ELEVEN
ELEVEN
**
پاریس با تمام شکوه و جلالش، آغوش سردی بود برای یونا. شهر نورها، عطر پارچههای گرانقیمت و ظرافت بینهایت. اما زیر این ظاهر پر زرق و برق، چیزی در درون یونا تنگ میشد؛ تنگنایی که نه از جنس فضا، که از جنس دلتنگی بود.
روزها پشت سر هم میآمدند و هر روزشان با تمرینهای طاقتفرسا گره خورده بود. ساعتها در آتلیهی بزرگ خانم پارک، غرق در طراحی، برش، دوخت، و پرو لباسها بود. پارچههای ابریشمی، مخملهای نفیس، و توریهای ظریف، زیر دستان ماهر یونا جان میگرفتند. خلاقیتش در اوج بود؛ انگار تمام آن فشارها و تردیدهای گذشته، تبدیل به سوخت این موتور خلاق شده بودند. هر لباسی که خلق میکرد، بخشی از روحش را در خود داشت—همان جسارتی که در سئول آموخته بود و همان عشقی که تازه کشف کرده بود.
خانم پارک، با دقت و وسواسی که خاص استادان بزرگ است، یونا را زیر بال و پر خود گرفته بود. "یادت باشه، یونا. این فقط پارچه و نخ نیست. این یه داستانه. داستان تو، داستان زنی که میخواد قوی باشه."
اما شبها، وقتی سر و صدای شهر فروکش میکرد و آتلیه در سکوت فرو میرفت، یونا تنها بود. تنهاییای که با پیامهای کوتاه و گاهبهگاه جانگ کوک، تلختر میشد. "امروز چیکار کردی؟" "شام خوردی؟" "دلتنگتم."
هر کدام از این کلمات، مانند تیری بود که به قلبش میخورد—تیر دلتنگی. او به صفحه نمایش گوشی خیره میشد، به عکس جانگ کوک که روی پسزمینه بود. آن بوسهی زیر نور ماه، آن اعتراف ناگهانی، تمام اینها در ذهنش مرور میشد. دلش میخواست فریاد بزند، دلش میخواست بگوید چقدر او را برای قدم زدن کنار رودخانه، برای خندیدن از ته دل، برای فقط شنیدن صدای نفسهایش، دلتنگ است.
یک شب، بعد از یک روز طولانی و پر از پروهای سخت، یونا در اتاق کوچکش، کنار پنجره ایستاده بود. ماه کامل، آسمان پاریس را روشن کرده بود. او گوشیاش را برداشت و پیامی طولانی برای جانگ کوک نوشت:
"کوک عزیزم،
امروز خیلی سخت بود. لباس شب اصلی رو تموم کردیم و خانم پارک خیلی راضی بود. ولی… ولی هر چی بیشتر اینجا کار میکنم، بیشتر میفهمم چقدر دلم برایت تنگ شده. اون لحظهای که بهم گفتی عاشقم هستی… هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم، قلبم تند میزنه. اینجا همه چیز زیباست، ولی بدون تو… انگار یه چیزی کمه. اون حس راحتی، اون حس آشنای تو که همیشه کنارم بود… الان فقط یه عکس روی گوشی شده. خیلی دلتنگتم. زود باید برگردم."
بعد از فرستادن پیام، یونا به ماه خیره شد، انگار که ماه، پیامرسان بین او و جانگ کوک باشد. در همین لحظه، گوشیاش زنگ خورد. شمارهی جانگ کوک بود. یونا با هیجان گوشی را جواب داد.
"الو؟ کوک؟"
صدای جانگ کوک، کمی گرفته و خسته، اما سرشار از همان گرمای آشنا از پشت گوشی آمد:
"یونا… پیامتو خوندم." مکثی کرد. "منم دلتنگتم. خیلی زیاد. حتی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی. این چند روز… هر روزشم یه هفته طول کشیده. ولی… قوی باش. همین که میدونم داری کارت رو عالی انجام میدی، بهم انرژی میده."
صدایش دوباره در گلویش گره خورد:
"اینکه گفتی دوستت دارم… امیدوارم اون لحظه رو فراموش نکنی. چون من هیچوقت فراموش نمیکنم. فقط… فقط سعی کن زودتر برگردی. بهت قول میدم وقتی برگشتی… دیگه هیچوقت تنها نمونی."
هر دو نفس عمیقی کشیدند. حرفها بیشتر از آن چیزی بود که در چند کلمه بگنجد. یونا با چشمانی اشکبار، به ماه خیره ماند و زمزمه کرد:
"قول میدم. زود برمیگردم."
---
LIKE COMMENTS 🔥
**
پاریس با تمام شکوه و جلالش، آغوش سردی بود برای یونا. شهر نورها، عطر پارچههای گرانقیمت و ظرافت بینهایت. اما زیر این ظاهر پر زرق و برق، چیزی در درون یونا تنگ میشد؛ تنگنایی که نه از جنس فضا، که از جنس دلتنگی بود.
روزها پشت سر هم میآمدند و هر روزشان با تمرینهای طاقتفرسا گره خورده بود. ساعتها در آتلیهی بزرگ خانم پارک، غرق در طراحی، برش، دوخت، و پرو لباسها بود. پارچههای ابریشمی، مخملهای نفیس، و توریهای ظریف، زیر دستان ماهر یونا جان میگرفتند. خلاقیتش در اوج بود؛ انگار تمام آن فشارها و تردیدهای گذشته، تبدیل به سوخت این موتور خلاق شده بودند. هر لباسی که خلق میکرد، بخشی از روحش را در خود داشت—همان جسارتی که در سئول آموخته بود و همان عشقی که تازه کشف کرده بود.
خانم پارک، با دقت و وسواسی که خاص استادان بزرگ است، یونا را زیر بال و پر خود گرفته بود. "یادت باشه، یونا. این فقط پارچه و نخ نیست. این یه داستانه. داستان تو، داستان زنی که میخواد قوی باشه."
اما شبها، وقتی سر و صدای شهر فروکش میکرد و آتلیه در سکوت فرو میرفت، یونا تنها بود. تنهاییای که با پیامهای کوتاه و گاهبهگاه جانگ کوک، تلختر میشد. "امروز چیکار کردی؟" "شام خوردی؟" "دلتنگتم."
هر کدام از این کلمات، مانند تیری بود که به قلبش میخورد—تیر دلتنگی. او به صفحه نمایش گوشی خیره میشد، به عکس جانگ کوک که روی پسزمینه بود. آن بوسهی زیر نور ماه، آن اعتراف ناگهانی، تمام اینها در ذهنش مرور میشد. دلش میخواست فریاد بزند، دلش میخواست بگوید چقدر او را برای قدم زدن کنار رودخانه، برای خندیدن از ته دل، برای فقط شنیدن صدای نفسهایش، دلتنگ است.
یک شب، بعد از یک روز طولانی و پر از پروهای سخت، یونا در اتاق کوچکش، کنار پنجره ایستاده بود. ماه کامل، آسمان پاریس را روشن کرده بود. او گوشیاش را برداشت و پیامی طولانی برای جانگ کوک نوشت:
"کوک عزیزم،
امروز خیلی سخت بود. لباس شب اصلی رو تموم کردیم و خانم پارک خیلی راضی بود. ولی… ولی هر چی بیشتر اینجا کار میکنم، بیشتر میفهمم چقدر دلم برایت تنگ شده. اون لحظهای که بهم گفتی عاشقم هستی… هنوز هم وقتی بهش فکر میکنم، قلبم تند میزنه. اینجا همه چیز زیباست، ولی بدون تو… انگار یه چیزی کمه. اون حس راحتی، اون حس آشنای تو که همیشه کنارم بود… الان فقط یه عکس روی گوشی شده. خیلی دلتنگتم. زود باید برگردم."
بعد از فرستادن پیام، یونا به ماه خیره شد، انگار که ماه، پیامرسان بین او و جانگ کوک باشد. در همین لحظه، گوشیاش زنگ خورد. شمارهی جانگ کوک بود. یونا با هیجان گوشی را جواب داد.
"الو؟ کوک؟"
صدای جانگ کوک، کمی گرفته و خسته، اما سرشار از همان گرمای آشنا از پشت گوشی آمد:
"یونا… پیامتو خوندم." مکثی کرد. "منم دلتنگتم. خیلی زیاد. حتی بیشتر از چیزی که فکرشو بکنی. این چند روز… هر روزشم یه هفته طول کشیده. ولی… قوی باش. همین که میدونم داری کارت رو عالی انجام میدی، بهم انرژی میده."
صدایش دوباره در گلویش گره خورد:
"اینکه گفتی دوستت دارم… امیدوارم اون لحظه رو فراموش نکنی. چون من هیچوقت فراموش نمیکنم. فقط… فقط سعی کن زودتر برگردی. بهت قول میدم وقتی برگشتی… دیگه هیچوقت تنها نمونی."
هر دو نفس عمیقی کشیدند. حرفها بیشتر از آن چیزی بود که در چند کلمه بگنجد. یونا با چشمانی اشکبار، به ماه خیره ماند و زمزمه کرد:
"قول میدم. زود برمیگردم."
---
LIKE COMMENTS 🔥
- ۵۵۶
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط