سلام

سلام...
خب..سوالات زیادی این وسط ایجاد شده...اینکه...چرا برگشتم؟...چرا هنوز نمردم؟...چرا هنوز نفس میکشم؟...چرا دارم هنوز تحمل میکنم؟... خب ... ممکنه اتفاقاتی این وسط بیوفته که اصلا موقعش نباشه...به قول معروف یهویی...من..مدتیه فهمیدم که...دارم خاله میشم...و این صحنه های زیادی جلوی صورتم اون لحظه ساخت...اگر خبر مرگم به گوش خواهرم برس شوکه میشه و ممکنه اتفاقی واسه اون خواهرزاده کوچولوم بیوفته...و من این رو نمیخوام...من این قضیه رو دوشب پیش فهمیدم...صبحش احساس میکردم که قراره یه اتفاق بیوفته که منو از تمام تصمیماتم پشیمون کنه ... و بله افتاد...
دیدگاه ها (۰)

پارت 7ویو نویسندهتهیونگ تلفن رو قطع کرد و خشمگین و آشفته به ...

پارت8نشونه گرفت...همون لحظه جیهوپ با گلوله‌اش سر سارن رو سور...

گاهی آرزو میکنم که ای کاش زمان به عقب سر بخورد ، تا دوباره آ...

از تو بدم می‌آید ، همانقدر که مجنون از لیلی ، فرهاد از شیرین...

بیب من برمیگردمپارت : 95جیمین و شوگا هم اومدن فکر میکردم اگه...

ادامه پارت 12-نه فقط کمی بابت همین موارد اضطراب داشتم که خب ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط