نهنگپنجاهدوهرتز
#نهنگ_پنجاه_دو_هرتز
#پارت_یازدهم
گونگیو:تهیونگ..پسرم..منو ببخش..منو ببخش که نتونستم برات کاری کنم..
نیم ساعت بعد تهیونگ به سمت حمام رفت و دوش گرفت،حالش بهتر شده بود.
گونگیو:غذای موردعلاقتو درست کردم.
تهیونگ همونطور که داشت موهاشو با حوله خشک میکرد لب زد،
تهیونگ:از کجا فهمیدی دلم دوکبوکی میخواست؟*ذوق
گونگیو:در اون صورت چجور مادر بزرگی ام که ندونم نوه م چی دوست داره؟هوم؟*لبخند
تهیونگ با نیشی که تا بنا گوش باز بود نشست رویِ میز غذا خوری و تا ته غذاش رو خورد.
تهیونگ*با دهنِ پر: خیلی خوشمزه ست..مثلِ همیشه عالی.
ویو گونگیو*
با بغضی که ته گلوم بود به اون بچه نگاه کردم..لبخند زدم اما اشک تویِ چشمام جمع شده بود؛
چی بهش گذشته بود؟دلمنمیومد پسرمو نفرین کنم ولی ذره ای انصاف نداشت.
هیچوقت نمی بخشمش.
تهیونگ اون شب تویِ خونه ی قدیمی و بزرگِ مامان بزرگش موند و تویِ بغلش خوابید.
*صبح اون روز
تهیونگ:اوما..من دیگه باید برم؛کلی کار دارم تازه باید گوشیمم درست کنمممکنه جین و نامجون نگران شده باشن.
ازت خواهش میکنم تو ام برو پیشِ پدر،حداقل اونجا تنها نیستی.
گونگیو:اسم اونو پیشِ من نیار
تهیونگ:آخه اینجوری که نمیشه_
گونگیو:همین که گفتم..شاید بعدا واسه اینکه جون وو،گیونگ و میونگو رو ببینم یه سر بهشون بزنم...اما واسه یونگ هو و اون زنِ افریتش؟عمرا
تهیونگ:باشه...اما حتما امروز یکیرو استخدام میکنم تا بیاد اینجا رو برات برق بندازه..خودت که نمیتونی
گونگیو:باشه پسرم..خودتم بیا دوباره بهم سر بزن؛باشه؟
تهیونگ:باشه اوما...حتما میام.
گونگیو بوسه ای رویِ موهایِ تهیونگ گذاشت و با چشماش رفتنِ نوه شو تماشا کرد..خودش زخماشو براش پانسمان کرده بود و حالا بهتر بودن.
____
تهیونگ بعد از اینکه میره تعمیر گاه تا گوشیشو درست کنه با تماسِ جونگکوک رو به رو میشه.
درسته فقط یکبار بهش زنگ زده بود اما همین باعث شد تهیونگ از ذوق چشماش برق بزنه.
شماره شو گرفت تا بفهمه چرا بهش زنگ زده؛درچند که حدس میزد چرا زنگ زده؛
جونگکوک*از پشتِ تلفن: الو..
ادامه دارد..
#پارت_یازدهم
گونگیو:تهیونگ..پسرم..منو ببخش..منو ببخش که نتونستم برات کاری کنم..
نیم ساعت بعد تهیونگ به سمت حمام رفت و دوش گرفت،حالش بهتر شده بود.
گونگیو:غذای موردعلاقتو درست کردم.
تهیونگ همونطور که داشت موهاشو با حوله خشک میکرد لب زد،
تهیونگ:از کجا فهمیدی دلم دوکبوکی میخواست؟*ذوق
گونگیو:در اون صورت چجور مادر بزرگی ام که ندونم نوه م چی دوست داره؟هوم؟*لبخند
تهیونگ با نیشی که تا بنا گوش باز بود نشست رویِ میز غذا خوری و تا ته غذاش رو خورد.
تهیونگ*با دهنِ پر: خیلی خوشمزه ست..مثلِ همیشه عالی.
ویو گونگیو*
با بغضی که ته گلوم بود به اون بچه نگاه کردم..لبخند زدم اما اشک تویِ چشمام جمع شده بود؛
چی بهش گذشته بود؟دلمنمیومد پسرمو نفرین کنم ولی ذره ای انصاف نداشت.
هیچوقت نمی بخشمش.
تهیونگ اون شب تویِ خونه ی قدیمی و بزرگِ مامان بزرگش موند و تویِ بغلش خوابید.
*صبح اون روز
تهیونگ:اوما..من دیگه باید برم؛کلی کار دارم تازه باید گوشیمم درست کنمممکنه جین و نامجون نگران شده باشن.
ازت خواهش میکنم تو ام برو پیشِ پدر،حداقل اونجا تنها نیستی.
گونگیو:اسم اونو پیشِ من نیار
تهیونگ:آخه اینجوری که نمیشه_
گونگیو:همین که گفتم..شاید بعدا واسه اینکه جون وو،گیونگ و میونگو رو ببینم یه سر بهشون بزنم...اما واسه یونگ هو و اون زنِ افریتش؟عمرا
تهیونگ:باشه...اما حتما امروز یکیرو استخدام میکنم تا بیاد اینجا رو برات برق بندازه..خودت که نمیتونی
گونگیو:باشه پسرم..خودتم بیا دوباره بهم سر بزن؛باشه؟
تهیونگ:باشه اوما...حتما میام.
گونگیو بوسه ای رویِ موهایِ تهیونگ گذاشت و با چشماش رفتنِ نوه شو تماشا کرد..خودش زخماشو براش پانسمان کرده بود و حالا بهتر بودن.
____
تهیونگ بعد از اینکه میره تعمیر گاه تا گوشیشو درست کنه با تماسِ جونگکوک رو به رو میشه.
درسته فقط یکبار بهش زنگ زده بود اما همین باعث شد تهیونگ از ذوق چشماش برق بزنه.
شماره شو گرفت تا بفهمه چرا بهش زنگ زده؛درچند که حدس میزد چرا زنگ زده؛
جونگکوک*از پشتِ تلفن: الو..
ادامه دارد..
- ۶۷۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط