میخواهم آنقدر از اینجا دور شوم

میخواهم آنقدر از اینجا دور شوم

میخواهم آنقدر از اینجا دور شوم
کِ دیگر دست هیچ آشنایی به من نرسد
قول میدهم دیگر با هیچ غریبه ی آشنا نشوم!
قول میدهم کِ دیگر حرف چشم های هیچکس را باور نکنم
آخر زمانه زمانه ایست کِ چشم ها هم دروغگو شده اند
اصلا میخواهم در کوچه ای زندگی کنم
کِ تمام صاحب خانه هایش مرده باشند؛)
دست کمی از مرده ندارد دل پیر شده ی من!..🤎♏
دیدگاه ها (۷)

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هجــدهــم بیست و هف...

پارت اول ❤️کلاسِ عصر تازه تمام شده بود و راهروهای خوابگاه یو...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتفصل دوم | پارت ۲۲ | «یک خاطره‌ی ...

فصل دوم :تا وقتی که عاشقت شدم

جنگل نفرین شده پارت ۱۷

🖤 قفس سیاهپارت پانزدهم | بازی از قبل شروع شده بودصدای خنده‌ی...

007-آلما ویسکی - پارت ۴۰

رمان لونا و ویلیام : قسمت ۱۴

ترس در میان عشق پارت ¹عمارت بزرگ بزرگ جعون با چراغ هایی تزئی...

فصل دومپارت بیستم | بازگشت به خانهبالاخره روزی که لیانا دو س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط