از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم

از زمزمــــه دلتنگیم، از همهمــه بیزاریم
نه طاقت خاموشی، نه تاب سخن داریم

آوار پریشانــی‌ست، رو ســوی چـــه بگریزیم؟
هنگامه ی حیرانی‌ ست، خود را به که بسپاریم؟

تشویش هزار آیا، وسواس هزار اما
کوریم و نمی‌بینیم، ورنه همه بیماریم

🎵
دیدگاه ها (۰)

عشقت هوای تازه است، در این قفس که داردهر دفعه بوی تعلیق، هر ...

بی‌تو به سامان نرسم، ای سر و سامان همه توای به تو زنده همه م...

جدا از این من و ما و رها ز چون و چراکسی نشسته در آنسوی ماجرا...

می سوزم از تبی که دماسنج عشق رااز هرم خود گداخته زیر زبان من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط