my favourite drug۳۶
الان چیزای مهم تری دارم مثلا اینکه چرا از نیم ساعت پیش که وارد سالن شدیم کیم تهیونگ داره بدون اینکه کسی بفهمه بهم علامت میده که برم پیشش.. سعی کردم اهمیتی ندم.
وقتی دید جونگ کوک نیست و تنهام اومد سمتم،درحالی که به روبه رو نگاه میکرد گفت:
-نمیخوام دردسر درست کنم،بیا بالا!
گفتم:
-اگه جونگ کوک بفهمه که دارم گند می زنم توی برنامش دهنمو سرویس میکنه
تهیونگ با صدایی کلافه و عصبی گفت:
-مگه دنبال این نبودی بفهمی دختر داییت کجاست؟
به چهره ی جدیم نگاه کرد:
-بیا بالا و خودت ببین چه خبره!
و بعد رفت،نفسی کشیدمو با چشم دنبال جونگ کوک گشتم.. تا الان که حتی نگام هم نکرده،فقط یک دقیقست...هوف،چیزی نمیشه که.
دامنم رو گرفتم و از پله ها رفتم بالا،به جونگ کوک نگاه کردم که بهم زل زده بود.. اهمیتی ندادمو رفتم توی راه رو... در یکی از اتاقا نیمه باز بود.. چند قدم رفتم جلو و درشو باز کردم،یکی سریع دستمو کشید و بردم داخل.. خواستم جیغ بکشم که تهیونگ گفت:
-منم منم!
سریع دستمو از دستش کشیدم:
-چه مرگته؟هدفت از اینکارا چیه کیم؟همینجوری هم امروز به اندازهی کافی از دماغم در آورده فقط کن مونده یه چک بزنه توی صورتم... تو که میدونی...
کسی حرفمو نصفه گذاشت:
-انگاری دلت پره ها
به منبع صدا نگاهی کردم که شوکه گفتم:
-ل...لونا؟تو چرا اینجایی؟
خواست بلند شه که تهیونگ به صدایی دستوری گفت:
-بشین سر جات لونا!
لونا با درد شکمش رو گرفت:
-حروم،زاده،دیگه نمیتونی بلایی سرم بیاری الکی منو نترسون!
تهیونگ عصبی خواست بره سمتش که گفتم:
-یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!
لونا نشست روی تخت و همزمان که با نفرت به تهیونگ نگاه میکرد بهم گفت:
-از همه چیز خبر داشتم لارا از همون شب اول...ولی شوهر عزیزت به داداشش دستور داد منو بابامو بکشه،بابامو کشت ولی وقتی نوبت به خودم رسید این آقا بهم پیشنهاد داد که برای نجات زندگیم باهاش بخوا،،بم...
تهیونگ با چشمایی پر از تهدید حرف لونا رو قطع کرد:
-بهت چی گفتم لونا؟اگه میخوای ببینیش باید زیپ دهنتو بکشی!
لونا گفت:
-بزار واقعیت رو بفهمه کیم،من ازش فرار کردم و گم شدم ولی پیدام کرد و بعد از کلی شکنجه ،از شوهرت حکم مرگ منو گرفت و بعد از چاقو زدن بهم کلبه رو سوزوند تا منم توش بمیرم ولی حالا اینجام
به تهیونگ که سرد به چشمای لونا زل زده بود نگاه کردم:
-باورم نمیشه،شماها چه غلطی کردین؟
تهیونگ گفت:
-من فقط از دستورات پیروی کردم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و جدی روبه لونا گفتم:
-منتظرم بمون،یک ساعت دیگه برمیگردم و اون موقع دیگه اینقدر آروم نیستم!
تهیونگ گفت:
-لارا کاری نکن که جونگ کوک دیوونه بشه!
سمت در رفتمو با چشمایی پر از نفرت گفتم:
-بزار بشه!
وقتی دید جونگ کوک نیست و تنهام اومد سمتم،درحالی که به روبه رو نگاه میکرد گفت:
-نمیخوام دردسر درست کنم،بیا بالا!
گفتم:
-اگه جونگ کوک بفهمه که دارم گند می زنم توی برنامش دهنمو سرویس میکنه
تهیونگ با صدایی کلافه و عصبی گفت:
-مگه دنبال این نبودی بفهمی دختر داییت کجاست؟
به چهره ی جدیم نگاه کرد:
-بیا بالا و خودت ببین چه خبره!
و بعد رفت،نفسی کشیدمو با چشم دنبال جونگ کوک گشتم.. تا الان که حتی نگام هم نکرده،فقط یک دقیقست...هوف،چیزی نمیشه که.
دامنم رو گرفتم و از پله ها رفتم بالا،به جونگ کوک نگاه کردم که بهم زل زده بود.. اهمیتی ندادمو رفتم توی راه رو... در یکی از اتاقا نیمه باز بود.. چند قدم رفتم جلو و درشو باز کردم،یکی سریع دستمو کشید و بردم داخل.. خواستم جیغ بکشم که تهیونگ گفت:
-منم منم!
سریع دستمو از دستش کشیدم:
-چه مرگته؟هدفت از اینکارا چیه کیم؟همینجوری هم امروز به اندازهی کافی از دماغم در آورده فقط کن مونده یه چک بزنه توی صورتم... تو که میدونی...
کسی حرفمو نصفه گذاشت:
-انگاری دلت پره ها
به منبع صدا نگاهی کردم که شوکه گفتم:
-ل...لونا؟تو چرا اینجایی؟
خواست بلند شه که تهیونگ به صدایی دستوری گفت:
-بشین سر جات لونا!
لونا با درد شکمش رو گرفت:
-حروم،زاده،دیگه نمیتونی بلایی سرم بیاری الکی منو نترسون!
تهیونگ عصبی خواست بره سمتش که گفتم:
-یکی به من بگه اینجا چه خبره؟!
لونا نشست روی تخت و همزمان که با نفرت به تهیونگ نگاه میکرد بهم گفت:
-از همه چیز خبر داشتم لارا از همون شب اول...ولی شوهر عزیزت به داداشش دستور داد منو بابامو بکشه،بابامو کشت ولی وقتی نوبت به خودم رسید این آقا بهم پیشنهاد داد که برای نجات زندگیم باهاش بخوا،،بم...
تهیونگ با چشمایی پر از تهدید حرف لونا رو قطع کرد:
-بهت چی گفتم لونا؟اگه میخوای ببینیش باید زیپ دهنتو بکشی!
لونا گفت:
-بزار واقعیت رو بفهمه کیم،من ازش فرار کردم و گم شدم ولی پیدام کرد و بعد از کلی شکنجه ،از شوهرت حکم مرگ منو گرفت و بعد از چاقو زدن بهم کلبه رو سوزوند تا منم توش بمیرم ولی حالا اینجام
به تهیونگ که سرد به چشمای لونا زل زده بود نگاه کردم:
-باورم نمیشه،شماها چه غلطی کردین؟
تهیونگ گفت:
-من فقط از دستورات پیروی کردم
دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و جدی روبه لونا گفتم:
-منتظرم بمون،یک ساعت دیگه برمیگردم و اون موقع دیگه اینقدر آروم نیستم!
تهیونگ گفت:
-لارا کاری نکن که جونگ کوک دیوونه بشه!
سمت در رفتمو با چشمایی پر از نفرت گفتم:
-بزار بشه!
- ۵۳.۹k
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط