#انتخاب_من
#انتخاب_من
"پارت ۱"
{موقعیت اسپانیا}
ویو سلین
آخرین لباس رو تا کردم و داخل چمدون گذاشتم...
نگاهم روی اتاقی افتاد که هیژده سال توش بزرگ شده بودم.
عکسهای روی دیوار... میز کوچیک کنار پنجره...
گلدونی که خودم خریده بودم...
همهشون قرار بود از امروز فقط یه خاطره باشن.
صدای در باعث شد از فکرام بیرون بیام..
مامان آروم وارد اتاق شد.
لبخند گرمی روی لبش بود، اما از نگاهش معلوم بود هنوز نگرانمه..
کنارم نشست و به چمدون نیمهباز نگاه کرد.
«همه وسایلت رو برداشتی؟»
& فکر کنم...
«اگه چیزی جا بمونه، بعداً برات میاریم.»
لبخند کمرنگی زدم.
& مامان...
واقعاً لازمه بریم؟
مامان چند لحظه سکوت کرد...
بعد دستم رو بین دستهاش گرفت.
«میدونم برات سخته... اما من دیگه نمیخواستم اون زندگی رو ادامه بدم.»
«سالها تحمل کردم... هم برای خودم، هم برای تو.»
«الان فقط میخوام از این به بعد، یه زندگی آروم داشته باشیم.»
نگاهم رو پایین انداختم.
حق با اون بود...
بعد از همهی کارهایی که بابا باهامون کرده بود، حق داشت یه فرصت دوباره برای خوشبختی داشته باشه..
& اون... پسرش هم اونجاست؟
مامان لبخند کمرنگی زد.
« آره... اسمش نیکلاسه.»
چیزی نگفتم..
اسمش برام هیچ معنایی نداشت..
فقط امیدوار بودم مجبور نباشم زیاد باهاش روبهرو بشم..
مامان از جاش بلند شد.
«ماشین منتظر ماست...»
آمادهای؟
یه نگاه آخر به اتاقم انداختم...
آروم زیپ چمدون رو بستم.
& آره...
بریم..
موقع خارج شدن از اتاق چیزی توجهم رو جلب کرد...
عکس منو و پدرم گابریل که وقتی کناره ماشین وایساده بودیم انداخته بودیم.
لبخند کوتاهی زدم و گزاشتم داخل کیفم...
_____________________________
....ادامه دارد🌉
اینم از پارت اول چطور بود؟
مرسی از حمایتاتون🌱
"پارت ۱"
{موقعیت اسپانیا}
ویو سلین
آخرین لباس رو تا کردم و داخل چمدون گذاشتم...
نگاهم روی اتاقی افتاد که هیژده سال توش بزرگ شده بودم.
عکسهای روی دیوار... میز کوچیک کنار پنجره...
گلدونی که خودم خریده بودم...
همهشون قرار بود از امروز فقط یه خاطره باشن.
صدای در باعث شد از فکرام بیرون بیام..
مامان آروم وارد اتاق شد.
لبخند گرمی روی لبش بود، اما از نگاهش معلوم بود هنوز نگرانمه..
کنارم نشست و به چمدون نیمهباز نگاه کرد.
«همه وسایلت رو برداشتی؟»
& فکر کنم...
«اگه چیزی جا بمونه، بعداً برات میاریم.»
لبخند کمرنگی زدم.
& مامان...
واقعاً لازمه بریم؟
مامان چند لحظه سکوت کرد...
بعد دستم رو بین دستهاش گرفت.
«میدونم برات سخته... اما من دیگه نمیخواستم اون زندگی رو ادامه بدم.»
«سالها تحمل کردم... هم برای خودم، هم برای تو.»
«الان فقط میخوام از این به بعد، یه زندگی آروم داشته باشیم.»
نگاهم رو پایین انداختم.
حق با اون بود...
بعد از همهی کارهایی که بابا باهامون کرده بود، حق داشت یه فرصت دوباره برای خوشبختی داشته باشه..
& اون... پسرش هم اونجاست؟
مامان لبخند کمرنگی زد.
« آره... اسمش نیکلاسه.»
چیزی نگفتم..
اسمش برام هیچ معنایی نداشت..
فقط امیدوار بودم مجبور نباشم زیاد باهاش روبهرو بشم..
مامان از جاش بلند شد.
«ماشین منتظر ماست...»
آمادهای؟
یه نگاه آخر به اتاقم انداختم...
آروم زیپ چمدون رو بستم.
& آره...
بریم..
موقع خارج شدن از اتاق چیزی توجهم رو جلب کرد...
عکس منو و پدرم گابریل که وقتی کناره ماشین وایساده بودیم انداخته بودیم.
لبخند کوتاهی زدم و گزاشتم داخل کیفم...
_____________________________
....ادامه دارد🌉
اینم از پارت اول چطور بود؟
مرسی از حمایتاتون🌱
- ۱۷۷
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط