casino2-4

"۱۲:۴۳ شب بیمارستان"
رو زمین سرد کنار صندلی نشسته بودم و سرم رو روی صندلی گذاشته بودم حدود ۲۰ دقیقه ای میشد به در سردخونه خیره شده بودم نمی‌دونستم چیکار کنم...نمی‌دونستم دنبال نانا بگردم یا جونگکوک و تهیونگ...توی سئول به این بزرگی چجوری باید پیداشون میکردم؟ از همه مهم تر...لونا فقط منو داره برای خاکسپاریش...میترسیدم...خیلی میترسیدم با کلی فکر و خیال از جا بلند شدم نه گوشی همراهم بود نه کیفی سمت پذیرش بیمارستان رفتم نگاهی به سر و وضعم کرد انگار نه انگار بیمارستانم با همون لباسای وحشتناکم جلوش ظاهر شدم دامن کوتاه و تاپ پر زرق و برقی که چاک سینمو نمایان کرده بود...با صدای گرفته ای لب زدم
+امکانش هست از تلفن استفاده کنم
نگاهی به سر تا پام کرد و تلفن رو سمتم گرفت با گرفتن اولین شماره ای که به ذهنم رسید منتظر موندم...بوق اول...بوق دوم...بوق سوم...بوق چهارم... ناامیدانه تلفن رو سمت پذیرش گرفتم و بدون هیچ حرفی اونجا رو ترک کردم سمت اولین سرویسی که دیدم رفتم درو بستم و رفتم جلوی آیینه نگاهی به خودم انداختم...زیر چشمام رد ریملم که بخاطر گریه ریخته بود افتاده بود...رژم تقریبا محو شده بود و لباسام خونی بود...با دیدن لباسام که پر از خون بود سرمو انداختم پایین و بی صدا گریه کردم...دستامو گذاشتم دو طرف شیر آب و بازش کردم با گریه آبی به صورتم زدم و خیلی چیزا تو این چند ماه مثل برق و باد از جلو چشمم رد شد
" شنبه-۱۱:۵۰ شب"
جئون: چشام خون...قرمز...نمیره از یاد من فیست...دستم رو تنت می‌رفت...بدون حرکت می‌شدی فریز . بدنتو هیچوقت جز من به کسی لو نده...ولی باز بهم قول بده کنارم بمونی تا روزی که بمیریم
"پنجشنبه ۴:۱۰ عصر"
رو روف هتل ایستاده بودیم فقط منو نانا...به شهر نورانی زیر پامون خیره شده بودیم و باد ملایمی وزید
نانا: از این بالا شهرو نگا کن...هر پنجره داره داستان خودشو...یکی دنبال کارشه یکی دنبال درس دو نفر تازه عروسی کردن یکی داره مهاجرت می‌کنه و چند نفرم مثل ماها...
سمتم برگشت و دستامو محکم گرفت و عقب عقب راه می‌رفت تو چشمام خیره شده بود
نانا: دستمو سفت بگیر...میبینی... چقدر غمگینه زندگی کردن!...شوخی شوخی با یه لبخند چیزی نمونده ماشه رو بکشم رو سرم
"یکشنبه ۱۰:۰۰ صبح"
لونا:می‌دونی وقتی با یه آدم جدید آشنا میشدم تو ذهنم چه چیزایی رد میشد؟ فکر میکردم نفر بعدی چقدر طول می‌کشه تا باهام سرد شه...بشه یه غریبه و بره یه گوشه لای خاطراتی که خاک میخورن محو شه...مگه آدم چقدر احساس داره که هر بار بخواد بطور یکسان برای یکی خرج شه؟
"سشنبه ۳:۰۴ صبح"
تهیونگ: امیدوارم نانا خودش متوجه بشه...دوس ندارم تو این اوضاع راجب حسم بهش بگم...میدونستم بخاطرم خودشو تو دردسر انداخت...الان نگام کن میکا...گفتم تهش به دریا میزنم دلو...الان پر پر مست و تلو میخورم...یهو ترسیدم حق داره نبایدم منو بخشیدم خودم کردم تقاصشم خودم دارم پس میدم
"جمعه ۶:۱۷ عصر"
جیمین:می‌دونی خانواده من چجوری بود؟...تو خونه فقط جیغ و داد و بد و بیرا...دشمن هم بودیم ولی بازم همو می‌خواستیم...همیشه به خواهرم میگفتم تهدیدم نکن که رو دستت تیغ می‌کشی...گفتم این تنش های سریالی آخرش تموم میشه عین فیلم...وقتی من نباشم اون تیغو می‌زاری کنار انگاری بودن من تو رو به این روز میندازه


#jungkook #جونگکوک #بنگتن
دیدگاه ها (۴۷)

casino2_5

casino2-6

casino2-3

casino2-2

casino10

CASINO3.4

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط