پی به‌رازِ سفرم برد و چنان ابر گریست

پی به‌رازِ سفرم برد و چنان ابر گریست
دید بازآمدنی در پیِ این رفتن نیست...

همه گفتند "مرو" دیدم و نشنیدم‌ِشان
مثل این بود به‌یک رود بگویند: بایست..!

مفتضح بودن از این‌بیش که‌در اولِ قهر
فکر برگشتنم و واسطه‌ای نیست که نیست...

در جهانِ تهی از عشق نمی‌مانم چون
در جهانِ تهی از عشق نمی‌باید زیست...

دهخدا تجربه‌ی عشق ندارد ورنه
معنیِ مرگ‌وجدایی به‌یقین هردو یکی‌ست...
دیدگاه ها (۰)

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز آمدنی در پیِ این...

عاشقانه

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریستدید بازآمدنی در پیِ این ر...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز امدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم بُرد و چنان ابر گریستدید باز آمدنی در پیِ این...

پی به راز سفرم برد و چنان ابر گریستدید باز آمدنی در پیِ این ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط