فرشتهای بدون بال
🦋(فرشتهای بدون بال)🦋
پارت¹⁰
(ویو کوک)
دنبالش رفتم صدای تیر شنیدم دنبالش کردم به تیر تو مغزش حروم کردم ریو وقتی دیدم مو به تنم سیخ شد فقط رفتم سمتش سعی کردم بیدارش کنم نبض نداشت سریع ریو دادم به اعضا که ببرنش بیمارستان تا منم بیام دست دوستش و هم باز کردم اونم بردم که ریو سریع رسوندپ بیمارستان بردنش اتاق عمل که من رسیدم خیلی نگران بودم دوستش لویا زیر سروم بود ولی من از نگرانی ریو داشتم میمردم برای اولین بار گریه آروم میکردم منتظر بودم دکتر بیاد بیرون
(ویو دکتر)
ما تمام تلاشمونو کرده بودیم ولی درصد زنده موندنش کم بود اون یک درصد امید هم از دست داده بودیم اون رفته بود تو کما بردیمش آیسییو از اتاق آمدم بیرون یه مرد دیدم از پرسیدم
دکتر:شما همراه این خانوم هستید
کوک:بله خودمم
(دکتر کوکـ)
ـاقای دکتر لطفا بگین حالش خوبه
ببینید ما تمام تلاشمونو کردیم همون یک درصد امید هم که داشتیم
از دست دادیم نیم درصد هم کمتر که زنده بمونه
ـاقای دکتر من الان باید چیکار کنم....گریه
کاری نیاز نیست بکنی فقط معجزه اعتقاد دارین اون کمکتون میکنه من دیگه میرم
ـمیتونم برم پیشش؟!
بله حتما از این طرف
ـممنون
(ویو کوک )
رفتم پیشش وقتی دیدمش حالم خیلی بد شد
حالم خیلی بد بود نشستم فقط گریه کردم چیکار. کردم باهاش
چیشد یهو اصن چرا گذاشتم بره بیرون سه ماه بود که ریو تو کما بود که دکتر گفت حالش خیلی بهتر از قبل شده خوشحال بودم فقط منتظر بودم بیدار بشه رو دستش خوابم برد که نوازش هایی رو سرم احساس کردم سرم بلند کردم دیدم ریو بیدار شده از خوشحالی زدم زیر گریه دستش و گرفتم میبوسیدمش
(ویو ریو)
از یه سیاهی مطلق چشمام باز کردم دیدم کوک رو دستم خوابش برده با اون یکی دستم نوازشش کردم دیدم بیدار شد زد زیر گریه اولین بار بود همچین چیزی میدیدم ناخواسته اشک منم درآمد دستم بوس میکرد از خوشحال نمیدونست چیکار کنه که دکتر آمد منم. معاینه کرد گفتم حالم عالیه میتونم برم خونه کوک دیگه داشت بال درمیآورد
ـریو خوشگلم درد نداری
×نه ندارم جونگکوک
ـریو بگم دکتر دوباره بیاد معاینهت کنه؟!
×نه گفتم خوبم عزیزم
ـعزیزمممم؟؟
×اره عزیزم...ریلکس...نمیتونم به دوست پسرم محبت کنم
ـمیخوایی دوست پسرت باشم؟؟...ذوق مرگ(دور از جون)
×اهوم اگر نمیخوایی اصراری نیست
ـنه من از خدامه
که گرمی رو لبام حس کردم لبای اون بود با اشتیاق زیادی همراهیش میکردم که بعداز چند مین طولانی جدا شدیم گفت بیا بریم خونمون قبول کردم کمکم کرد لباسام و تنم کنم رفتیم تو ماشین حرکت کردیم به سمت خونه که.....
پارت بعدی شب ساعت 7 آپ میشه نظراتتون یادتون نره گایز🎀
تا شب اگر حمایت کنید 5 پارت دیگه رو هم میزارم🌑
ببخشید کم بود ولی جبران میکنم:))))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
پارت¹⁰
(ویو کوک)
دنبالش رفتم صدای تیر شنیدم دنبالش کردم به تیر تو مغزش حروم کردم ریو وقتی دیدم مو به تنم سیخ شد فقط رفتم سمتش سعی کردم بیدارش کنم نبض نداشت سریع ریو دادم به اعضا که ببرنش بیمارستان تا منم بیام دست دوستش و هم باز کردم اونم بردم که ریو سریع رسوندپ بیمارستان بردنش اتاق عمل که من رسیدم خیلی نگران بودم دوستش لویا زیر سروم بود ولی من از نگرانی ریو داشتم میمردم برای اولین بار گریه آروم میکردم منتظر بودم دکتر بیاد بیرون
(ویو دکتر)
ما تمام تلاشمونو کرده بودیم ولی درصد زنده موندنش کم بود اون یک درصد امید هم از دست داده بودیم اون رفته بود تو کما بردیمش آیسییو از اتاق آمدم بیرون یه مرد دیدم از پرسیدم
دکتر:شما همراه این خانوم هستید
کوک:بله خودمم
(دکتر کوکـ)
ـاقای دکتر لطفا بگین حالش خوبه
ببینید ما تمام تلاشمونو کردیم همون یک درصد امید هم که داشتیم
از دست دادیم نیم درصد هم کمتر که زنده بمونه
ـاقای دکتر من الان باید چیکار کنم....گریه
کاری نیاز نیست بکنی فقط معجزه اعتقاد دارین اون کمکتون میکنه من دیگه میرم
ـمیتونم برم پیشش؟!
بله حتما از این طرف
ـممنون
(ویو کوک )
رفتم پیشش وقتی دیدمش حالم خیلی بد شد
حالم خیلی بد بود نشستم فقط گریه کردم چیکار. کردم باهاش
چیشد یهو اصن چرا گذاشتم بره بیرون سه ماه بود که ریو تو کما بود که دکتر گفت حالش خیلی بهتر از قبل شده خوشحال بودم فقط منتظر بودم بیدار بشه رو دستش خوابم برد که نوازش هایی رو سرم احساس کردم سرم بلند کردم دیدم ریو بیدار شده از خوشحالی زدم زیر گریه دستش و گرفتم میبوسیدمش
(ویو ریو)
از یه سیاهی مطلق چشمام باز کردم دیدم کوک رو دستم خوابش برده با اون یکی دستم نوازشش کردم دیدم بیدار شد زد زیر گریه اولین بار بود همچین چیزی میدیدم ناخواسته اشک منم درآمد دستم بوس میکرد از خوشحال نمیدونست چیکار کنه که دکتر آمد منم. معاینه کرد گفتم حالم عالیه میتونم برم خونه کوک دیگه داشت بال درمیآورد
ـریو خوشگلم درد نداری
×نه ندارم جونگکوک
ـریو بگم دکتر دوباره بیاد معاینهت کنه؟!
×نه گفتم خوبم عزیزم
ـعزیزمممم؟؟
×اره عزیزم...ریلکس...نمیتونم به دوست پسرم محبت کنم
ـمیخوایی دوست پسرت باشم؟؟...ذوق مرگ(دور از جون)
×اهوم اگر نمیخوایی اصراری نیست
ـنه من از خدامه
که گرمی رو لبام حس کردم لبای اون بود با اشتیاق زیادی همراهیش میکردم که بعداز چند مین طولانی جدا شدیم گفت بیا بریم خونمون قبول کردم کمکم کرد لباسام و تنم کنم رفتیم تو ماشین حرکت کردیم به سمت خونه که.....
پارت بعدی شب ساعت 7 آپ میشه نظراتتون یادتون نره گایز🎀
تا شب اگر حمایت کنید 5 پارت دیگه رو هم میزارم🌑
ببخشید کم بود ولی جبران میکنم:))))
#فیک
#سناریو
#جونگکوک_ریو
#فرشته_بدون_بال
#تکپارتی
#چندپارتی
- ۲.۱k
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط