#بوسه_مرگ
#بوسه_مرگ
Last Part
چند سال بعد...
صدای خندهی یه دختر
کوچولو توی تمام عمارت پیچیده بود..
_ سولین... آرومتر بدو!
اما انگار دختر پنجسالهی
ما اصلاً قصد نداشت گوش بده..
با موهای مشکی نرم و چشمهای درشت، از این سر راهرو به اون سرش میدوید و هر چند ثانیه یک بار پشت ستونها قایم میشد.
& سولین! بابا داره دنبالت میگرده!
صدای خندهش بلندتر شد.
«نمیتونه منو بگیره!»
همون موقع جونگکوک
از انتهای راهرو ظاهر شد..
مثل همیشه کت مشکی پوشیده بود، اما این بار به جای پرونده و جلسه، تمام فکرش دنبال پیدا کردن دختر کوچولوش بود...
_ سولین...
هیچ جوابی نیومد.
جونگکوک با دقت کامل اطراف رو نگاه می کرد.
_ مطمئنم همین نزدیکی قایم شدی.
چند ثانیه بعد، دو تا کفش
کوچولو از زیر پرده معلوم شد...
جونگکوک انگار متوجه
نشده باشه، از کنارش رد شد.
«عه... پس اینجا هم نیست.»
سولین که نتونسته بود جلوی خندهش رو بگیره، یهو از پشت پرده بیرون پرید.
«بابایییی!»
جونگکوک همون لحظه خم شد و دخترش رو توی آغوش گرفت.
_ فکر کردی پیدات نمیکنم؟
سولین با خنده سرش رو تکون داد.
«من برنده شدم!»
_ مطمئنی؟
بعد خیلی آروم شروع کرد به قلقلک دادنش.
صدای خندهی سولین تمام عمارت رو پر کرد..
«بابایی... بسه... بسه!»
من که از دور نگاهشون میکردم،
بیاختیار خندیدم..
باورم نمیشد...
همون مردی که روزی از نشون دادن احساساتش فرار میکرد، حالا با دخترش مثل یه بچه بازی میکرد...
جونگکوک سولین رو روی شونهش نشوند و به سمتم اومد.
«مامان! بابایی تقلب کرد!»
خندهم گرفت.
& واقعاً؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ نه... فقط زودتر از اون فکر کردم.
دستبهسینه گفتم:
& هنوزم مثل قبل، هیچوقت
باخت رو قبول نمیکنی..
گوشهی لبش بالا رفت.
_ از کی تا حالا تو برنده شدی؟
با خنده گفتم:
& از همون روزی که وارد این عمارت شدم.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_ آره...
_ از همون روز.
نگاههامون برای لحظهای به هم گره خورد.
سولین که حوصلهش سر رفته بود، لپ جونگکوک رو گرفت و گفت:
«بابایی... بستنی میخوام!»
جونگکوک با همون لحن آروم جواب داد:
_ باشه.
«الان؟»
_ الان.
سولین با ذوق دستهاش رو بالا برد.
«بابایی بهترینه!»
خندیدم.
& معلومه که یکی حسابی باباییه.
سولین سریع سرش رو به طرف من چرخوند.
«مامان... تو هم بهترین مامانی!»
جونگکوک آروم دستش رو روی سر سولین کشید و بعد نگاهم کرد...
اون نگاه، بعد از این همه سال، هنوز همون آرامشی رو داشت که اولین بار کنار حوض باغ دیده بودم...
گاهی با خودم فکر میکنم...
عشق، از همون روزی شروع شد که مردی کمحرف، بدون اینکه چیزی بگه، حواسش به تمام جزئیات زندگی من بود..
و امروز...
همون مرد، کنار من و دخترمون ایستاده بود.
خونهای که روزی برام غریبه بود، حالا پر از خنده، آرامش و خاطره شده بود..
پایان "بوسه مرگ"...🖤
«بوسه مرگ» فقط یک اسم نیست؛ یک استعاره است.
«مرگ» نماد تاریکی، بیرحمی و شخصیتی است که قلبش را پشت دیواری از سردی پنهان کرده.
و «بوسه»، نماد عشقی است که حتی سردترین قلبها را هم میتواند تغییر دهد.
گاهی یک عشق، پایانِ تاریکی و آغازِ یک زندگی تازه است...
☆__________________________☆
از صمیم قلب از همهی شما ممنونم که از اولین پارت تا آخرین لحظه کنار این داستان بودید.
هر لایک، کامنت، ویو و پیامی که برام فرستادید، باعث شد با انگیزهی بیشتری نوشتن رو ادامه بدم.
امیدوارم «بوسه مرگ» تونسته باشه حتی برای چند دقیقه، شما رو وارد دنیای خودش کنه و توی قلبتون موندگار بشه.
ممنونم که همراهم بودید.
دوستون دارم و تا داستان بعدی...
مراقب خودتون باشید. 🖤✨
Last Part
چند سال بعد...
صدای خندهی یه دختر
کوچولو توی تمام عمارت پیچیده بود..
_ سولین... آرومتر بدو!
اما انگار دختر پنجسالهی
ما اصلاً قصد نداشت گوش بده..
با موهای مشکی نرم و چشمهای درشت، از این سر راهرو به اون سرش میدوید و هر چند ثانیه یک بار پشت ستونها قایم میشد.
& سولین! بابا داره دنبالت میگرده!
صدای خندهش بلندتر شد.
«نمیتونه منو بگیره!»
همون موقع جونگکوک
از انتهای راهرو ظاهر شد..
مثل همیشه کت مشکی پوشیده بود، اما این بار به جای پرونده و جلسه، تمام فکرش دنبال پیدا کردن دختر کوچولوش بود...
_ سولین...
هیچ جوابی نیومد.
جونگکوک با دقت کامل اطراف رو نگاه می کرد.
_ مطمئنم همین نزدیکی قایم شدی.
چند ثانیه بعد، دو تا کفش
کوچولو از زیر پرده معلوم شد...
جونگکوک انگار متوجه
نشده باشه، از کنارش رد شد.
«عه... پس اینجا هم نیست.»
سولین که نتونسته بود جلوی خندهش رو بگیره، یهو از پشت پرده بیرون پرید.
«بابایییی!»
جونگکوک همون لحظه خم شد و دخترش رو توی آغوش گرفت.
_ فکر کردی پیدات نمیکنم؟
سولین با خنده سرش رو تکون داد.
«من برنده شدم!»
_ مطمئنی؟
بعد خیلی آروم شروع کرد به قلقلک دادنش.
صدای خندهی سولین تمام عمارت رو پر کرد..
«بابایی... بسه... بسه!»
من که از دور نگاهشون میکردم،
بیاختیار خندیدم..
باورم نمیشد...
همون مردی که روزی از نشون دادن احساساتش فرار میکرد، حالا با دخترش مثل یه بچه بازی میکرد...
جونگکوک سولین رو روی شونهش نشوند و به سمتم اومد.
«مامان! بابایی تقلب کرد!»
خندهم گرفت.
& واقعاً؟
جونگکوک با خونسردی گفت:
_ نه... فقط زودتر از اون فکر کردم.
دستبهسینه گفتم:
& هنوزم مثل قبل، هیچوقت
باخت رو قبول نمیکنی..
گوشهی لبش بالا رفت.
_ از کی تا حالا تو برنده شدی؟
با خنده گفتم:
& از همون روزی که وارد این عمارت شدم.
چند لحظه نگاهم کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_ آره...
_ از همون روز.
نگاههامون برای لحظهای به هم گره خورد.
سولین که حوصلهش سر رفته بود، لپ جونگکوک رو گرفت و گفت:
«بابایی... بستنی میخوام!»
جونگکوک با همون لحن آروم جواب داد:
_ باشه.
«الان؟»
_ الان.
سولین با ذوق دستهاش رو بالا برد.
«بابایی بهترینه!»
خندیدم.
& معلومه که یکی حسابی باباییه.
سولین سریع سرش رو به طرف من چرخوند.
«مامان... تو هم بهترین مامانی!»
جونگکوک آروم دستش رو روی سر سولین کشید و بعد نگاهم کرد...
اون نگاه، بعد از این همه سال، هنوز همون آرامشی رو داشت که اولین بار کنار حوض باغ دیده بودم...
گاهی با خودم فکر میکنم...
عشق، از همون روزی شروع شد که مردی کمحرف، بدون اینکه چیزی بگه، حواسش به تمام جزئیات زندگی من بود..
و امروز...
همون مرد، کنار من و دخترمون ایستاده بود.
خونهای که روزی برام غریبه بود، حالا پر از خنده، آرامش و خاطره شده بود..
پایان "بوسه مرگ"...🖤
«بوسه مرگ» فقط یک اسم نیست؛ یک استعاره است.
«مرگ» نماد تاریکی، بیرحمی و شخصیتی است که قلبش را پشت دیواری از سردی پنهان کرده.
و «بوسه»، نماد عشقی است که حتی سردترین قلبها را هم میتواند تغییر دهد.
گاهی یک عشق، پایانِ تاریکی و آغازِ یک زندگی تازه است...
☆__________________________☆
از صمیم قلب از همهی شما ممنونم که از اولین پارت تا آخرین لحظه کنار این داستان بودید.
هر لایک، کامنت، ویو و پیامی که برام فرستادید، باعث شد با انگیزهی بیشتری نوشتن رو ادامه بدم.
امیدوارم «بوسه مرگ» تونسته باشه حتی برای چند دقیقه، شما رو وارد دنیای خودش کنه و توی قلبتون موندگار بشه.
ممنونم که همراهم بودید.
دوستون دارم و تا داستان بعدی...
مراقب خودتون باشید. 🖤✨
- ۳۰۰
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط