p
p9
mansion kim:
.
.
ازت متنفرم ولی هنوز دوستت دارم...
.
.
بالاخره شب شد و تهیونگ برگشت عمارت، صدا ها رو از پایین میشنیدم، ایششش هنوز این دختره سانا اینجا بود...
(بچه ها علامت سانا رو یادم نمیاد، برای این پارت یچیزی میزارم)
/ددی چرا باید اون دختره باهات بیاد تا وقتی من هستم(خفه شو)
_برو گمشو
/ولی...
با تو گوشی که تهیونگ بهش زد دهنش و بست(صلوات بر محمد)
روی تخت خوابیده بودم، زیر پتو بودم، یهو در باز شد و تهیونگ آروم اومد ، من زیر پتو بودم، لوستر هم خاموش بود
تهیونگ رفت کت و شلوارش رو عوض کرد(تو مگه خواب نبودی؟ از کجا فهمیدی کت شلوار تنشه؟)
اومد و پتو رو کشید اونور و خودش کنارم دراز کشید، من و از پشت توی بغلش کشید، فکر کنم نمیدونست خوابم، موهام رو نوازش کرد، بعدش اومد و لاله گوشم و بوسید، لرزش نامحسوسی درم ایجاد شد
_تو مگه خواب نبود؟
+خبببب، یه کم خوابیدم
_باشه، الان ساعت ۵ هست، تا ۶ بخواب، بیدارت میکنم تا آماده بشی، برات لباس گرفتم
+من خودم دوست داشتم باهات بیام
تهیونگ با لحن حرص دراری گفت
_ببخشید عزیزم!
+🤨
تهیونگ محکم بغلم کرد و فشارم داد
+خفم کردی
_بزار بخوابم!
بالاخره ساعت ۶ شد
_آتریا!
+هوم
_پاشو بچه
یهو نشستم
+چی گفتی؟
_گفتم بچه پاشو، فهمیدی
+وایسا ببینم
تهیونگ با خنده در رو باز کرد و دوید تو سالن، دمپاییمو درآوردم و گذاشتم دنبالش ، روی مبل میدویدیم، با یه حرکت پریدم بالا رو کولش
+بالاخره گرفتمت
با تهیونگ محکم افتادیم از پشت روی مبل، نمیدونم چرا ولی جدیدا که نگاهش میکنم، احساس عجیبی توی قلبم بهم دست میده...
_(خنده)
+یاااا بسه، الان یکی میبینمتون
_خب ببینه
+پاشو ببینم باید برم حاضر شم
تهیونگ با خنده از کنارش پاشد، نمیدونست چرا ولی به دختری که تا دیروز بهش لقب ه. ر. ز. ه رو داده بود، الان عاشقش هست. ..
ادامه دارد...
خب چطور بود؟
شرط، :۵ لایک، ۳کامنت, ۲بازنشر
mansion kim:
.
.
ازت متنفرم ولی هنوز دوستت دارم...
.
.
بالاخره شب شد و تهیونگ برگشت عمارت، صدا ها رو از پایین میشنیدم، ایششش هنوز این دختره سانا اینجا بود...
(بچه ها علامت سانا رو یادم نمیاد، برای این پارت یچیزی میزارم)
/ددی چرا باید اون دختره باهات بیاد تا وقتی من هستم(خفه شو)
_برو گمشو
/ولی...
با تو گوشی که تهیونگ بهش زد دهنش و بست(صلوات بر محمد)
روی تخت خوابیده بودم، زیر پتو بودم، یهو در باز شد و تهیونگ آروم اومد ، من زیر پتو بودم، لوستر هم خاموش بود
تهیونگ رفت کت و شلوارش رو عوض کرد(تو مگه خواب نبودی؟ از کجا فهمیدی کت شلوار تنشه؟)
اومد و پتو رو کشید اونور و خودش کنارم دراز کشید، من و از پشت توی بغلش کشید، فکر کنم نمیدونست خوابم، موهام رو نوازش کرد، بعدش اومد و لاله گوشم و بوسید، لرزش نامحسوسی درم ایجاد شد
_تو مگه خواب نبود؟
+خبببب، یه کم خوابیدم
_باشه، الان ساعت ۵ هست، تا ۶ بخواب، بیدارت میکنم تا آماده بشی، برات لباس گرفتم
+من خودم دوست داشتم باهات بیام
تهیونگ با لحن حرص دراری گفت
_ببخشید عزیزم!
+🤨
تهیونگ محکم بغلم کرد و فشارم داد
+خفم کردی
_بزار بخوابم!
بالاخره ساعت ۶ شد
_آتریا!
+هوم
_پاشو بچه
یهو نشستم
+چی گفتی؟
_گفتم بچه پاشو، فهمیدی
+وایسا ببینم
تهیونگ با خنده در رو باز کرد و دوید تو سالن، دمپاییمو درآوردم و گذاشتم دنبالش ، روی مبل میدویدیم، با یه حرکت پریدم بالا رو کولش
+بالاخره گرفتمت
با تهیونگ محکم افتادیم از پشت روی مبل، نمیدونم چرا ولی جدیدا که نگاهش میکنم، احساس عجیبی توی قلبم بهم دست میده...
_(خنده)
+یاااا بسه، الان یکی میبینمتون
_خب ببینه
+پاشو ببینم باید برم حاضر شم
تهیونگ با خنده از کنارش پاشد، نمیدونست چرا ولی به دختری که تا دیروز بهش لقب ه. ر. ز. ه رو داده بود، الان عاشقش هست. ..
ادامه دارد...
خب چطور بود؟
شرط، :۵ لایک، ۳کامنت, ۲بازنشر
- ۲۳۹
- ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط