به اشک گفتم:

به اشک گفتم:
تو کیستی؟
چرا هر وقت دلم می‌شکند،
تو زودتر از همه
خودت را به چشم‌هایم می‌رسانی؟

گفت:
من صدای شکستن قلبت را می‌شنوم،
سوزشِ خاموشش را می‌فهمم،
حتی پیش از آن‌که خودت
بدانی چیزی درونت شکسته است.

من همان حرف‌های نگفته‌ام،
همان دردهای فروخورده،
همان بغض‌هایی که
راهی جز چشم‌هایت ندارند.

و آن‌گاه فهمیدم
اشک، مهمانِ چشم‌هایم نیست؛
صدای قلبی‌ست
که دیگر توانِ فریاد زدن ندارد...
#نجی
دیدگاه ها (۰)

حالا من دقیق نمی‌دونم کی مقصره و کی نیست...کی می‌دوعه که راب...

#نجمه_نوشتاز بچگی با این باور بزرگمون کردن که زیاد نخندین......

#تلنگر#داستان واقعییادمه دوران مجردی خوبی داشتم؛ طوری که گاه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط