رمان تهکوک

^چی؟یعنی میگی ات باید بمیره تا بچه سقط بشه؟

اروم رفت عقب و روی صندلی بیمارستان نشست و سرش رو خاروند

€بله...متاسفانه نمیشه بچه رو کشت مگر اینکه مادر هم باهاش بمیره

^چرا؟من...من...من بدون ات نمیتونم زندگی کنم...(توی دلش)

€برای کشتن بچه باید اوایل بارداری اقدام میکردین...برای الان...تنها راه اینه که با مادر ...

^پس خودم بچه رو میکشم...(نسبتا بلند)

ات ترسید...چشمهاش داشت سیاهی میرفت...فقط...فقط میتونست فرار کنه...ولی نه انگار اون هم نمیتونست...پاهاش میلرزید
میخواست بیوفته که چند تا پرستار گرفتنش
تهیونگ با دیدن ات لبخند زیر لبی زد...

(برگشت به عمارت)
^پس دختر ...هااا؟

*ت..ته...تهیو..تهیونگ

^من تو ماشین چی گفتم...

*ببخش...ببخشید...

و اون شب خیلی خوب نگذشت...(ذهن های منحرف...دارم شاخک‌هاتون رو میبینم😈)
کبودی های بدنش خیلی عمیق بود...
دلش درد میکرد...
مرد تا فرصت گیر میاورد دل دختر رو فشار میداد یا دعوا میکرد و دنبال راهی برای کشتن بچه بود

(یک شب...)

^پس دختر ها؟

*دوباره حرف های تکراری...دوباره...چرا تموم نمیشه چرا؟(توی دلش)

^چیه؟دیگه حرفی نداری بزنی نه...

تهیونگ خواست دوباره اون بحث ها و دعوا ها رو شروع کنه که گوشیش زنگ خورد

با پوز خند توی چشم های خنثی ات نگاهی کرد و با صدای بم که توی گلویش میپیچید گفت
^هه شانس اوردی...

*شانس اوردی...(توی دلش با لحنی که انگار داشت اون رو مصقره میکرد...)

^الو
$نامجون هستم،تهیونگ
^بگو
$مثل اینکه قراره فردا بیایم خونه ی شما برای دیدن ات و بچه
^اهان...(😏)پس،فردا میاین...
$من و کوک و جیمین و جین و جیهوپ و شوگا...
^خب پس...میبینمت...
$هممم...اره...خدافظ
^خدافظ!

تهیونگ برگشت سمت ات...
^پاشو خودتو جمع کن...فردا،مهمون داریم...
...

(فردا ساعت ۷ شب)
دینگ دینگ

*رززززز
&الان خانم...الان در رو باز میکنم...
^لازم نکرده خودم میرم...

رز ایستاد بغل دیوار
تهیونگ با قدم های سنگین رفت سمت در رفت
همه چیز اماده بود...
ات با پیراهن ابی،سبز کمی دورتر از همه ولی رو به روی در ایستاد

تهیونگ در رو باز کرد و ....

ادامه دارد...

شرایط پارت بعد
کامنت ۴
لایک ۴
بازنشر ۲ الی ۳
فالو ۲ الی ۳
پارت بعد رو دارم مینویسم فعلا...
دیدگاه ها (۱)

۵۰ تایییی شدیییممممماخه من فداتون بشم...اومدم هم تبریک بگم.....

رمان تهکوک

رمان تهکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط