نام فیک: مافیای جذاب من
نام فیک: مافیای جذاب من
Chapter: 2
Part: 25
می سو که دیگه سیر شده بود بلند شد از روی صندلی. جونگ کوک نگاهی به بشقاب می سو انداخت و گفت:
_تو که چیزی نخوردی
+سیر شدم ممنون
_خیلی لاغر تر از قبل شدی ، کامل بخور غذاتو
+گفتم که سیر شدم. من همیشه همینقدر میخورم
£نکنه وقتی پیش سان ها بودی اذیتت میکرد ها؟ *اخم
+نه با..*حرفش با حرف جونگ کوک قطع شد
_اگر اون عوضی کاری کرده اینطوری بشی ی بلایی سرش بیارم ک..*می سو پرید وسط حرفش
+نخیر سان ها جونم(از قصد گفت)کاری نکرده*جدی
€بچها پایه ا..*جونگکوک داد زد
_سان ها جونت؟ *داد
جونگ سو از داد پدرش ترسید رفت بغل می هو. می سو که میدونست دعوا میشه الان تصمیم گرفت به جای جواب دادن به جونگ کوک بره توی اتاقش و استراحت کنه..خواست بره بالا که جونگ کوک دستش رو گرفت.
_یبار دیگه بگو چی گفتی*عصبی
می سو ترسید ولی به روی خودش نیاورد و سعی کرد خودشو ریلکس نشون بده گفت:
+من حرفمو یک بار میزنم مستر جئون*ریلکس
_جرعت داری یک بار دیگه حرفتو تکرار کن ببین چه بلایی سرت میارم
+جونگ کوک داری خیلی پرو میشیاا*دستشو از توی دست جونگ کوک کشید بیرون
+ببین جونگ کوک*دست چپشو گرفت سمت جونگ کوک
+من نامزد کردم میفهمی؟ دیر یا زودش سان ها میاد دنبالمو باهاش میرم فرانسه..تو الان بچه داری بهتره مراقب اون باشی*جدی
جونگ کوک خواست حرفی بزنه ولی مین سو دستشو گرفت و اشاره کرد چیزی نگه..
می سو که متوجه ترس جونگ سو شده بود از بغل می هو گرفتش و با خودش بردش بالا. باهاش بازی کرد و حرف زد تا اینکه جونگ سو خوابش برد. اروم روی تخت خوابوندنش و روش پتو انداخت و کنار جونگ سو نشسته بود روی تخت و پاهاشو بغل کرده بود.
_چرا نزاشتی جوابشو بدم ها؟ *کمی بلند
€جونگکوک اینجوری بخوای پیش بری اون بیشتر ازت دور میشه تا نزدیکت بشه.
_اخه میبینی چی میگه؟ سان ها جونم*عصبی
£جونگکوک بهش حق بده..توی این شش سال سان ها کنارش بوده نه تو . توی غم هاش توی شادی هاش
£درسته دوستت داره ولی دلیلی نمیشه با اینکارات اونو فراموش کنه
€باید سعی کنی بهت اعتماد کنه باید کاری کنی که به جای اینکه تا هر چی بشه بگه سان ها بگه جونگ کوک.
ادامه دارد...
ঞحمایت یادتون نرهঞ
Chapter: 2
Part: 25
می سو که دیگه سیر شده بود بلند شد از روی صندلی. جونگ کوک نگاهی به بشقاب می سو انداخت و گفت:
_تو که چیزی نخوردی
+سیر شدم ممنون
_خیلی لاغر تر از قبل شدی ، کامل بخور غذاتو
+گفتم که سیر شدم. من همیشه همینقدر میخورم
£نکنه وقتی پیش سان ها بودی اذیتت میکرد ها؟ *اخم
+نه با..*حرفش با حرف جونگ کوک قطع شد
_اگر اون عوضی کاری کرده اینطوری بشی ی بلایی سرش بیارم ک..*می سو پرید وسط حرفش
+نخیر سان ها جونم(از قصد گفت)کاری نکرده*جدی
€بچها پایه ا..*جونگکوک داد زد
_سان ها جونت؟ *داد
جونگ سو از داد پدرش ترسید رفت بغل می هو. می سو که میدونست دعوا میشه الان تصمیم گرفت به جای جواب دادن به جونگ کوک بره توی اتاقش و استراحت کنه..خواست بره بالا که جونگ کوک دستش رو گرفت.
_یبار دیگه بگو چی گفتی*عصبی
می سو ترسید ولی به روی خودش نیاورد و سعی کرد خودشو ریلکس نشون بده گفت:
+من حرفمو یک بار میزنم مستر جئون*ریلکس
_جرعت داری یک بار دیگه حرفتو تکرار کن ببین چه بلایی سرت میارم
+جونگ کوک داری خیلی پرو میشیاا*دستشو از توی دست جونگ کوک کشید بیرون
+ببین جونگ کوک*دست چپشو گرفت سمت جونگ کوک
+من نامزد کردم میفهمی؟ دیر یا زودش سان ها میاد دنبالمو باهاش میرم فرانسه..تو الان بچه داری بهتره مراقب اون باشی*جدی
جونگ کوک خواست حرفی بزنه ولی مین سو دستشو گرفت و اشاره کرد چیزی نگه..
می سو که متوجه ترس جونگ سو شده بود از بغل می هو گرفتش و با خودش بردش بالا. باهاش بازی کرد و حرف زد تا اینکه جونگ سو خوابش برد. اروم روی تخت خوابوندنش و روش پتو انداخت و کنار جونگ سو نشسته بود روی تخت و پاهاشو بغل کرده بود.
_چرا نزاشتی جوابشو بدم ها؟ *کمی بلند
€جونگکوک اینجوری بخوای پیش بری اون بیشتر ازت دور میشه تا نزدیکت بشه.
_اخه میبینی چی میگه؟ سان ها جونم*عصبی
£جونگکوک بهش حق بده..توی این شش سال سان ها کنارش بوده نه تو . توی غم هاش توی شادی هاش
£درسته دوستت داره ولی دلیلی نمیشه با اینکارات اونو فراموش کنه
€باید سعی کنی بهت اعتماد کنه باید کاری کنی که به جای اینکه تا هر چی بشه بگه سان ها بگه جونگ کوک.
ادامه دارد...
ঞحمایت یادتون نرهঞ
- ۴۴۷
- ۰۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط