سلاممممم
سلاممممم✨️
اومدم با سایه های از یاد رفته 😭✨️
خیلی این فصل رو دوست دارممم✨️✨️✨️
فصل پنجم:پذیرش
یک یا دو ساعت در سکوت منتظر ماندم تا هیدویی از خواب بیدار شود. وقتی صدای خشخش آرام در اتاقش شنیدم و فهمیدم نامه را میخواند، بیآنکه جرأت نگاه کردن داشته باشم، از کنار در گذشتم و به آشپزخانه رفتم. ضربان قلبم چنان تند بود که گویی میخواست از سینهام بیرون بجهد، اما وانمود کردم همهچیز عادی است.
قدمهایم روی کفپوش سرد آشپزخانه صدایی خفیف ایجاد میکرد. خودم را با تخممرغها مشغول کردم تا شاید از بیقراری درونیام کم شود. اما هر لحظه ذهنم پر از احتمال بود: اگر نپذیرد چه؟ اگر همهچیز به پایان برسد چه؟
صدای نزدیک شدن قدمهایش مرا از خیال بیرون کشید. قلبم تندتر شد. او آرام وارد شد و بیدرنگ پشت میز کوچک آشپزخانه نشست. وقتی برگشتم تا بشقاب صبحانه را جلویش بگذارم، برق حلقهی نقرهای روی انگشتش چشمم را گرفت. همان لحظه، قلبم آرام گرفت.
چشمانش هنوز خوابآلود بود، اما لبخند پهنی بر لب داشت. تنها یک کلمه گفت:
«قبوله.»
ناخودآگاه لبخند کوچکی بر لبانم نشست؛ چیزی که به ندرت رخ میداد. روبهرویش نشستم و در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدیم.
اما در دل، آرزو میکردم کاش همان روز همهچیز تمام میشد. کاش قبول نمیکرد. کاش آن خانه را ترک میکرد و هرگز بازنمیگشت. شاید آنوقت، آن اتفاق هیچگاه رخ نمیداد...
خیلی این فصل رو دوست دارم✨️✨️😭😭
ادیته رو خودم زدم 🤡🎀✨️
با تشکر از تایپیست{ https://wisgoon.com/blue.soul22 } (تایپیستمون مال خودمهههه✨️✨️✨️)
خب دیگه من برممممممم🎀🎀
سایونارا~✨️
اومدم با سایه های از یاد رفته 😭✨️
خیلی این فصل رو دوست دارممم✨️✨️✨️
فصل پنجم:پذیرش
یک یا دو ساعت در سکوت منتظر ماندم تا هیدویی از خواب بیدار شود. وقتی صدای خشخش آرام در اتاقش شنیدم و فهمیدم نامه را میخواند، بیآنکه جرأت نگاه کردن داشته باشم، از کنار در گذشتم و به آشپزخانه رفتم. ضربان قلبم چنان تند بود که گویی میخواست از سینهام بیرون بجهد، اما وانمود کردم همهچیز عادی است.
قدمهایم روی کفپوش سرد آشپزخانه صدایی خفیف ایجاد میکرد. خودم را با تخممرغها مشغول کردم تا شاید از بیقراری درونیام کم شود. اما هر لحظه ذهنم پر از احتمال بود: اگر نپذیرد چه؟ اگر همهچیز به پایان برسد چه؟
صدای نزدیک شدن قدمهایش مرا از خیال بیرون کشید. قلبم تندتر شد. او آرام وارد شد و بیدرنگ پشت میز کوچک آشپزخانه نشست. وقتی برگشتم تا بشقاب صبحانه را جلویش بگذارم، برق حلقهی نقرهای روی انگشتش چشمم را گرفت. همان لحظه، قلبم آرام گرفت.
چشمانش هنوز خوابآلود بود، اما لبخند پهنی بر لب داشت. تنها یک کلمه گفت:
«قبوله.»
ناخودآگاه لبخند کوچکی بر لبانم نشست؛ چیزی که به ندرت رخ میداد. روبهرویش نشستم و در سکوت مشغول خوردن صبحانه شدیم.
اما در دل، آرزو میکردم کاش همان روز همهچیز تمام میشد. کاش قبول نمیکرد. کاش آن خانه را ترک میکرد و هرگز بازنمیگشت. شاید آنوقت، آن اتفاق هیچگاه رخ نمیداد...
خیلی این فصل رو دوست دارم✨️✨️😭😭
ادیته رو خودم زدم 🤡🎀✨️
با تشکر از تایپیست{ https://wisgoon.com/blue.soul22 } (تایپیستمون مال خودمهههه✨️✨️✨️)
خب دیگه من برممممممم🎀🎀
سایونارا~✨️
- ۱.۸k
- ۲۱ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط