〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
〜∘ 𝑮𝒐𝒍𝒅𝒆𝒏 𝑪𝒂𝒈𝒆 ∘〜
قـفـس طـلـایـی
part_14
ویو میرا
سرم توی گوشی بود و داشتم توی راهرو شرکت Lumiere میرفتم که یهو با یکی برخورد کردم
اوه..
تعادلم برای یه لحظه بههم خورد و دستی آروم پشت کمرم قرار گرفت تا نیفتم
سرم رو بالا آوردم
اون... تهیونگ بود
چند لحظه نگام کرد:
«حواست کجاست؟»
نگاهی به گوشیم انداختم و گفتم:
«تو گوشی»
یه نگاه به گوشی انداخت:
«مشخصه»
چشمغرهای بهش رفتم:
«خیلی بامزهای»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاق کار بابا
در زدم و وارد شدم
بابا پشت میزش نشسته بود
نگام کرد و گفت:
«میرا، بشین»
رفتم روی صندلی روبهروش نشستم:
«منو صدا کرده بودی؟»
چند لحظه نگام کرد:
«آره. یه موضوعی هست»
منتظر موندم:
«هفتهی بعد باید بری پاریس.»
ابروهام بالا رفت:
«پاریس؟؟»
گفت:
«آره. چندتا جلسه و یه نمایشگاه اونجاست. چند روز میمونی و برمیگردی»
ببینم واقعا وقت گیر آورده؟
چند ثانیه ساکت موند
بعد گفتم:
«من نمیتونم»
بابا اخم ریزی کرد:
«چرا؟»
نفس خستهای کشیدم:
«همینجوریش سرم با کارای تو شلوغه»
نگاهم رو به پروندههای روی میزش انداختم:
«هرچی میگی انجام میدم. جلسه، شرکت، قرار... هرچی»
دوباره نگاش کردم:
«حالا واسه اینم من باید برم؟»
بابا خیلی عادی گفت:
«اینم جزو مسئولیتته»
یه لبخند خسته زدم:
«مسئولیت من تا کجاست؟»
سکوت کرد
تنها کاری که میکنه همینه...
ادامه دادم:
«همیشه منو محدود میکنین..»
صدام آروم بود.. ولی خستگی توش معلوم بود:
«برای هر چیزی باید طبق چیزی که شما میخواین رفتار کنم»
بابا گفت:
«میرا، این محدودیت نیست. مراقبته»
سرمو تکون دادم:
«برای من فرقی نداره اسمش چی باشه»
نگاهمو پایین انداختم:
«وقتی حتی برای زندگی خودم نمیتونم تصمیم بگیرم، یعنی آزادم نیستم»
بابا خواست چیزی بگه:
«میرا، صبر کن... »
دیگه نمیخواستم بشنوم
از جام بلند شدم
در رو باز کردم و قبل از اینکه حرف دیگهای بزنه محکم بستم
چشمام هنوز از عصبانیت سنگین بودن
هوفففف دیگه واقعا نمیخوام به این حرفای تکراری گوش بدم
سرم رو بالا آوردم
تهیونگ پشت در ایستاده بود..
عالیه... حرفامونو شنیده پس
چشمم بهش افتاد
چند لحظه نگاش کردم، ولی دیگه هیچ اهمیتی ندادم
از کنارش رد شدم و رفتم
ویو تهیونگ
میخواستم برم اتاق کار آقای کیم و دربارهی یه موضوع کاری باهاش صحبت کنم
جلوی در بودم که صدای میرا رو شنیدم
اول قصد نداشتم گوش بدم
اما بحثشون طول کشید و چند جمله ناخواسته به گوشم رسید
تا امروز..
میرا رو دختری میدیدم که همیشه خودش تصمیم میگیره
یه دختر محکم، مستقل...
اما پشت اون در چیزی دیدم که تا حالا ازش ندیده بودم
یه خستگی
انگار مدتها بود از اینکه برای زندگی خودش باید طبق تصمیم بقیه پیش بره، خسته شده بود
در یهو باز شد
میرا بیرون اومد و چشمش به من افتاد
ولی حتی مکث هم نکرد
از کنارم رد شد...
چند لحظه به رفتنش نگاه کردم
شاید چیزی که همیشه به اسم غرور و سرسختی ازش میدیدم...
بخشی از تلاشش برای داشتن اختیار خودش بود..
گشادیم میاد واسشون استایل پیدا کنم داداشیا معذرت
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
قـفـس طـلـایـی
part_14
ویو میرا
سرم توی گوشی بود و داشتم توی راهرو شرکت Lumiere میرفتم که یهو با یکی برخورد کردم
اوه..
تعادلم برای یه لحظه بههم خورد و دستی آروم پشت کمرم قرار گرفت تا نیفتم
سرم رو بالا آوردم
اون... تهیونگ بود
چند لحظه نگام کرد:
«حواست کجاست؟»
نگاهی به گوشیم انداختم و گفتم:
«تو گوشی»
یه نگاه به گوشی انداخت:
«مشخصه»
چشمغرهای بهش رفتم:
«خیلی بامزهای»
بدون اینکه منتظر جوابش بمونم از کنارش رد شدم و رفتم سمت اتاق کار بابا
در زدم و وارد شدم
بابا پشت میزش نشسته بود
نگام کرد و گفت:
«میرا، بشین»
رفتم روی صندلی روبهروش نشستم:
«منو صدا کرده بودی؟»
چند لحظه نگام کرد:
«آره. یه موضوعی هست»
منتظر موندم:
«هفتهی بعد باید بری پاریس.»
ابروهام بالا رفت:
«پاریس؟؟»
گفت:
«آره. چندتا جلسه و یه نمایشگاه اونجاست. چند روز میمونی و برمیگردی»
ببینم واقعا وقت گیر آورده؟
چند ثانیه ساکت موند
بعد گفتم:
«من نمیتونم»
بابا اخم ریزی کرد:
«چرا؟»
نفس خستهای کشیدم:
«همینجوریش سرم با کارای تو شلوغه»
نگاهم رو به پروندههای روی میزش انداختم:
«هرچی میگی انجام میدم. جلسه، شرکت، قرار... هرچی»
دوباره نگاش کردم:
«حالا واسه اینم من باید برم؟»
بابا خیلی عادی گفت:
«اینم جزو مسئولیتته»
یه لبخند خسته زدم:
«مسئولیت من تا کجاست؟»
سکوت کرد
تنها کاری که میکنه همینه...
ادامه دادم:
«همیشه منو محدود میکنین..»
صدام آروم بود.. ولی خستگی توش معلوم بود:
«برای هر چیزی باید طبق چیزی که شما میخواین رفتار کنم»
بابا گفت:
«میرا، این محدودیت نیست. مراقبته»
سرمو تکون دادم:
«برای من فرقی نداره اسمش چی باشه»
نگاهمو پایین انداختم:
«وقتی حتی برای زندگی خودم نمیتونم تصمیم بگیرم، یعنی آزادم نیستم»
بابا خواست چیزی بگه:
«میرا، صبر کن... »
دیگه نمیخواستم بشنوم
از جام بلند شدم
در رو باز کردم و قبل از اینکه حرف دیگهای بزنه محکم بستم
چشمام هنوز از عصبانیت سنگین بودن
هوفففف دیگه واقعا نمیخوام به این حرفای تکراری گوش بدم
سرم رو بالا آوردم
تهیونگ پشت در ایستاده بود..
عالیه... حرفامونو شنیده پس
چشمم بهش افتاد
چند لحظه نگاش کردم، ولی دیگه هیچ اهمیتی ندادم
از کنارش رد شدم و رفتم
ویو تهیونگ
میخواستم برم اتاق کار آقای کیم و دربارهی یه موضوع کاری باهاش صحبت کنم
جلوی در بودم که صدای میرا رو شنیدم
اول قصد نداشتم گوش بدم
اما بحثشون طول کشید و چند جمله ناخواسته به گوشم رسید
تا امروز..
میرا رو دختری میدیدم که همیشه خودش تصمیم میگیره
یه دختر محکم، مستقل...
اما پشت اون در چیزی دیدم که تا حالا ازش ندیده بودم
یه خستگی
انگار مدتها بود از اینکه برای زندگی خودش باید طبق تصمیم بقیه پیش بره، خسته شده بود
در یهو باز شد
میرا بیرون اومد و چشمش به من افتاد
ولی حتی مکث هم نکرد
از کنارم رد شد...
چند لحظه به رفتنش نگاه کردم
شاید چیزی که همیشه به اسم غرور و سرسختی ازش میدیدم...
بخشی از تلاشش برای داشتن اختیار خودش بود..
گشادیم میاد واسشون استایل پیدا کنم داداشیا معذرت
#فیک#رمان#قفس_طلایی#بی_تی_اس
#جونگ_کوک#جیمین#تهیونگ#یونگی#جین#جیهوپ#نامجون#سناریو
- ۸۸۵
- ۱۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط