عشق میان نور و تاریکی قسمت دوم

عشق میان نور و تاریکی — قسمت دوم

سایه‌ای که از تاریکی می‌آمد

باران هنوز می‌بارید.
گلوریا برای چند لحظه به همان جایی خیره مانده بود که مرد غریبه ایستاده بود. حرفش در ذهنش تکرار می‌شد.

«پایانش باید غمگین‌تر باشه.»

او آهسته نفسش را بیرون داد و زیر لب گفت:
چه آدم عجیبی…

دوباره به صفحه‌ی لپ‌تاپش نگاه کرد. انگشتانش روی کیبورد حرکت کردند.

«گاهی شخصیت اصلی داستان فکر می‌کند سرنوشتش را خودش می‌نویسد… تا روزی که کسی وارد زندگی‌اش می‌شود و همه‌چیز را تغییر می‌دهد.»

گلوریا چند ثانیه به جمله خیره ماند.
بعد مکث کرد.
بی‌اختیار سرش را بلند کرد.
مرد هنوز آنجا بود.
تهیونگ چند میز آن‌طرف‌تر نشسته بود. فنجان قهوه‌ای مقابلش قرار داشت که هنوز دست نزده بود. نگاهش آرام در فضای کافه می‌چرخید، اما وقتی گلوریا سر بلند کرد، نگاهشان دوباره به هم گره خورد.

این بار گلوریا سریع نگاهش را دزدید.
چیزی در نگاه آن مرد بود که آرامش را از آدم می‌گرفت.
چند دقیقه بعد، صدای تلفن تهیونگ سکوت میز او را شکست.
او نگاهی کوتاه به صفحه انداخت و تماس را جواب داد.
صدایش پایین و سرد بود.
بگو !

صدای مردی از آن طرف خط مضطرب به نظر می‌رسید.
رئیس… مشکل پیش اومده.

تهیونگ ابرویش کمی در هم رفت.
چه مشکلی ؟

محموله رو گرفتن. پلیس سر رسید. یکی از بچه‌ها هم—

تهیونگ حرفش را برید.
کجا هستی؟

پشت انبار قدیمی بندر.

چند ثانیه سکوت..

بعد تهیونگ خیلی آرام گفت:
هیچ‌کس حرکت نکنه تا من برسم.

تماس قطع شد.

او برای لحظه‌ای ساکت ماند. نگاهش دوباره به سمت گلوریا رفت.
دختر هنوز در دنیای خودش غرق نوشتن بود. موهایش کمی روی صورتش افتاده بود و نور خاکستری باران دورش هاله‌ای آرام ساخته بود.

تهیونگ به‌ندرت به چیزی دوبار نگاه می‌کرد.
اما حالا چند دقیقه بود که نگاهش ناخواسته سمت او برمی‌گشت.
انگار چیزی در وجود گلوریا بود که با دنیای تاریک او تضاد داشت… و همین تضاد، خطرناک بود.
او از جا بلند شد.
کتش را مرتب کرد و از کنار میز گلوریا رد شد.
گلوریا بی‌اختیار سر بلند کرد.
تهیونگ ایستاد.
چند ثانیه سکوت میانشان معلق ماند.

بعد گفت:
اسم نویسنده‌ای که گفتی… چیه؟

گلوریا کمی متعجب شد.
چی؟

کتاب‌هات. با چه اسمی چاپ می‌شن.

گلوریا نگاهش کرد. هنوز نمی‌دانست چرا دارد جواب این مرد عجیب را می‌دهد.
با لحنی آرام گفت :
گلوریا نایت.

تهیونگ انگار نام را در ذهنش ثبت کرد.
و بعد با نگاهی مزمور گفت
می‌خونمش.

گلوریا لبخند محوی زد.
فکر نمی‌کنم از داستان‌های من خوشتون بیاد.

تهیونگ کمی خم شد، دستش را روی میز گذاشت و آرام گفت:
از داستان‌های غمگین خوشم میاد.

نگاهش برای لحظه‌ای عمیق‌تر شد.

چون واقعی‌ترن.

گلوریا چیزی نگفت.

او نمی‌دانست چرا این مردی که فقط چند دقیقه می‌شناخت، طوری حرف می‌زد که انگار سال‌ها درد دیده است.
تهیونگ صاف ایستاد.

مواظب باش !!

گلوریا اخم کرد.
از چی؟

لبه‌ی لب تهیونگ کمی بالا رفت.

از آدم‌هایی که ناگهانی وارد داستانت می‌شن.

بعد بدون توضیح بیشتری از کافه خارج شد.
در بسته شد و صدای باران دوباره غالب شد.
گلوریا چند لحظه به در خیره ماند.
چیزی در دلش می‌گفت آن مرد فقط یک مشتری عادی نبود.
اما نمی‌دانست چقدر حق داشت.
چند خیابان دورتر، یک ماشین مشکی لوکس جلوی انبار تاریک بندر توقف کرد.
در ماشین باز شد.
تهیونگ پیاده شد.
چهار مرد مسلح کنار در انبار ایستاده بودند و با دیدن او فوراً صاف ایستادند.

یکی از آنها با اضطراب گفت:
رئیس… ما سعی کردیم—

تهیونگ حتی نگاهش نکرد.
او آرام وارد انبار شد.
داخل، مردی روی زمین زانو زده بود. دست‌هایش بسته شده بود و صورتش از ترس رنگ نداشت.

تهیونگ چند قدم جلو رفت.

کفش‌هایش روی زمین سیمانی صدا می‌داد.

مرد التماس کرد:
من خیانت نکردم… قسم می‌خورم…

تهیونگ روبه‌رویش ایستاد.
چند ثانیه فقط نگاهش کرد.

بعد خیلی آرام پرسید:
پس چرا پلیس دقیقاً زمان معامله رو می‌دونست.

مرد چیزی نگفت.
سکوت.

تهیونگ آهی کوتاه کشید.
می‌دونی مشکل چیه؟

مرد لرزید.

تهیونگ ادامه داد:
من از دروغ متنفرم.

او اسلحه‌ای از جیب کت خود بیرون آورد.
یکی از مردان اطراف بی‌اختیار نفسش را حبس کرد.
صدای شلیک در فضای خالی انبار پیچید.
چند ثانیه بعد، سکوت سنگین برگشت.
تهیونگ بدون هیچ احساسی اسلحه را پایین آورد.

یکی از افرادش جلو آمد.
با بقیه چی کار کنیم رئیس؟

تهیونگ لحظه‌ای فکر کرد.

اما عجیب بود که ذهنش ناگهان به چیز دیگری رفت.
به دختری پشت پنجره‌ی بارانی.
به چشمان آرامش.

او زیر لب گفت:
فعلاً هیچی.

بعد به سمت در انبار رفت.

یکی از افرادش پرسید:
برنامه بعدی چیه؟

تهیونگ لحظه‌ای ایستاد.
نگاهش در تاریکی بندر گم شد.

و خیلی آرام گفت:
اول… باید یه کتاب بخرم.
دیدگاه ها (۰)

عشق میان نور و تاریکی — قسمت اولآشنایی.باران آرام روی شیشه‌ه...

اسم داستان : عشق میان نور و تاریکی فضای داستان- ژانر: عاشقان...

عمو های من

BEYOND THE SPOTLIGHT

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط