The Little Witness(شاهد کوچک )

The Little Witness(شاهد کوچک )
Part:3
در باز شدو یونا اومد تو
یونا:ای وای...بابا مامان چرا لخته
ا.ت:تو مگه نخوابیدی
یونا:نه
یه لحظه عصبی شدم و کوکو کنار زدم
یونا:مامان چرا لختی داشتین چیکار میکردین
نمیدونم چرا کنترلم از دست دادم و یکی زدم تو گوشش ولی نه محکم نه اروم که
کوک:ا.ت*داد
ا.ت:چیه
کوک:ا.ت دیگه داری شورشو در میاریم ما همین یکم پیش حرف زدیم دیگه واقعا داری خستم میکنی *بلند
و یونا رو برداشت و رفت
ا.ت:هوفف ا.ت هوفف تو چت شده
.....
کوک:من رفتم
ا.ت:هوم فعلا
کوک:فعلا
کوک:فعلا پرنسس بابا
یونا:بای بای بابایی
و رفت
....
ا.ت:یونا
یونا:بله مامان
ا.ت:بیا اینجا
اومد کنارم که بغلش کردم
ا.ت:یونا مامانو ببخش باشه
یونا:چرا مامان چیشده
ا.ت:ببخشید دیشب زدمت خوشگل مامان میدونی حال مامان این روزا خوب نیست و عصابش خورده برای همین زیاد عصبی میشه ببخشید باشه *گریه
یونا: باشه مامانی چرا گریه میکنی
ا.ت:چیزی نیست عزیزم ..بخشیدی مامانو؟ *گریه
یونا:اره مامانی.....
«چشمانی کوچک، که تمامِ ویرانی‌های ما را دید.»
دیدگاه ها (۱۳)

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:4یونا:اره مامانی توروخدا ...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:5ا.ت:بعد به دنیا اومدن یو...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:2ا.ت:کوک سر من داد نزن کو...

چند پارتی درخواستی The Little Witness(شاهد کوچک )Part:1خب سل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط