چی میخوای سوزان مگه بهت نگفتم نمیخوام حتی سایهات
"-چی میخوای سوزان..؟ مگه بهت نگفتم، نمیخوام حتی سایهات رو دورم ببینم؟!
مرد با لحنی پر تمسخر لب زد و پکی به سیگار بین انگشتانش زد.. او سوزان نبود.. کجا بود آن دخترکِ شادِ پر غرور..؟! دستهایش پر از لکهای زخم بود و موهایش را کوتاه کرده بود.. لباسهای چروکیدهای به تن داشت و ردِ سوختگیِ سیگار، روی لبهاش نمایان بود..
-با این سر و وضع اومدی دلم به رحم بیاد..؟!
مرد گفت و رو برگرداند.. قدم برداشت تا برود که صدای ضعیف و شکستهی دخترک به گوشش رسید:
-بردی جوزف، بردی.. باشه؟! آره برنده شدی..
گفت و بغض به گلویش چنگ زد، اشکها بیاختیار در چشمانش تجمع کردند.. مرد رو برنگرداند و همین باعث شد تا دخترک شجاعتِ گفتن را داشته باشد..
+دستامو بگیر جوزف، دستامو بگیر و بزار توی چشمات دقیق شم..
بزار توی چشمهات خودمو ببینم..
بزار یک بار دیگه توی چشمهات ستارهی چشمکزنم که برق میزنه رو ببینم..
بزار برای آخرین بار، قلبت برای من بِتپه..
بزار توی آغوشت بگیرم و از سرمایِ تنت نسوزم..
بزار برای عاشقیِ تارهای موهات، توی سیاهچالهی نفرتت غرق نشم..
بزار دوباره نفسهای داغت کنج گردنم رو بسوزونه..
بزار برای آخرین بار برای هم باشیم..
بزار توی عاشقیهام از بیصداییت جون ندم..
بزار یک بار ببوسمت و طمعِ تلخ درد رو نچشم..
دوستم داشته باش، دوستم داشته باش و نزار عشقِ هردمون رو به خاک بسپاریم جوزف، که اگر سپردیم دیگه 'مایی' نیست..
مرد بیحرکت ايستاده بود، سیگار بین انگشتانش به ته رسیده بود و نک انگشتانش را میسوزاند، ولی مرد اعتنایی نکرد..
دخترک به مرد نزدیک شد و از پشت به آغوشش کشید، سرش را بر روی شانهاش گذاشت و عطر مرد را نفس کشید..
-بزار اگر قراره بری و ترکم کنی.. برای آخرین بار توی گرمایِ آغوشت بمیرم.."
"آفتاب.."
مرد با لحنی پر تمسخر لب زد و پکی به سیگار بین انگشتانش زد.. او سوزان نبود.. کجا بود آن دخترکِ شادِ پر غرور..؟! دستهایش پر از لکهای زخم بود و موهایش را کوتاه کرده بود.. لباسهای چروکیدهای به تن داشت و ردِ سوختگیِ سیگار، روی لبهاش نمایان بود..
-با این سر و وضع اومدی دلم به رحم بیاد..؟!
مرد گفت و رو برگرداند.. قدم برداشت تا برود که صدای ضعیف و شکستهی دخترک به گوشش رسید:
-بردی جوزف، بردی.. باشه؟! آره برنده شدی..
گفت و بغض به گلویش چنگ زد، اشکها بیاختیار در چشمانش تجمع کردند.. مرد رو برنگرداند و همین باعث شد تا دخترک شجاعتِ گفتن را داشته باشد..
+دستامو بگیر جوزف، دستامو بگیر و بزار توی چشمات دقیق شم..
بزار توی چشمهات خودمو ببینم..
بزار یک بار دیگه توی چشمهات ستارهی چشمکزنم که برق میزنه رو ببینم..
بزار برای آخرین بار، قلبت برای من بِتپه..
بزار توی آغوشت بگیرم و از سرمایِ تنت نسوزم..
بزار برای عاشقیِ تارهای موهات، توی سیاهچالهی نفرتت غرق نشم..
بزار دوباره نفسهای داغت کنج گردنم رو بسوزونه..
بزار برای آخرین بار برای هم باشیم..
بزار توی عاشقیهام از بیصداییت جون ندم..
بزار یک بار ببوسمت و طمعِ تلخ درد رو نچشم..
دوستم داشته باش، دوستم داشته باش و نزار عشقِ هردمون رو به خاک بسپاریم جوزف، که اگر سپردیم دیگه 'مایی' نیست..
مرد بیحرکت ايستاده بود، سیگار بین انگشتانش به ته رسیده بود و نک انگشتانش را میسوزاند، ولی مرد اعتنایی نکرد..
دخترک به مرد نزدیک شد و از پشت به آغوشش کشید، سرش را بر روی شانهاش گذاشت و عطر مرد را نفس کشید..
-بزار اگر قراره بری و ترکم کنی.. برای آخرین بار توی گرمایِ آغوشت بمیرم.."
"آفتاب.."
- ۵.۵k
- ۱۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط