US,because of them...
US,because of them...
Part²
ارا با ذوق گفت:
ارا:بریم کافه؟به خاطر اشنایی این دوتا
زیرلب گفتم:
-نه که خیلی ادم مهمیه
+نه نیستم
برگشتم سمتش..چشمام رو چرخوندم و راه افتادیم سمت کافه...
توی کافه ی شرکت نشسته بودیم
ارا رنگش پریده بود..چندباری هم دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه،ولی ولش کرد..مشکوک نگاهش کردم:
-ارا..چیزی میخوای بگی؟
نفس عمیقی کشید:
ارا:راستش..راستش..من و یونگی،یک ساله باهم قرار میزاریم
یه ثانیه،انگار هیچی نفهمیدم
یونگی خندید:
یونگی:چرا قیافهات شبیه تراکنش ناموفقه؟
-تو یکی ببند..
لحنم رو سرد کردم:
-یک ساله قرار میزاریم.. و حالا میگید؟چند نفر دیگه میدونن؟
ارا سرش رو پایین انداخت:
ارا:هیچکس
+تبریک میگم
یونگی:ممنون داداش
-وایسید دو دقیقه..من دارم هنگ میکنم..قصدتون ازدواجه؟
ارا:بله!
عصبانیتم اوج گرفت..دستم رو روی میز کوبیدم و بلند شدم..داد زدم:
-پس چرا الان میگید؟اگه مامان بابا مخالفت کنن چی؟میخواستید بچهدار بشید بعد بگید
ارا:اروم باش
پوزخندی زدم..
-اروم باشم؟
لحنم بالاتر رفت:
-یونگی تو میدونی مامان بابا نمیزارن..یونگی تو میدونی مامان بابا از اینکه بحث کار و خانواده رو قاطی کنن متنفرن
یونگی هم داد زد:
یونگی:الان میگی از عشقم دست بکشم؟
اینبار،تُن صدام شبیه عربده بود:
-فقط باید زودتر میگفتی..باید میگفتی تا مامان بابا رو اروماروم راضی کنیم..نه اینکه بهشون بگید ما میخوایم ازدواج کنیم
سرم درد گرفت..خودمو روی صندلی پرت کردم
باریستای کافه با تعجب بهمون نگاه میکرد
ارا اومد کنارم:
ارا:یونا..میدونم نباید انقدر دیر بهت میگفتم..اما میشه دوباره همون دوست خوبم باشی که همیشه حمایتم میکنه؟
-اره..میشه
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..یونا هم بغلم کرد و اروم لبخند زد
جیمین و یونگی داشتن درمورد چیزی صحبت میکردن
-حالا که قهوه رو زهر مارم کردید،من و ارا میریم برای طراحی
یونگی:باشه..خدانگهدار
سرم رو تکون دادم..
با یونا رفتیم توی اتاقم..و شروع کردیم به حرف زدن درمورد طرح...
[ویو جیمین]
یونا خیلی عصبی شده بود..دم گوش یونگی گفتم:
+همیشه اینجوریه؟
یونگی:فقط وقتی که یه چیزی براش مهم باشه!
جرعهای از قهوهام نوشیدم..دختر بامزهایه..ولی وقتی عصبی میشه واقعا ترسناک میشه!
یونا و ارا رفتن..من و یونگی هم باهم رفتیم تا قرارداد هارو بررسی کنیم
ولی ذهنم همش میرفت سمت عصبانیت یونا..که کاملا برعکس یونگیه
ولی جدا از اینا،خوشحالم که بهترین رفیقم،قراره دامادمون بشه..البته امیدوارم
یونگی یه برگه جلوم گذاشت:
یونگی:این درخواست شراکت یه شرکته که سال ۲۰۲۲ باهامون دشمنی داشته
+ردش کن
تازگیا اصلا حوصله ندارم...
*ادامه دارد...
Part²
ارا با ذوق گفت:
ارا:بریم کافه؟به خاطر اشنایی این دوتا
زیرلب گفتم:
-نه که خیلی ادم مهمیه
+نه نیستم
برگشتم سمتش..چشمام رو چرخوندم و راه افتادیم سمت کافه...
توی کافه ی شرکت نشسته بودیم
ارا رنگش پریده بود..چندباری هم دهنش رو باز کرد تا چیزی بگه،ولی ولش کرد..مشکوک نگاهش کردم:
-ارا..چیزی میخوای بگی؟
نفس عمیقی کشید:
ارا:راستش..راستش..من و یونگی،یک ساله باهم قرار میزاریم
یه ثانیه،انگار هیچی نفهمیدم
یونگی خندید:
یونگی:چرا قیافهات شبیه تراکنش ناموفقه؟
-تو یکی ببند..
لحنم رو سرد کردم:
-یک ساله قرار میزاریم.. و حالا میگید؟چند نفر دیگه میدونن؟
ارا سرش رو پایین انداخت:
ارا:هیچکس
+تبریک میگم
یونگی:ممنون داداش
-وایسید دو دقیقه..من دارم هنگ میکنم..قصدتون ازدواجه؟
ارا:بله!
عصبانیتم اوج گرفت..دستم رو روی میز کوبیدم و بلند شدم..داد زدم:
-پس چرا الان میگید؟اگه مامان بابا مخالفت کنن چی؟میخواستید بچهدار بشید بعد بگید
ارا:اروم باش
پوزخندی زدم..
-اروم باشم؟
لحنم بالاتر رفت:
-یونگی تو میدونی مامان بابا نمیزارن..یونگی تو میدونی مامان بابا از اینکه بحث کار و خانواده رو قاطی کنن متنفرن
یونگی هم داد زد:
یونگی:الان میگی از عشقم دست بکشم؟
اینبار،تُن صدام شبیه عربده بود:
-فقط باید زودتر میگفتی..باید میگفتی تا مامان بابا رو اروماروم راضی کنیم..نه اینکه بهشون بگید ما میخوایم ازدواج کنیم
سرم درد گرفت..خودمو روی صندلی پرت کردم
باریستای کافه با تعجب بهمون نگاه میکرد
ارا اومد کنارم:
ارا:یونا..میدونم نباید انقدر دیر بهت میگفتم..اما میشه دوباره همون دوست خوبم باشی که همیشه حمایتم میکنه؟
-اره..میشه
نفس عمیقی کشیدم و دستم رو روی پیشونیم گذاشتم..یونا هم بغلم کرد و اروم لبخند زد
جیمین و یونگی داشتن درمورد چیزی صحبت میکردن
-حالا که قهوه رو زهر مارم کردید،من و ارا میریم برای طراحی
یونگی:باشه..خدانگهدار
سرم رو تکون دادم..
با یونا رفتیم توی اتاقم..و شروع کردیم به حرف زدن درمورد طرح...
[ویو جیمین]
یونا خیلی عصبی شده بود..دم گوش یونگی گفتم:
+همیشه اینجوریه؟
یونگی:فقط وقتی که یه چیزی براش مهم باشه!
جرعهای از قهوهام نوشیدم..دختر بامزهایه..ولی وقتی عصبی میشه واقعا ترسناک میشه!
یونا و ارا رفتن..من و یونگی هم باهم رفتیم تا قرارداد هارو بررسی کنیم
ولی ذهنم همش میرفت سمت عصبانیت یونا..که کاملا برعکس یونگیه
ولی جدا از اینا،خوشحالم که بهترین رفیقم،قراره دامادمون بشه..البته امیدوارم
یونگی یه برگه جلوم گذاشت:
یونگی:این درخواست شراکت یه شرکته که سال ۲۰۲۲ باهامون دشمنی داشته
+ردش کن
تازگیا اصلا حوصله ندارم...
*ادامه دارد...
- ۴۹۵
- ۲۹ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط