ات آقای مدیر بغض

23
ا.ت: آقای مدیر (بغض)

کوک:..........

کوک :*نگاهی به ات کرد و پوزخندی زد رو به جیمین گفت .... اگه میدونستی که دختر عموت برای پول درمان مادرش چه کارایی انجام میده هیچوقت روت نمیشد بگی باهاش نسبت فامیلی
داری (پوزخند)

جیمین :چ چی (تعجب)

ات: میشه گفت دردش حتی از درد خنجری که وارد قلب انسان بشه هم بدتر و دردناک تر بود.... اون با حرفاش منو با خاک یکسان کرد کاری کرد که از این نابود تر بشم..... جئون جونگکوک.... اون زندگی منو
نابود کرد( گریه )(تو دلش )

جیمین :محکم از مچ دستش گرفت و با عصبانیت بهش خیره شد... ات این چی میگه (عصبی )

کوک :حقیقت

جیمین: تو خفه شو( داد و عصبی )

جیمین :پس حرفام درست بود اره؟( خنده عصبی)

ات: تو هنوز از همه چی با خ......

جیمین: دختره ی هرزه (عصبی )

ات :من..... (گریه)

جيمين: فقط اگه بفهمم تو مدرسه کسی فهمیده باشه تو باهام نسبتی داری.... خودم خفت میکنم (عصبی )

ات:*..... بدون حرفی بی صدا گریه میکرد... بغضی که تو گلوش داشت مانع حرف زدنش میشد

کوک :پس... دیگه بهتره دخالت نکنی جیمین و بزاری من کارمو انجام
بدم (جدی)

جیمین: هر غلطی دلت میخواد بکن (عصبی ) لباسشو برداشت و از خونه زد بیرون

ات :واسه چی اینجوری بهش گفتی (گریه)

کوک: هر چیزی که لازم بود و گفتم (سرد )

ات: تو طوری گفتی انگار من از علاقه اینکارو میکنم... نه آقای جنون اینطوری نیست..... من هیچوقت هیچوقت حسی نسبت بهت نداشتم تمام اونکارایی هم که انجام دادم از ناچاری بود نه از علاقه (گریه)( جمله آخر و با داد گفت)

کوک: پس اگه به ناچار داری انجام میدی..... پس کاراتو درست انجام بده (پوزخند)
تو که نمیخوای برای جمع کردن پول بری تو کوچه و خیابون .... میخوای؟ (خنده)

ات :با چشمای اشکی خیره شد بهش

کوک :الانم هنوز کاری و که میخواستم انجام بدم و یادم نرفته .... خودت انتخاب کن تو ماشین یا... کاناپه ؟ ( جدی )

ات: (سرشو گرفت پایین و چشاشو بست و ترس كل وجودشو فرا گرفت )
دیدگاه ها (۱۴)

24[صبح روز بعد]ات: ببخشید.... خواب موندم بغض الان میرم صبحون...

25مین هیوک :دیگه هر پسری باید بدونه که وقتی یه دختر حالش خوب...

22.جیمین: کجاست ؟( عصبی )ات :عوفففف چرا چرت و پرت میگی کی کج...

21.جیمین: عومم اتفاقا تو راه که داشتم میومدم خریدم (دهنش پره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط