نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_دوازدهم
جونگکوک *از پشتِ تلفن:الو..
تهیونگ:ا_الو...س_سلام*ذوق+لکنت
ویو جونگکوک*
حالم از صداش بهممیخورد.
چقد رو مخم بود.چطور قرار بود ۹ ماه اینو تحمل کنم؟
جونگکوک:راجب به اون چیزی که گفتی.. خب..راستش...دیگه راهی ندارمجز اینکه قبول کنم...*بغض
_
۱۲ ساعت بعد*
خونه ی تهیونگ*
جین:نمیفهمم چرا باید تورو بکشونن جنگل بعد بزننت؛کاش منم اونجا بودم نشونشون میدادم نباید رو بچه دست بلند کنن*جدی
تهیونگ تک خنده ی ریزی میکنه*
تهیونگ:جین..تو فقط دو ماه ازم بزرگتری*خنده
نامجون سرشو میندازه پایین تا جین نفهمه داره میخنده.
جین مشتشو میزنه به شونه ی نامجون.
جین:هویییی...احترامِ هیونگتو جلویِ شوهرش نگه دار*جدی
کاردِ میوه خوری رو نزدیک تهیونگ
میکنه.
تهیونگ:عاااا...هیونگگگ..باشه باشه..اشتباه کردم ببخشید*خنده
تهیدنگ دستاشو به نشانه به نشانه ی تسلیم شدن میاره بالا.
نامجون:باشه عشقم آروم باش...به بزرگیِ خودت ببخشش *خنده
جین:بزار بریم خونه..*تهديد
نامجون:*خنده
نامجون:خب..از بحثِ این دعوا و کتک کاریا بیایم بیرون؛حالا این پسره...جونگکوک؟اره جونگکوک...کی میاریش خونه؟
تهیونگ:نمیدونم...خودش که هیچی نگفت،فک کنم باهام راحت نیست..
جین:معلومه که راحت نیست..انتظار داری همین اولِ کار برات بکشه پایین؟
تهیونگ:عااااا...هیونگگگگ...بخدا اصن به اون چیزا فک نمیکنم
نامجون:درستشم همینه؛تا وقتی حس نکردی عاشقت شده سعی کن اذیت نشه؛چون در این صورت نه تنها عاشقت نمیشه..بلکه بیشتر ازت متنفر میشه
جین:*کج کج نگاه میکنه
جین:آفرین...جنابِ آقای کیمنامجون...بلدیاااا...
جین لباش آویزون میشه.
نامجون:عشقم..عه...من فقط خواستم ادایِ عقلِ کل هارو در بیارم*مظلوم
تهیونگ:خیلی خب حالا جلویِ منه سینگل انقد دل و قلوه ندید به هم..رفتین خونه از دلِ هم در بیارید
جین و نامجون بعد از چند ساعت تصمیم گرفتن از خونه ی تهیونگ برن.
____
سوارِ ماشین میشن تا برن*
جین:نامی...تو ام حس کردی ته ته امروز نسبت به این سی سال خیلی خوشحال تر بود؟
نامجون سرشو برمیگردنه سمتِ معشوقه ی زیباش و شروع میکنه به حرف زدن:
نامجون:اهوم...مشخصه خیلی خاطر خواهِ پسره ست...گلوش بدجور پیشش گیر کرده؛فقط امیدوارم پسره باهاش بدرفتاری نکنه.
جین:آره...خب حالا..نمیخوای یه ل.ببه ما بدی؟*عشوه
نامجونی که داشت موهاشو تویِ اینه ی کوچولویِ ماشین مرتب میکرد آروم سمتِ جینش برگشت و به یه لبخندِ گنده رو لباش جواب داد:
نامجون:چرا که نه..
شروع کردن به بو/سیدنِ هم؛صدایِ خیسِ ل/ب گرفتناشون تویِ ماشین پیچید..
بعد از چند دقیقه بلاخره از هم دل کندن؛
نامجون:ادامه ش بمونه برا خونه..حسابی از خجالتت در میام فسقلی*شیطون
____
ویو جونگکوک*
مونده بودم کی برم..چجوری برم..با چه رویی برم..اصن برم چی بگم؟..بگماومدم خودمو بهت بدم و در عوضش تو بهم پول بده؟
درچند که هیچ حرفی از چیزایِ جن/سی نگفته بود ولی مگه میشه تمامِ این ۹ ماه باهامکاری نداشته باشه؟
بغض گلوم رو ول نمیکرد...من تازه میخواستم ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم..من اصن گ/ی نیستم لعنتی..
فردا برم؟پس فردا برم؟کی برم؟
فکر و خیال داشت دیوونم میکرد..
هرچقدر دیر تر برم امکانِ اینکه پدرم اعدام شه بیشتره..
تصمیم رو با اشک و گریه گرفتم..
رفتم یه کوله پشتی برداشتم و وسایلی که نیاز داشتمو توش گذاشتم.
یعنی تو این ۹ ماه اجازه میداد به خانوادم سر بزنم؟یا...
حتی فکر کردن بهشم حالمو بهم میزنه..
روم نمیشد بهش پیام بدم و بگم فردا میام.
ولی بلاخره این کارو کردم.
متنِ پیام*
``سلام،
فردا قراره بیام.گفتم بهتون خبر بدم``
با هر کلمه ای که مینوشتم اشکام میریخت رو صفحه ی گوشی.
لعنت بهت کیمتهیونگ..لعنت بهت.
ادامه دارد..
#پارت_دوازدهم
جونگکوک *از پشتِ تلفن:الو..
تهیونگ:ا_الو...س_سلام*ذوق+لکنت
ویو جونگکوک*
حالم از صداش بهممیخورد.
چقد رو مخم بود.چطور قرار بود ۹ ماه اینو تحمل کنم؟
جونگکوک:راجب به اون چیزی که گفتی.. خب..راستش...دیگه راهی ندارمجز اینکه قبول کنم...*بغض
_
۱۲ ساعت بعد*
خونه ی تهیونگ*
جین:نمیفهمم چرا باید تورو بکشونن جنگل بعد بزننت؛کاش منم اونجا بودم نشونشون میدادم نباید رو بچه دست بلند کنن*جدی
تهیونگ تک خنده ی ریزی میکنه*
تهیونگ:جین..تو فقط دو ماه ازم بزرگتری*خنده
نامجون سرشو میندازه پایین تا جین نفهمه داره میخنده.
جین مشتشو میزنه به شونه ی نامجون.
جین:هویییی...احترامِ هیونگتو جلویِ شوهرش نگه دار*جدی
کاردِ میوه خوری رو نزدیک تهیونگ
میکنه.
تهیونگ:عاااا...هیونگگگ..باشه باشه..اشتباه کردم ببخشید*خنده
تهیدنگ دستاشو به نشانه به نشانه ی تسلیم شدن میاره بالا.
نامجون:باشه عشقم آروم باش...به بزرگیِ خودت ببخشش *خنده
جین:بزار بریم خونه..*تهديد
نامجون:*خنده
نامجون:خب..از بحثِ این دعوا و کتک کاریا بیایم بیرون؛حالا این پسره...جونگکوک؟اره جونگکوک...کی میاریش خونه؟
تهیونگ:نمیدونم...خودش که هیچی نگفت،فک کنم باهام راحت نیست..
جین:معلومه که راحت نیست..انتظار داری همین اولِ کار برات بکشه پایین؟
تهیونگ:عااااا...هیونگگگگ...بخدا اصن به اون چیزا فک نمیکنم
نامجون:درستشم همینه؛تا وقتی حس نکردی عاشقت شده سعی کن اذیت نشه؛چون در این صورت نه تنها عاشقت نمیشه..بلکه بیشتر ازت متنفر میشه
جین:*کج کج نگاه میکنه
جین:آفرین...جنابِ آقای کیمنامجون...بلدیاااا...
جین لباش آویزون میشه.
نامجون:عشقم..عه...من فقط خواستم ادایِ عقلِ کل هارو در بیارم*مظلوم
تهیونگ:خیلی خب حالا جلویِ منه سینگل انقد دل و قلوه ندید به هم..رفتین خونه از دلِ هم در بیارید
جین و نامجون بعد از چند ساعت تصمیم گرفتن از خونه ی تهیونگ برن.
____
سوارِ ماشین میشن تا برن*
جین:نامی...تو ام حس کردی ته ته امروز نسبت به این سی سال خیلی خوشحال تر بود؟
نامجون سرشو برمیگردنه سمتِ معشوقه ی زیباش و شروع میکنه به حرف زدن:
نامجون:اهوم...مشخصه خیلی خاطر خواهِ پسره ست...گلوش بدجور پیشش گیر کرده؛فقط امیدوارم پسره باهاش بدرفتاری نکنه.
جین:آره...خب حالا..نمیخوای یه ل.ببه ما بدی؟*عشوه
نامجونی که داشت موهاشو تویِ اینه ی کوچولویِ ماشین مرتب میکرد آروم سمتِ جینش برگشت و به یه لبخندِ گنده رو لباش جواب داد:
نامجون:چرا که نه..
شروع کردن به بو/سیدنِ هم؛صدایِ خیسِ ل/ب گرفتناشون تویِ ماشین پیچید..
بعد از چند دقیقه بلاخره از هم دل کندن؛
نامجون:ادامه ش بمونه برا خونه..حسابی از خجالتت در میام فسقلی*شیطون
____
ویو جونگکوک*
مونده بودم کی برم..چجوری برم..با چه رویی برم..اصن برم چی بگم؟..بگماومدم خودمو بهت بدم و در عوضش تو بهم پول بده؟
درچند که هیچ حرفی از چیزایِ جن/سی نگفته بود ولی مگه میشه تمامِ این ۹ ماه باهامکاری نداشته باشه؟
بغض گلوم رو ول نمیکرد...من تازه میخواستم ازدواج کنم و تشکیل خانواده بدم..من اصن گ/ی نیستم لعنتی..
فردا برم؟پس فردا برم؟کی برم؟
فکر و خیال داشت دیوونم میکرد..
هرچقدر دیر تر برم امکانِ اینکه پدرم اعدام شه بیشتره..
تصمیم رو با اشک و گریه گرفتم..
رفتم یه کوله پشتی برداشتم و وسایلی که نیاز داشتمو توش گذاشتم.
یعنی تو این ۹ ماه اجازه میداد به خانوادم سر بزنم؟یا...
حتی فکر کردن بهشم حالمو بهم میزنه..
روم نمیشد بهش پیام بدم و بگم فردا میام.
ولی بلاخره این کارو کردم.
متنِ پیام*
``سلام،
فردا قراره بیام.گفتم بهتون خبر بدم``
با هر کلمه ای که مینوشتم اشکام میریخت رو صفحه ی گوشی.
لعنت بهت کیمتهیونگ..لعنت بهت.
ادامه دارد..
- ۷۰۹
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط