kitty
+ و... ولم کن... درد دارههه... آخه کی یه بچه گربه رو از دمش بلند میکنه؟! همه چی برعکسه، الان حالم بد میشهههه.
به طرف اتاق خواب راه افتاد خیره به پیشی کوچولوش لبهاش رو غنچه کرد و صدایی در آورد. پیشی کوچولویی که تا کمتر از 6 دقیقهی دیگه، به انسان تبدیل میشد و به حالت اولیهی خودش برمیگشت.
_ آیگووو...
با هر دو دستش تن نحیف و پوشیده از موی دخترکش رو گرفت و اون رو به آغوش کشید پیشی کوچولو آسودهخاطر شد سرش رو بالا برد و به یونگی نگریست.
+ میخوای باهام بازی کنی؟
یونگی وارد اتاق شد و در رو بست. سوی تختخواب راهی شد و در جواب، لب زد:
_ بازی دیگه بسه پیشی باید لالا کنه.
به تخت رسید و روی اون نشست پیشی کوچولو از آغوش یونگی بیرون پرید و روی تخت کمی با فاصله از پسر نشست
+ ولی من نمیخوام بخوابم! چیزی تا ساعت 12 نمونده میخوام بیدار بمونم تا به آدم تبدیل شم
اما واقعاً خوابش میاومد اون روز کلی شیطون شده، و با یونگی بازی کرده بود و حالا خستهترین پیشی دنیا بود. به طور غیر ارادی دستهاش رو تا روی چشمهاش بالا برد و چشمهای خسته و خوابآلودش رو ماساژ داد.
یونگی که مچ پیشی کوچولوش رو گرفت، تنش رو به جلو متمایل کرد و به روی شکم، روی تخت دراز کشید. آرنجهاش رو روی تخت قرار داد و چشمهاش رو با شیطنت باریک کرد.
_ میخوای بیدار بمونی چون بوس میخوای؟ دلت لبامو میخواد؟
با شنیدن این حرف گوشش تکونی خورد یکی از دستهاش رو از روی چشمش کمی کنار برد و به رخسار نزدیک و شیطون دوستپسرش چشم دوخت با خجالت چشم بست و دستهاش رو روی پلکهاش گذاشت.
+ نخیرم...
صدایی ملوس از گربه کوچولوش شنید تایم 12 ظهر تا 12 شب براش کیوتترین زمان روزش بود با اشتیاق با هر دو دستش دو طرف بدن پیشی کوچولوش رو گرفت و اون رو بغل کرد.
_ اوخیییی پیشی لوس و خجالتی مننن
گربهش رو تا مقابل صورتش بالا آورد و صورت، پنجهها و لب کوچولوش رو غرق بوسه کرد. تند تند اون رو میبوسید تا اینکه صدای "میو"ی اعتراض دخترکش بلند شد بالاخره یونگی دست نگه داشت و دختر دستهاش رو از روی چشمهاش برداشت و به پسر نگریست
_ پس پیشی کوچولوم میخواد وقتی آدم شد با من عشق بازی کنه؟ میخوای همین الان صورتتو بکنم تو دهنم؟ لیس بزنمت؟ بخورمت؟ هوم؟ تو هیکلت به اندازهی انسان هم بزرگ بشه بازم من میتونم بخورمت تازه اون موقع میتونم کارای بیشتری بکنم که دردت بیاد؛ یا مثلاً نتونی درست راه بری! میخوای لنگ بزنی؟
سریع چنگی به دستهای یونگی زد، از دستهای پسر رها شد و خودش رو روی تخت انداخت. روی تخت دراز کشید و چشم بست.
+ حالا که میبینم... خیلی خوابم میاد...
یونگی با لبخند بهش خیره شد. طولی نکشید که کوچولوی نازش خوابش برد نگاهش رو از پیشی کوچولوش گرفت و به ساعت دوخت عقربهی ثانیهشمار مسیرش رو طی کرد و با قرار گرفتن هر سه عقربه روی 12 نوری از گربهی عزیزش تابید
دوباره بهش چشم دوخت و تبدیل شدنش رو نظارهگر شد پس از لحظهای دوباره چهرهی دلربا و زیبای دخترکش نمایان شد دست پیش برد و موهای مشکیش رو از روی چشمهاش کنار زد. تنش رو جلو برد و بوسهای نرم ولی عمیق روی شقیقهی دختر کاشت
_ سلام عزیزم... و... شبت بخیر، فرشته کوچولوی من.
سلام به همگی اینم از تک پارتی از یونگی با این که حمایت تک پارتی جین کم بود واستون گذاشتم پس لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید برای هزارمین بار
به طرف اتاق خواب راه افتاد خیره به پیشی کوچولوش لبهاش رو غنچه کرد و صدایی در آورد. پیشی کوچولویی که تا کمتر از 6 دقیقهی دیگه، به انسان تبدیل میشد و به حالت اولیهی خودش برمیگشت.
_ آیگووو...
با هر دو دستش تن نحیف و پوشیده از موی دخترکش رو گرفت و اون رو به آغوش کشید پیشی کوچولو آسودهخاطر شد سرش رو بالا برد و به یونگی نگریست.
+ میخوای باهام بازی کنی؟
یونگی وارد اتاق شد و در رو بست. سوی تختخواب راهی شد و در جواب، لب زد:
_ بازی دیگه بسه پیشی باید لالا کنه.
به تخت رسید و روی اون نشست پیشی کوچولو از آغوش یونگی بیرون پرید و روی تخت کمی با فاصله از پسر نشست
+ ولی من نمیخوام بخوابم! چیزی تا ساعت 12 نمونده میخوام بیدار بمونم تا به آدم تبدیل شم
اما واقعاً خوابش میاومد اون روز کلی شیطون شده، و با یونگی بازی کرده بود و حالا خستهترین پیشی دنیا بود. به طور غیر ارادی دستهاش رو تا روی چشمهاش بالا برد و چشمهای خسته و خوابآلودش رو ماساژ داد.
یونگی که مچ پیشی کوچولوش رو گرفت، تنش رو به جلو متمایل کرد و به روی شکم، روی تخت دراز کشید. آرنجهاش رو روی تخت قرار داد و چشمهاش رو با شیطنت باریک کرد.
_ میخوای بیدار بمونی چون بوس میخوای؟ دلت لبامو میخواد؟
با شنیدن این حرف گوشش تکونی خورد یکی از دستهاش رو از روی چشمش کمی کنار برد و به رخسار نزدیک و شیطون دوستپسرش چشم دوخت با خجالت چشم بست و دستهاش رو روی پلکهاش گذاشت.
+ نخیرم...
صدایی ملوس از گربه کوچولوش شنید تایم 12 ظهر تا 12 شب براش کیوتترین زمان روزش بود با اشتیاق با هر دو دستش دو طرف بدن پیشی کوچولوش رو گرفت و اون رو بغل کرد.
_ اوخیییی پیشی لوس و خجالتی مننن
گربهش رو تا مقابل صورتش بالا آورد و صورت، پنجهها و لب کوچولوش رو غرق بوسه کرد. تند تند اون رو میبوسید تا اینکه صدای "میو"ی اعتراض دخترکش بلند شد بالاخره یونگی دست نگه داشت و دختر دستهاش رو از روی چشمهاش برداشت و به پسر نگریست
_ پس پیشی کوچولوم میخواد وقتی آدم شد با من عشق بازی کنه؟ میخوای همین الان صورتتو بکنم تو دهنم؟ لیس بزنمت؟ بخورمت؟ هوم؟ تو هیکلت به اندازهی انسان هم بزرگ بشه بازم من میتونم بخورمت تازه اون موقع میتونم کارای بیشتری بکنم که دردت بیاد؛ یا مثلاً نتونی درست راه بری! میخوای لنگ بزنی؟
سریع چنگی به دستهای یونگی زد، از دستهای پسر رها شد و خودش رو روی تخت انداخت. روی تخت دراز کشید و چشم بست.
+ حالا که میبینم... خیلی خوابم میاد...
یونگی با لبخند بهش خیره شد. طولی نکشید که کوچولوی نازش خوابش برد نگاهش رو از پیشی کوچولوش گرفت و به ساعت دوخت عقربهی ثانیهشمار مسیرش رو طی کرد و با قرار گرفتن هر سه عقربه روی 12 نوری از گربهی عزیزش تابید
دوباره بهش چشم دوخت و تبدیل شدنش رو نظارهگر شد پس از لحظهای دوباره چهرهی دلربا و زیبای دخترکش نمایان شد دست پیش برد و موهای مشکیش رو از روی چشمهاش کنار زد. تنش رو جلو برد و بوسهای نرم ولی عمیق روی شقیقهی دختر کاشت
_ سلام عزیزم... و... شبت بخیر، فرشته کوچولوی من.
سلام به همگی اینم از تک پارتی از یونگی با این که حمایت تک پارتی جین کم بود واستون گذاشتم پس لایک و کامنت بزارید حمایت کنید حتما روح نباشید برای هزارمین بار
- ۸.۴k
- ۲۶ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط