مرورگر شما از پخش ویدیو پشتیبانی نمی‌کند.

سلاممم✨️

سلاممم✨️
اومدم با پارت سه ی سایه های از یاد رفته🎀
فصل سوم: سایه.

تقریباً یک هفته از اولین ملاقاتم با هیدویی گذشته بود. از همان روز، او مثل سایه‌ای بی‌پایان دنبالم می‌آمد. هر وقت پایم را از خانه بیرون می‌گذاشتم، دیر یا زود پشت سرم ظاهر می‌شد. بی‌وقفه حرف می‌زد؛ آن‌قدر یکنواخت و طولانی که گاهی تصور می‌کردم همین حالا نفسش بند می‌آید و خاموش می‌شود، اما هرگز چنین نمی‌شد.

موضوعاتش بی‌انتها بودند؛ از پروانه‌ها و خوراکی‌ها گرفته تا خاطراتی از گذشته‌اش. یکی از همان شب‌ها، وقتی در سکوت کوچه‌ها قدم می‌زدیم، ناگهان گفت:
«همسرم آدم مزخرفی بود. از آن‌هایی که فقط برای سرگرمی به کسی نزدیک می‌شوند. عشقش صادقانه نبود... وقتی فهمیدم چه آدم کثیفی است، دیگر دیر شده بود. پس کشتمش.»

این را با چنان شور و شوقی تعریف می‌کرد که انگار دارد درباره‌ی یک خاطره‌ی معمولی حرف می‌زند، نه قتل یک انسان. لحظه‌ای مکث کردم، اما بعد با خود گفتم: گذشته‌ی آدم‌ها مهم نیست. انسان‌ها را باید با امیدها و آرزوهایشان شناخت، نه با اشتباهاتشان. آینده همیشه از گذشته مهم‌تر است.

در میان همین حرف‌ها فهمیدم که پس از آن قتل، مدتی در اتاقی کوچک و نمور در مسافر خانه زندگی کرده است. ناگهان، بی‌آنکه زیاد فکر کنم، از دهانم بیرون پرید:
«می‌خواهی تا وقتی خانه‌ای برای خودت پیدا کنی، پیش من بمانی؟»

چشمانش برق زد و بی‌درنگ پذیرفت. اما من نمی‌دانستم چه سرنوشتی در انتظارمان است. اگر او می‌دانست این خانه چه تقدیر شومی برایش رقم خواهد زد، هرگز پا به آن نمی‌گذاشت...
امیدوارم خوشتون اومده باشه🎀
سایونارا~☆
دیدگاه ها (۰)

سلامممم✨اومدم با سایه های از یاد رفته🎀😭فصل چهار: تصمیمزندگی ...

سلاممممم✨️اومدم با سایه های از یاد رفته 😭✨️خیلی این فصل رو د...

سلام اومدم با فصل دوم سایه های از یاد رفته اومدم آپلودش کنم ...

کنیچیوا اومدم با همون داستانی که قولشو بهتون داده بودم اسم د...

خواب رویایی part: ۶ ...

گل های خاموشpart: 1 ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط