P

P11:
Mansion kim:
.
.
چرا جوری باهام رفتار میکردی انگار دوستم داشتی، ولی یهو اینجوری شدی عزیز کرده؟...
.
.
.
بالاخره جاجانگمیون آماده شد، پسر غذا رو ریخت توی کاسه ها، و گذاشتشون رو میز(ببینید بچه ها، همون لباس خوابایی گه گفتم تنشون بوده، و خب تم آشپزخونه مشکی بوده، و لامپی نداشته، یعنی از این لوستر های مدل دار و کوچیک بوده توی آشپزخونه... )
_خب غذا آمادس،امیدوارم دوستش داشته باشی!
+امممم، بنظرم عالیه
و شروع کردن به غذا خوردن
+وایییی تهیونگیییی این عالیییی شدهههه
_خوشحالم که خوشت اومده! (لبخند دست نیافتنی)
(چون گش. ادم حوصلم نمیشه ادامه بدم، پس میرم سراغ اصل مطلب)
غذا که تموم شد، با کلیییی خنده و تعریف ظرف هاشون رو شستن، بعدش رفتن فیلم ببینن، تهیونگ رفت روی مبل نرم و گرمشون نشست و یه پتوی پشمی نرمِ دونفره با خودش برد و منتظر دخترش شد، دختر هم با پفیلا اومد روی مبل نشستن، تهیونگ آغوشش رو باز کرد و دختر سریع رفت تو بغلش و دستاش رو دور کمر پسرش حلقه کرد، پسر هم روی هردوشون پتو انداخت، و فیلم آغاز شد...
کم کم شروع کردن به پفیلا خوردن، وسطای فیلم بود که تهیونگ دید دختر نفسش منظم شده، و نگاهش کرد که دید دخترش خوابیده، و منتظر موند تا فیلمشون تموم بشه، بعدش دخترش رو آروم برداشت و به سمت تخت رفت، اون خیلی باهاش بد رفتاری کرده بود، باید جبرانش میکرد...

خب چطور بود؟
۵ لایک، ۵ کامنت، ۲ بازنشر
بایییییی
دیدگاه ها (۱)

P10:Mansion kim:. . . فکر کنم ازت داره خوشم میاد، نه،! من عا...

p9mansion kim:. . ازت متنفرم ولی هنوز دوستت دارم... . . بالا...

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط