اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
اسم فیک = " محو اقیانوس نگاهت "
پارت " 54 "
" فلش بک | دو سال بعد | ویو پارک آنجلینا "
دو سال گذشته بود...
دو سال از اون روزی که همهچیز بین من و جیمین شروع شد...
دو سالی که توش هزار بار با هم خندیده بودیم، هزار بار سر چیزای مسخره بحث کرده بودیم، کنار هم بزرگتر شده بودیم...
و یه چیزی بینمون شکل گرفته بود که هیچکدوم جرئت نداشتیم اسمشو بیاریم...
عاشق هم شده بودیم...
ولی هیچکدوم اعتراف نکرده بودیم.. نه من...نه جیمین..
همه میفهمیدن جز خودمون...
یا شاید هم میفهمیدیم و فقط از گفتنش میترسیدیم...
اون روز...
جیمین از صبح رفته بود پیش باند...
قرار بود چند ساعت بیشتر اونجا بمونه و برگرده...
من توی خونه بودم و طبق معمول هر چند دقیقه یه بار گوشیمو چک میکردم...
نمیدونستم چرا اینقدر بیقرارم...
تا اینکه گوشیم زنگ خورد..
شماره ناشناس بود...
با تردید جواب دادم:
+الو؟
صدای یه مرد از اون طرف اومد:
_آنجلینا؟
اخمام رفت توی هم:
+بله؟
_اگه میخوای جیمین زنده بمونه، همین الان خودتو برسون اینجا...
قلبم فرو ریخت:
+چی؟
_جیمین به کمکت نیاز داره...
تماس قطع شد..
چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره موندم...
دستام یخ کرده بود..
نه... یه اتفاقی افتاده بود...
بدون اینکه حتی فکر کنم، از خونه زدم بیرون..
وقتی به محل باند رسیدم، فضای اونجا عجیب بود..
همهجا پر از آدمهای مسلح بود... اما هیچکس حرف نمیزد.
همین سکوت بیشتر میترسوندم...
با عجله وارد شدم:
+جیمین کجاست؟
یکی از افراد سریع سمتم اومد:
_خانوم...
+جیمین کجاست؟
صدای چند گلوله از داخل ساختمان اومد...
همون لحظه قلبم از حرکت ایستاد...
+جیمین..
دویدم داخل
و چیزی که دیدم...
تمام دنیا رو از جلوی چشمام گرفت...
جیمین وسط سالن ایستاده بود..
یکی از دشمنها روبهروش بود
و قبل از اینکه کسی بتونه کاری کنه...
صدای شلیکها پشت سر هم پیچید..
یک تیر... دو تیر... سه تیر... چهار تیر... پنج تیر...
جیمین چند قدم عقب رفت..
چشمهاش قهوه ایش برای یه لحظه روی من ثابت موند..
بعد...
بدنش روی زمین افتاد:
+جیمین
با تمام توان دویدم سمتش کنارش زانو زدم:
+جیمین...
دستمو روی صورتش گذاشتم خون لباسش رو خیس کرده بود:
+نه...
صدای گریهم دراومد:
+نه، نه، نه...
دستشو گرفتم سرد شده بود:
+جیمین چشماتو باز کن...
پلکهاش کمی تکون خورد..
لبهاش به سختی باز شد:
_آنجلینا...
اشکام بیاختیار میریخت:
+ جون دلم؟، من اینجام...
سرمو نزدیک صورتش بردم:
+من اینجام جیمین
با سختی نفس کشید:
_چرا... اومدی؟
با گریه گفتم:
+چون بهم گفتن به من نیاز داری...
یه لبخند خیلی کمرنگ گوشهی لبش نشست.
_داشتی... میومدی؟
+آره...
دستشو محکم گرفتم:
+من همیشه میام..
چشمهاشو برای چند ثانیه بست«
+نه جیمین
دوباره بازشون کرد:
_آنجلینا...
+جانم؟جانم؟..
صداش لرزید:
_من...
چند ثانیه مکث کرد:
_فکر کنم دیگه وقتشه...
اشکام بیشتر شد:
+وقت چی؟..
نگاهش هنوز روی من بود:
_بگم...
دستمو روی گونهش گذاشتم:
+چی رو؟
نفسش سخت بالا میاومد:
_دو ساله...
چشمهاشو بست و دوباره باز کرد:
_دو ساله عاشقتم...
نفسم بند اومد
انگار تمام صداهای اطرافم قطع شده بود...
+جیمین...
لبخند خیلی ضعیفی زد:
_بالاخره گفتم...
گریهم تبدیل به هقهق شد:
+منم عاشقتم...
با دست لرزون صورتشو لمس کردم:
+خیلی وقته...
لبخندش کمی بیشتر شد:
_میدونستم...
با گریه خندیدم:
+پس چرا هیچوقت نگفتی؟
_میترسیدم...
+منم میترسیدم...
سرمو پایین آوردم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم:
+ولی دیگه نترس...
صدایم میلرزید:
+من اینجام...
_آنجلینا...
+جانم؟
_خوشحالم...
+از چی؟
چشمهاش کمکم سنگین شد:
_که آخرش... بهم گفتی...
+جیمین؟
صدای نفسهاش آرومتر شد:
+جیمین؟
دستشو محکمتر گرفتم:
+چشماتو نبند...
ولی پلکهاش دیگه بالا نمیاومد...
+جیمین؟
دستم رو روی سینهش گذاشتم.
هیچ حرکتی نبود...
+نه...
چشمام گرد شد:
+جیمین؟
دوباره لمسش کردم هیچ ضربانی نبود..
+جیمین
صدای جیغم کل سالن رو برداشت..
+یکی بیاد... کمک کنید... جیمین..
دستم رو روی قلبش گذاشتم و با گریه صداش زدم:
+تو تازه گفتی دوستم داری...
اشکام روی صورتش میریخت:
+منم گفتم دوستت دارم...
صدام شکست
+پس چرا چشاتو بستی؟...
اما جیمین هیچ جوابی نداد...
و برای اولین بار...
اون چشمهای قهوهای که همیشه با دیدنشون قلبم میلرزید...
بسته مونده بودن...
و قلبی که دو سال تمام، دلیل تپش قلب من بود...
دیگه نمیزد...
و اماده این برای پارت اخر؟ 🫠🫠
پارت " 54 "
" فلش بک | دو سال بعد | ویو پارک آنجلینا "
دو سال گذشته بود...
دو سال از اون روزی که همهچیز بین من و جیمین شروع شد...
دو سالی که توش هزار بار با هم خندیده بودیم، هزار بار سر چیزای مسخره بحث کرده بودیم، کنار هم بزرگتر شده بودیم...
و یه چیزی بینمون شکل گرفته بود که هیچکدوم جرئت نداشتیم اسمشو بیاریم...
عاشق هم شده بودیم...
ولی هیچکدوم اعتراف نکرده بودیم.. نه من...نه جیمین..
همه میفهمیدن جز خودمون...
یا شاید هم میفهمیدیم و فقط از گفتنش میترسیدیم...
اون روز...
جیمین از صبح رفته بود پیش باند...
قرار بود چند ساعت بیشتر اونجا بمونه و برگرده...
من توی خونه بودم و طبق معمول هر چند دقیقه یه بار گوشیمو چک میکردم...
نمیدونستم چرا اینقدر بیقرارم...
تا اینکه گوشیم زنگ خورد..
شماره ناشناس بود...
با تردید جواب دادم:
+الو؟
صدای یه مرد از اون طرف اومد:
_آنجلینا؟
اخمام رفت توی هم:
+بله؟
_اگه میخوای جیمین زنده بمونه، همین الان خودتو برسون اینجا...
قلبم فرو ریخت:
+چی؟
_جیمین به کمکت نیاز داره...
تماس قطع شد..
چند ثانیه فقط به صفحهی گوشی خیره موندم...
دستام یخ کرده بود..
نه... یه اتفاقی افتاده بود...
بدون اینکه حتی فکر کنم، از خونه زدم بیرون..
وقتی به محل باند رسیدم، فضای اونجا عجیب بود..
همهجا پر از آدمهای مسلح بود... اما هیچکس حرف نمیزد.
همین سکوت بیشتر میترسوندم...
با عجله وارد شدم:
+جیمین کجاست؟
یکی از افراد سریع سمتم اومد:
_خانوم...
+جیمین کجاست؟
صدای چند گلوله از داخل ساختمان اومد...
همون لحظه قلبم از حرکت ایستاد...
+جیمین..
دویدم داخل
و چیزی که دیدم...
تمام دنیا رو از جلوی چشمام گرفت...
جیمین وسط سالن ایستاده بود..
یکی از دشمنها روبهروش بود
و قبل از اینکه کسی بتونه کاری کنه...
صدای شلیکها پشت سر هم پیچید..
یک تیر... دو تیر... سه تیر... چهار تیر... پنج تیر...
جیمین چند قدم عقب رفت..
چشمهاش قهوه ایش برای یه لحظه روی من ثابت موند..
بعد...
بدنش روی زمین افتاد:
+جیمین
با تمام توان دویدم سمتش کنارش زانو زدم:
+جیمین...
دستمو روی صورتش گذاشتم خون لباسش رو خیس کرده بود:
+نه...
صدای گریهم دراومد:
+نه، نه، نه...
دستشو گرفتم سرد شده بود:
+جیمین چشماتو باز کن...
پلکهاش کمی تکون خورد..
لبهاش به سختی باز شد:
_آنجلینا...
اشکام بیاختیار میریخت:
+ جون دلم؟، من اینجام...
سرمو نزدیک صورتش بردم:
+من اینجام جیمین
با سختی نفس کشید:
_چرا... اومدی؟
با گریه گفتم:
+چون بهم گفتن به من نیاز داری...
یه لبخند خیلی کمرنگ گوشهی لبش نشست.
_داشتی... میومدی؟
+آره...
دستشو محکم گرفتم:
+من همیشه میام..
چشمهاشو برای چند ثانیه بست«
+نه جیمین
دوباره بازشون کرد:
_آنجلینا...
+جانم؟جانم؟..
صداش لرزید:
_من...
چند ثانیه مکث کرد:
_فکر کنم دیگه وقتشه...
اشکام بیشتر شد:
+وقت چی؟..
نگاهش هنوز روی من بود:
_بگم...
دستمو روی گونهش گذاشتم:
+چی رو؟
نفسش سخت بالا میاومد:
_دو ساله...
چشمهاشو بست و دوباره باز کرد:
_دو ساله عاشقتم...
نفسم بند اومد
انگار تمام صداهای اطرافم قطع شده بود...
+جیمین...
لبخند خیلی ضعیفی زد:
_بالاخره گفتم...
گریهم تبدیل به هقهق شد:
+منم عاشقتم...
با دست لرزون صورتشو لمس کردم:
+خیلی وقته...
لبخندش کمی بیشتر شد:
_میدونستم...
با گریه خندیدم:
+پس چرا هیچوقت نگفتی؟
_میترسیدم...
+منم میترسیدم...
سرمو پایین آوردم و پیشونیمو به پیشونیش چسبوندم:
+ولی دیگه نترس...
صدایم میلرزید:
+من اینجام...
_آنجلینا...
+جانم؟
_خوشحالم...
+از چی؟
چشمهاش کمکم سنگین شد:
_که آخرش... بهم گفتی...
+جیمین؟
صدای نفسهاش آرومتر شد:
+جیمین؟
دستشو محکمتر گرفتم:
+چشماتو نبند...
ولی پلکهاش دیگه بالا نمیاومد...
+جیمین؟
دستم رو روی سینهش گذاشتم.
هیچ حرکتی نبود...
+نه...
چشمام گرد شد:
+جیمین؟
دوباره لمسش کردم هیچ ضربانی نبود..
+جیمین
صدای جیغم کل سالن رو برداشت..
+یکی بیاد... کمک کنید... جیمین..
دستم رو روی قلبش گذاشتم و با گریه صداش زدم:
+تو تازه گفتی دوستم داری...
اشکام روی صورتش میریخت:
+منم گفتم دوستت دارم...
صدام شکست
+پس چرا چشاتو بستی؟...
اما جیمین هیچ جوابی نداد...
و برای اولین بار...
اون چشمهای قهوهای که همیشه با دیدنشون قلبم میلرزید...
بسته مونده بودن...
و قلبی که دو سال تمام، دلیل تپش قلب من بود...
دیگه نمیزد...
و اماده این برای پارت اخر؟ 🫠🫠
- ۸۷۳
- ۳۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط