〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلـایـی
part_15
ویو میرا
یکی دو روز گذشته بود و تو این مدت با بابا حرفی نزده بودم
هنوز از دستش بخاطر حرفایی که زده بود عصبی بودم و باعث شده بود به هرکسی که باهام حرف میزد بپرم
امشب یه مراسم خیریه بین یسری از خانواده های سرشناس بود و ماهم جزو مهمون ها بودیم
گوشه ای از سالن روی صندلی نشسته بودم و بی حوصله به مهمون هایی که حضور داشتن نگاه میکردم
یکم بعد حرفای بابا و چند نفر دیگه توجهم رو جلب کرد و باعث شد ناخودآگاه گوش بدم
بابا گفت:
پسر خانواده چوی هم گزینه خوبیه، هم خانواده مناسبی دارن و هم موفقه
مامان گفت:
آره.. بنظر منم برای میرا گزینه خوبیه
یکی از مهمونا پرسید:
نظر میرا چیه؟
بابا خیلی عادی گفت:
میرا دختر عاقلیه، وقتی که بفهمه چی به صلاحشه قبول میکنه
عالیه
بازم دارین بدون من تصمیم میگیرین؟؟
آفرین بهتون
انگار دارین در مورد یکی دیگه حرف میزنین
من که عروسک شمام، هرکار میکنین کنین
هوفف
همون موقع صدای کسی از پشت سرم اومد:
میرا؟
برگشتم...
ناخودآگاه لبخند روی لبم اومد:
جونگکوک؟!
بلند شدم و با لبخند بدون مکث رفتم بغلش
اونم متقابل نزدیک اومد و دستشو دور کمرم حلقه کرد
چند ثانیه بعد از هم فاصله گرفتیم و کوک با خنده گفت:
حدس میزدم اینجا ببینمت
لبخند زدم:
ولی من فکر نمیکردم که اینجا ببینمت
هردومون لحظه ای خندیدیم
دستش رو یه لحظه روی شونم گذاشت و با اون لبخند پر از شیطنتش گفت:
ببینم هنوزم همونقدر غر غرو ای؟
چشم غره ای بهش رفتم:
آره، تازه بیشتر هم شدم
توام هنوزم همونقدر رو مخی
خندید:
معلومه، این یه استعداده
یه چند دقیقه ای باهم دیگه مشغول صحبت بودیم و مثل همیشه راحت بودیم
و خب.. حداقل برای چند دقیقه حواسم پرت بود
یکم بعد کوک رفت سمت دیگه ای
منم نشستم روی صندلیم
داشتم مهمونا رو نگاه میکردم که دیدم تهیونگ و کوک یکم اون طرف تر دارن باهم دیگه صحبت بودن
ناخودآگاه صدای تهیونگ رو شنیدم:
رابطه ات با جانگ میرا چیه؟
کوک گفت:
بابا هامون با همدیگه یه مدت کار کردن و از اونجا ماهم باهم ارتباط گرفتیم
تهیونگ کمی مکث کرد:
پس برای همین اسمش آشنا بود
کوک سر تکون داد:
آره
چند جمله دیگه بینشون رد و بدل شد که واضح نشنیدم
اما متوجه شدم که این دوتا باهم دوستای نزدیکی ان
نزدیک یک ساعت گذشته بود
اومده بودم سرویس بهداشتی تا میکاپم تمدید کنم و دستی به سر و روم بکشم
کارم که تموم شد بیرون اومدم و رفتم سمت میز
یکم بیحال بودم
ایکاش میتونستم برم خونه و بخوابم..
خداروشکر چیزی به تموم شدن مراسم نبود..
نزدیک میز که شدم صحبت های مامان و بقیه به گوشم رسید:
شاید چند روز دیگه درموردش به میرا بگم
مطمئنم از این پیشنهاد خوشحال میشه
اگرم راضی نبود چند نفر دیگه هستن که مناسبن
یکی از مهمونا که دور میز بود گفت:
بنظرم بهتره این موضوع رو شما براش مشخص کنین
میرا هر چقدر بزرگ شده باشه بازم بعضی تصمیم هارو خانواده بهتر میدونه
مامان سری تکون داد
نفسمو بیرون دادم...
حس میکنم... حس میکنم الانه که خفه شم
دیگه نمیتونستم بیشتر از این بشنوم...
واقعا نمیتونم...
آروم از سالن بیرون رفتم و روی یکی از صندلیهای های محوطه ی بیرون نشستم
چند لحظه به دور و بر خیره شدم
هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر بغض میکردم..
اشکام بی اختیار شروع به سرازیر شدن کردن
چرا هیچکس از خودم نمیپرسه چی میخوام؟
نفس عمیقی کشیدم
دارم خفه میشم...
چرا همیشه باید بقیه تصمیم بگیرن؟؟
اینکه بخوام خودم واسه خودم تصمیم بگیرم و زندگیمو کنم کار غیر ممکنی عه؟
صدای قدم هایی اومد..
چند لحظه بعد سرمو بالا آوردم
تهیونگ بود...
با چشمای خیسم بهش خیره شدم
خیلی عجیبه که داره منو تو این وضع میبینه..
حس میکنم خیلی ضعیف شدم..
سعی کردم بغضمو قورت بدم و اشکامو با پشت دستم پاک کردم
اون.. هیچی نمیگفت
فقط بالا سرم بود
یه دستمال جلوم گرفت..
بدون اینکه چیزی بگم... برداشتم
اشکامو باهاش پاک کردم
اما انگار فایده ای نداشت..
بعد از چند ثانیه گفت:
خوبی..؟
یه خنده تلخ کردم..
صدام یکمی گرفته بود:
نمیدونم..
چشمام... دوباره خیس شدن
زیر لب زمزمه کردم:
خستم.. خیلیم خستم..
سرم رو پایین انداختم:
از اینکه برای همه چی واسم تصمیم میگیرین خستم..
از اینکه حتی زندگی خودم دست خودم نیست
خنده تلخی کردم:
جالبه مگه نه؟
نمیدونم..
نمیدونم چرا داشتم اینارو بهش میگفتم..
شاید بعدا پشیمون بشم.. اما الان نیاز به خالی شدن داشتم
چند لحظه سکوت کردم
گونه هام خیس بودن
یه نفس خسته کشیدم:
من.. چطوری میتونم از این وضعیت خلاص بشم؟..
تهیونگ.. هیچ حرفی نمیزد
نمیدونم اصلا داره گوش میده یا نه
چند لحظه بعد.. چیزی رو به زبون آورد:
با من ازدواج کن..
زورم اومد علامت «» بزارم_
حدس میزدین؟
انتظار دارم کامنتارو بترکونید
قـفـس طـلـایـی
part_15
ویو میرا
یکی دو روز گذشته بود و تو این مدت با بابا حرفی نزده بودم
هنوز از دستش بخاطر حرفایی که زده بود عصبی بودم و باعث شده بود به هرکسی که باهام حرف میزد بپرم
امشب یه مراسم خیریه بین یسری از خانواده های سرشناس بود و ماهم جزو مهمون ها بودیم
گوشه ای از سالن روی صندلی نشسته بودم و بی حوصله به مهمون هایی که حضور داشتن نگاه میکردم
یکم بعد حرفای بابا و چند نفر دیگه توجهم رو جلب کرد و باعث شد ناخودآگاه گوش بدم
بابا گفت:
پسر خانواده چوی هم گزینه خوبیه، هم خانواده مناسبی دارن و هم موفقه
مامان گفت:
آره.. بنظر منم برای میرا گزینه خوبیه
یکی از مهمونا پرسید:
نظر میرا چیه؟
بابا خیلی عادی گفت:
میرا دختر عاقلیه، وقتی که بفهمه چی به صلاحشه قبول میکنه
عالیه
بازم دارین بدون من تصمیم میگیرین؟؟
آفرین بهتون
انگار دارین در مورد یکی دیگه حرف میزنین
من که عروسک شمام، هرکار میکنین کنین
هوفف
همون موقع صدای کسی از پشت سرم اومد:
میرا؟
برگشتم...
ناخودآگاه لبخند روی لبم اومد:
جونگکوک؟!
بلند شدم و با لبخند بدون مکث رفتم بغلش
اونم متقابل نزدیک اومد و دستشو دور کمرم حلقه کرد
چند ثانیه بعد از هم فاصله گرفتیم و کوک با خنده گفت:
حدس میزدم اینجا ببینمت
لبخند زدم:
ولی من فکر نمیکردم که اینجا ببینمت
هردومون لحظه ای خندیدیم
دستش رو یه لحظه روی شونم گذاشت و با اون لبخند پر از شیطنتش گفت:
ببینم هنوزم همونقدر غر غرو ای؟
چشم غره ای بهش رفتم:
آره، تازه بیشتر هم شدم
توام هنوزم همونقدر رو مخی
خندید:
معلومه، این یه استعداده
یه چند دقیقه ای باهم دیگه مشغول صحبت بودیم و مثل همیشه راحت بودیم
و خب.. حداقل برای چند دقیقه حواسم پرت بود
یکم بعد کوک رفت سمت دیگه ای
منم نشستم روی صندلیم
داشتم مهمونا رو نگاه میکردم که دیدم تهیونگ و کوک یکم اون طرف تر دارن باهم دیگه صحبت بودن
ناخودآگاه صدای تهیونگ رو شنیدم:
رابطه ات با جانگ میرا چیه؟
کوک گفت:
بابا هامون با همدیگه یه مدت کار کردن و از اونجا ماهم باهم ارتباط گرفتیم
تهیونگ کمی مکث کرد:
پس برای همین اسمش آشنا بود
کوک سر تکون داد:
آره
چند جمله دیگه بینشون رد و بدل شد که واضح نشنیدم
اما متوجه شدم که این دوتا باهم دوستای نزدیکی ان
نزدیک یک ساعت گذشته بود
اومده بودم سرویس بهداشتی تا میکاپم تمدید کنم و دستی به سر و روم بکشم
کارم که تموم شد بیرون اومدم و رفتم سمت میز
یکم بیحال بودم
ایکاش میتونستم برم خونه و بخوابم..
خداروشکر چیزی به تموم شدن مراسم نبود..
نزدیک میز که شدم صحبت های مامان و بقیه به گوشم رسید:
شاید چند روز دیگه درموردش به میرا بگم
مطمئنم از این پیشنهاد خوشحال میشه
اگرم راضی نبود چند نفر دیگه هستن که مناسبن
یکی از مهمونا که دور میز بود گفت:
بنظرم بهتره این موضوع رو شما براش مشخص کنین
میرا هر چقدر بزرگ شده باشه بازم بعضی تصمیم هارو خانواده بهتر میدونه
مامان سری تکون داد
نفسمو بیرون دادم...
حس میکنم... حس میکنم الانه که خفه شم
دیگه نمیتونستم بیشتر از این بشنوم...
واقعا نمیتونم...
آروم از سالن بیرون رفتم و روی یکی از صندلیهای های محوطه ی بیرون نشستم
چند لحظه به دور و بر خیره شدم
هرچی بیشتر فکر میکردم بیشتر بغض میکردم..
اشکام بی اختیار شروع به سرازیر شدن کردن
چرا هیچکس از خودم نمیپرسه چی میخوام؟
نفس عمیقی کشیدم
دارم خفه میشم...
چرا همیشه باید بقیه تصمیم بگیرن؟؟
اینکه بخوام خودم واسه خودم تصمیم بگیرم و زندگیمو کنم کار غیر ممکنی عه؟
صدای قدم هایی اومد..
چند لحظه بعد سرمو بالا آوردم
تهیونگ بود...
با چشمای خیسم بهش خیره شدم
خیلی عجیبه که داره منو تو این وضع میبینه..
حس میکنم خیلی ضعیف شدم..
سعی کردم بغضمو قورت بدم و اشکامو با پشت دستم پاک کردم
اون.. هیچی نمیگفت
فقط بالا سرم بود
یه دستمال جلوم گرفت..
بدون اینکه چیزی بگم... برداشتم
اشکامو باهاش پاک کردم
اما انگار فایده ای نداشت..
بعد از چند ثانیه گفت:
خوبی..؟
یه خنده تلخ کردم..
صدام یکمی گرفته بود:
نمیدونم..
چشمام... دوباره خیس شدن
زیر لب زمزمه کردم:
خستم.. خیلیم خستم..
سرم رو پایین انداختم:
از اینکه برای همه چی واسم تصمیم میگیرین خستم..
از اینکه حتی زندگی خودم دست خودم نیست
خنده تلخی کردم:
جالبه مگه نه؟
نمیدونم..
نمیدونم چرا داشتم اینارو بهش میگفتم..
شاید بعدا پشیمون بشم.. اما الان نیاز به خالی شدن داشتم
چند لحظه سکوت کردم
گونه هام خیس بودن
یه نفس خسته کشیدم:
من.. چطوری میتونم از این وضعیت خلاص بشم؟..
تهیونگ.. هیچ حرفی نمیزد
نمیدونم اصلا داره گوش میده یا نه
چند لحظه بعد.. چیزی رو به زبون آورد:
با من ازدواج کن..
زورم اومد علامت «» بزارم_
حدس میزدین؟
انتظار دارم کامنتارو بترکونید
- ۳.۱k
- ۱۹ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط