چرا جوزف چرا مگر با سیاههای پوشاندهام این ر

~"_چرا جوزف...؟ چرا...؟ مگر با سیاهه‌ای پوشانده‌ام این رَده‌های تیزیه غم را...؟
مگر آبشارِ سرخی را نمی‌بینی از آن‌ها سرریز است...؟
چرا پس...؟ مگر او را چشم در آورده کرده‌اند..؟
مگر او از من سر برگرداننده..؟
پس چرا نمی‌بیند مرا جوزف؟! چرا نمی‌بیند...؟
چرا هنوز نگاهش از کنار من گذران است...؟
چرا طوری نگاهش را می‌دزد از من و زخم‌هایم که انگار هذیانی بیش نیستم..؟
شاید واقعا نمی‌بیند جوزف.. شاید چون اگر لحظه‌ای تلفیقی از نگاه‌مان تلقی شود، می‌بیند تمام من هم پوسیده‌ است..
شاید چشمانش را بسته.. نه که از ترس.. شاید از آن بسته که در این چشمه‌های سرخم دقیق نشود.."~

"آفتاب.."
دیدگاه ها (۱)

~"اوه بال‌پرکم.. امشب تو را به ژَرفنای خیالم میبَرم... خواست...

"-چی می‌خوای سوزان..؟ مگه بهت نگفتم، نمی‌خوام حتی سایه‌ات رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط