P
P21
چهیونگ دست دخترک گرفت.
چهیونگ:پاشو بریم
دختر بلخره بلند شد.
از دفترش بیرون اومد.
منشی سریع به سمت جیزل رفت.
~خانم کیم آقای..
سکوت.
وایستاد.
به منشی نگاه کرد.
هنوزم سکوت کرده بود.
منشی به پایین نگاه میکرد.
چیزی نگفت.
دخترک از بغلش رد شد.
با حس دستی روی بازوش وایستاد.
کلافه شد.
نیم دایره چرخید.
با دیدن هیونجین چشماش نرم شد.
دست دختر محکم تر گرفت باهم به اتاق کار رفتن.
بغلش کرد.
جیزل:دلم برات تنگ شده بود
صدای نفس کشیدنش توی گوشم میپیچید.
هیونجین:منم همینطور
موهای دختر نوازش میکرد.
جیزل:برای همین نه زنگ زدی و پیام ندادی
انگشتاش روی دکمه پیراهنش حرکت میداد.
جیزل:شایدم آنقدر بهت خوش گذشته که یادت رفت هم به خودت هم به زنی که رژ قرمز دوست داره
هیونجین پوزخند زد.
سرشو نزدیک گوش دختر کرد.
هیونجین:داری حسودی میکنی بانو یا شایدم زیادی حساس شدی
خندید.
جیزل:من؟حسودی؟
از نوع خنده اش معلوم بود عصبی شده.
با صدای در سکوت بینشون اتفاق افتاد.
جیزل:بیا تو
منشی وارد شد.
~خانم کیم غذایی که سفارش دادید رسید
هیونجین چشم از جیزل برنمیداشت.
خمار نگاه میکرد.
هیونجین:بزار روی میز بعد برو
منشی غذا روی میز گذاشت رفت.
صدای بسته شدن در پیچید.
بهم نگاه میکردن.
جیزل:اونطوری نگاهم نکن
دستاش دور کمر او بود.
سرش کج کرد.
هیونجین:چه طوری
خوب بلد بود.
بلد بود چطوری دل دخترک به دست بیاره.
با چشمایی که رام او میشد.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۰
چهیونگ دست دخترک گرفت.
چهیونگ:پاشو بریم
دختر بلخره بلند شد.
از دفترش بیرون اومد.
منشی سریع به سمت جیزل رفت.
~خانم کیم آقای..
سکوت.
وایستاد.
به منشی نگاه کرد.
هنوزم سکوت کرده بود.
منشی به پایین نگاه میکرد.
چیزی نگفت.
دخترک از بغلش رد شد.
با حس دستی روی بازوش وایستاد.
کلافه شد.
نیم دایره چرخید.
با دیدن هیونجین چشماش نرم شد.
دست دختر محکم تر گرفت باهم به اتاق کار رفتن.
بغلش کرد.
جیزل:دلم برات تنگ شده بود
صدای نفس کشیدنش توی گوشم میپیچید.
هیونجین:منم همینطور
موهای دختر نوازش میکرد.
جیزل:برای همین نه زنگ زدی و پیام ندادی
انگشتاش روی دکمه پیراهنش حرکت میداد.
جیزل:شایدم آنقدر بهت خوش گذشته که یادت رفت هم به خودت هم به زنی که رژ قرمز دوست داره
هیونجین پوزخند زد.
سرشو نزدیک گوش دختر کرد.
هیونجین:داری حسودی میکنی بانو یا شایدم زیادی حساس شدی
خندید.
جیزل:من؟حسودی؟
از نوع خنده اش معلوم بود عصبی شده.
با صدای در سکوت بینشون اتفاق افتاد.
جیزل:بیا تو
منشی وارد شد.
~خانم کیم غذایی که سفارش دادید رسید
هیونجین چشم از جیزل برنمیداشت.
خمار نگاه میکرد.
هیونجین:بزار روی میز بعد برو
منشی غذا روی میز گذاشت رفت.
صدای بسته شدن در پیچید.
بهم نگاه میکردن.
جیزل:اونطوری نگاهم نکن
دستاش دور کمر او بود.
سرش کج کرد.
هیونجین:چه طوری
خوب بلد بود.
بلد بود چطوری دل دخترک به دست بیاره.
با چشمایی که رام او میشد.
شرطا
لایک ۱۰
کامنت ۱۰
- ۵.۲k
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط