my dady

my dady
.....................................................................

پارت ۱۰
_:باشه
+:بشاش چشات واشه برو گوشه تخت بخواب وسطمونم بالش بزار
_:اونوقت چرا من نمیخوام گوشه بخوابم میوفتم
+:همینم که گذاشتم تو اتاقم بخوابی برو خداتو شکر کن
_: نمیرم گوشه ولی وسطمون بالش میزارم(بالش رو گذاشت)خب بیا اینم از بالش راحت شدی
+:آره شب خوش(برمیگرده پشت به کوک میخوابه)

ویو صبح
از خواب پاشدم دیدم ا.ت رو شکممه آروم طوری که بیدار نشه برش داشتم گذاشتم اونور میخواستم اذیتش کنم پس تیشرتمو درآوردم و رفتم رو تخت تو گوش ا.ت گفتم
_:خانوم خانوما نمیخوای بیدار شی
+:بزار بخوابم دیگه اهههه یه روز کلاسامون تعطیله بزار نهایت استفاده رو ازش ببرم
_:ساعت ۱۲ ظهره
+:چییییییی؟؟؟ ۱۲ ظهر چخبره من تازه خوابیده بودم راستی تو‌چرا لباس نداری؟
_: دیشبو یادت نیست
+: دیشب نه چی باید یادم باشه
_: اینکه کردمت یادت نیست؟
+: چیی؟ تو دیشب منو کردییی؟
_: آره مگه اشکالی داره
+: داری با من شوخی میکنی دیگه آره توروخدا بگو اسکلم کردی(بغض)
_:(به علت خنده زیاد روی زمین غش کردند)
+:عوضیییییی(فیکه!) خیلی عنییییییی گاااااو ترسیدم.
پرید رو جونگ کوک داشتن موهای همو میکشیدن که بالاخره یکی از راه رسید
ب.ا: شماها این وقت صب چرا این همه سر و صدا میکنید
+: مگه ساعت ۱۲ نیست؟
ب.ا: نه کی گفته تازه ساعت ۸ صبحه ولی خوب شد بیدار شدید بیان پایین صبحونه بخوریم
_: باشه عمو الان میایم(عموش رفت)
+: با اینکه الان باید برینم بهت ولی گشنمه فعلا باهات کاری ندارم
_: واااای خدای من امپراطور منو تبرئه کرد خداروشکر
+: زهرمار
پاشدن کاراشونو کردن شایدم کارا اینارو کرد و رفتن پایین سر میز نشستن و شروع کردن به خوردن
ب.ج: پدربزرگ زنگ زد و گفت فردا میخوایم بریم باغ(پنجشنبس) پس امروز وسایلتونو آماده کنید فردا صبح زود میخوایم حرکت کنیم
صبحونشونو خوردن و ب.ج و جونگ کوک رفتن
رفتم بالا تا وسایلمو‌ جمع کنم چمدون کوچولومو از زیر تخت آوردم بیرون و وسایلی رو برمیداشتم که حتی تو خونم بهش نگاه نمیکنم خلاصه چمدونو پر از چرت و پرت کردم و رو تخت دراز کشیدم تا خستگی در کنم(چمدون بستن خیلی خستگی داره😐)

ویو فردا(هیچ اتفاق مهمی تو اون روز نیوفتاد)
با صدای آلارم بیدار شدم قرار بود ساعت ۷ راه بیوفتیم و من ساعت ۶ ساعت گذاشته بودم پاشدم رفتم دستشویی شاشیدم دست و صورتمم شستم مسواک هم زدم و اومدم بیرون لباسای خوابمو درآوردم و یه تیشرت گشاد بایه شلوار گشاد پوشیدم و رفتم پایین که دیدم تهیونگ و بابام منتظر منن رفتم نشستن سر میز
×:به به پرنسس خانوم بالاخره تشریف فرما شدن میگفتین براتون فرش قرمز پهن کنیم
+:نمکدوووون
ب.ا: بسه دیگه صبحونتونو بخورید داره دیر میشه
صبحونشونو خودن و رفتن که آماده شن
رفتم تو اتاقم لباسامو عوض کردم و چمدونمو برداشتم و رفتم پایین بابام پایین وایساده بود رفتم پیشش
+: پس تهیونگ کو؟
ب.ا: الان میاد بیا ما فعلا بریم تو ماشین تهیونگ ما میریم تو ماشین زود بیا(اینجارو داد زد که جناب تهیونگ بشنوه)
رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم بعد چند مین آقای تهیونگ هم تشریف آوردن و راه افتادیم منم هندسفری رو وصل کردم به گوشیم و گذاشتم تو گوشم و داشتم آهنگ گوش میدادم کهههههه

امیدوارم خوشتون اومده باشه♡
شرایط پارت بعد ۱۴ تا کامنت و ۱۴ تا لایک.
دیدگاه ها (۰)

my dady........................................................

my dady........................................................

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁵² (کره=ساعت 10:22 AM) *ص...

part ۲۰+من کوچولو نیستم _عه +آره _هرچی تو بگی +آره آره _خب ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط