عشق میان نور و تاریکی پارت اول
عشق میان نور و تاریکی — پارت اول
آشنایی.
باران آرام روی شیشههای کافه میریخت.
گلوریا پشت میز کنار پنجره نشسته بود؛ همان میز همیشگی. لپتاپش باز بود اما انگشتانش روی کیبورد بیحرکت مانده بودند. کلمات دیگر مثل قبل به سراغش نمیآمدند.
گاهی فکر میکرد تمام داستانهایی که نوشته، فقط تلاش بیهودهای بوده برای فرار از تنهایی.
صدای باز شدن در کافه، سکوت فکرهایش را شکست.
مردی وارد شد.
قدبلند، با کت مشکی بلند و نگاهی که انگار از جنس یخ بود. چند نفر در کافه ناخودآگاه سرشان را به سمت او برگرداندند. حضورش عجیب سنگین بود؛ مثل سایهای که ناگهان وارد اتاق شود.
تهیونگ.
او برای دیدن کسی نیامده بود. فقط جایی لازم داشت تا چند دقیقه از تعقیبهای شبانه و معاملههای خطرناک فاصله بگیرد.
چشمهایش بیاختیار روی دختری کنار پنجره ثابت ماند.
دختری که حتی متوجه حضورش هم نشده بود و در نور خاکستری باران، شبیه شخصیتی از یک داستان به نظر میرسید.
گلوریا.
تهیونگ آهسته به سمت میز کناری رفت و نشست.
چند دقیقه گذشت.
گلوریا زیر لب گفت:
لعنتی... چرا هیچ جملهای کامل نمیشه؟
تهیونگ برای اولین بار در آن روز لبخند کمرنگی زد.
او از جا بلند شد، به میز گلوریا نزدیک شد و بدون اجازه، کاغذی را از کنار لپتاپ برداشت.
گلوریا با تعجب سر بلند کرد.
ببخشید؟!
تهیونگ نگاهی کوتاه به نوشته انداخت و آرام گفت:
داستانت زیادی خوشبینه.
گلوریا اخم کرد و گفت :
شما اصلاً کی هستید که ــ
تهیونگ کاغذ را روی میز گذاشت و زمزمه کرد :
پایانش باید غمگینتر باشه.
چشمهایشان برای اولین بار در هم گره خورد.
گلوریا هنوز نمیدانست این مردی که مثل یک غریبهی عجیب وارد داستانش شده، قرار است زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد.
و تهیونگ هنوز نمیدانست دختری که بیخبر پشت این میز نشسته، تبدیل به تنها ضعفی میشود که هیچوقت اجازه نداشت داشته باشد.
آشنایی.
باران آرام روی شیشههای کافه میریخت.
گلوریا پشت میز کنار پنجره نشسته بود؛ همان میز همیشگی. لپتاپش باز بود اما انگشتانش روی کیبورد بیحرکت مانده بودند. کلمات دیگر مثل قبل به سراغش نمیآمدند.
گاهی فکر میکرد تمام داستانهایی که نوشته، فقط تلاش بیهودهای بوده برای فرار از تنهایی.
صدای باز شدن در کافه، سکوت فکرهایش را شکست.
مردی وارد شد.
قدبلند، با کت مشکی بلند و نگاهی که انگار از جنس یخ بود. چند نفر در کافه ناخودآگاه سرشان را به سمت او برگرداندند. حضورش عجیب سنگین بود؛ مثل سایهای که ناگهان وارد اتاق شود.
تهیونگ.
او برای دیدن کسی نیامده بود. فقط جایی لازم داشت تا چند دقیقه از تعقیبهای شبانه و معاملههای خطرناک فاصله بگیرد.
چشمهایش بیاختیار روی دختری کنار پنجره ثابت ماند.
دختری که حتی متوجه حضورش هم نشده بود و در نور خاکستری باران، شبیه شخصیتی از یک داستان به نظر میرسید.
گلوریا.
تهیونگ آهسته به سمت میز کناری رفت و نشست.
چند دقیقه گذشت.
گلوریا زیر لب گفت:
لعنتی... چرا هیچ جملهای کامل نمیشه؟
تهیونگ برای اولین بار در آن روز لبخند کمرنگی زد.
او از جا بلند شد، به میز گلوریا نزدیک شد و بدون اجازه، کاغذی را از کنار لپتاپ برداشت.
گلوریا با تعجب سر بلند کرد.
ببخشید؟!
تهیونگ نگاهی کوتاه به نوشته انداخت و آرام گفت:
داستانت زیادی خوشبینه.
گلوریا اخم کرد و گفت :
شما اصلاً کی هستید که ــ
تهیونگ کاغذ را روی میز گذاشت و زمزمه کرد :
پایانش باید غمگینتر باشه.
چشمهایشان برای اولین بار در هم گره خورد.
گلوریا هنوز نمیدانست این مردی که مثل یک غریبهی عجیب وارد داستانش شده، قرار است زندگیاش را برای همیشه تغییر دهد.
و تهیونگ هنوز نمیدانست دختری که بیخبر پشت این میز نشسته، تبدیل به تنها ضعفی میشود که هیچوقت اجازه نداشت داشته باشد.
- ۷۴۵
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط