#در_آغوش_شیطان

#در_آغوش_شیطان

𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹


𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹¹


ویو تهونگ____________



باد سردی وزید، سطح دریاچه لرزید
و من حس کردم
یک بازگشت، یک هشدار، یک شروع تازه.

دست‌هام لرزید.
خواستم جلوتر برم، لمسش کنم، باور کنم که واقعیه.
اما یک صدای زمزمه از پشت درخت‌ها پیچید:

«بعضی عشق‌ها هرگز نمی‌میرن... فقط شکلشون عوض می‌شه.»

ایستادم.
نفس‌هام سنگین شد.
و فهمیدم... این جنگل، فقط جای شکار نیست.
اینجا، گذشته و حال با هم گره خورده بودن.

تهونگ: تو کی هستی؟

روزالین روش رو برگردوند به سمت من و لبخند ملایمی زد، همون لبخندی که همیشه پیش من می‌زد.

روزالین: من باید اینو از تو بپرسم که وارد این جنگل شدی. تو کی هستی؟

تهونگ: من کیم تهونگ هستم، از خانواده‌های خون‌آشام‌ها. تو منو نمی‌شناسی روزالین!؟

---

ویو روزالین

وقتی اسمشو گفت، یاد صبح افتادم که یکی از خون‌آشام‌ها آمد و گفت «اگه تهونگ بخوادت چی»

این اونه... ولی وقتی اسممو صدا زد، بلند شدم از روی زمین و ایستادم و با تعجب و ترس نگاهش می‌کردم.

روزالین: تو.... تو اسم منو از کجا می‌دونی؟ (کمی رفت عقب)

تهونگ: جدی... منو یادت نیست؟! روزالین، منم تهونگ. همیشه ته صدات می‌کردم. (بغض) *الهی من دورت بگردم که این زنیکه بغض تو رو در آورده 🔪🔪*


هیچی از حرف‌هاش نمی‌فهمیدم و می‌ترسیدم این تله باشه.

روزالین: می‌شه بری؟ خواهش می‌کنم!

تهونگ: ولی... روزالین...

بدون هیچ حرفی دویدم و گریه می‌کردم و از اونجا دور شدم و با چشم‌های اشکی رفتم پیش لیلیت، چون اون فقط می‌تونست منو آروم کنه و اون تنها رفیق، یا بگم مثل خواهر، برا من بود.


ادامه دارد......


لایک کنید و نظر بدیننن🔪🎀

امروز براتون ۵ تا پارت گذاشتم براتون لطفا همه شونو حمایت کنید

کامنت بزاری میتونم برا پارت بعد خبرت کنم پرنسس شرطا 💋

شرطا رسید بهم تو کامنتا خبر بدین پرنسس هام


شرط :

لایک : ۳۸ تا

کامنت : ۲۰ تا

بازنشر : ۱۵ تا

دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۱)

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁵ویو لیلی ___بین دو اسل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط