𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖
اِریا چند ثانیه به عکس خیره موند.
ـ «این عکس کِی گرفته شده؟»
جونگکوک تاریخ گوشهی تصویر رو نگاه کرد.
ـ «هفت سال پیش.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
ـ «هفت سال پیش؟ یعنی اون موقع هم زیر نظرشون بودی؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمهاش روی عکس ثابت مونده بود.
اِریا متوجه سکوتش شد.
ـ «جونگکوک.»
ـ «هوم؟»
ـ «چیزی یادت میاد؟»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
ـ «یه چیزایی.»
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «ولی نه اونقدر که بتونم بفهمم اینا کیان.»
اِریا به صفحه اشاره کرد.
ـ «پس باید بفهمیم.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
ـ «تو چرا اینقدر مطمئنی؟»
اِریا شونه بالا انداخت.
ـ «چون اگه این آدمها دنبال من و تو باشن، بهتره قبل از اینکه پیدامون کنن، ما پیداشون کنیم.»
تهیونگ با ناراحتی گفت:
ـ «فقط یه مشکل کوچیک داریم.»
هر دو برگشتن سمتش.
ـ «چی؟»
تهیونگ لپتاپ رو نشون داد.
ـ «این فایل داره خودش پاک میشه.»
جونگکوک سریع برگشت سمت سیستم.
ـ «لعنتی.»
انگشتهاش با سرعت روی کیبورد حرکت کرد.
صفحه چند بار خاموش و روشن شد.
اِریا پرسید:
ـ «میتونی نگهش داری؟»
ـ «دارم تلاش میکنم.»
چند ثانیه بعد، صفحه ثابت شد.
فایل پاک نشده بود.
اما یک پیام جدید ظاهر شد:
«اگه میخواین حقیقت رو بدونین، فردا ساعت ۱۲ شب، بندر سئول.»
تهیونگ با نگرانی گفت:
ـ «این قطعاً تلهست.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «معلومه.»
اِریا به پیام خیره شد.
ـ «پس میریم.»
تهیونگ با ناباوری گفت:
ـ «همین؟!»
اِریا اسلحهش رو برداشت.
ـ «آره.»
جونگکوک هم بلند شد.
پوزخندش برگشت.
ـ «بالاخره یه قرار جالب.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «قرار نیست تفریح باشه.»
ـ «میدونم.»
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
ـ «ولی مطمئنم کسلکننده هم نیست.»
ادامه دارد....
خب خب اینم دو پارت امروز🤠
شرط?! نداریم یه مدت
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟐𝟖
اِریا چند ثانیه به عکس خیره موند.
ـ «این عکس کِی گرفته شده؟»
جونگکوک تاریخ گوشهی تصویر رو نگاه کرد.
ـ «هفت سال پیش.»
تهیونگ نزدیکتر شد.
ـ «هفت سال پیش؟ یعنی اون موقع هم زیر نظرشون بودی؟»
جونگکوک جواب نداد.
چشمهاش روی عکس ثابت مونده بود.
اِریا متوجه سکوتش شد.
ـ «جونگکوک.»
ـ «هوم؟»
ـ «چیزی یادت میاد؟»
جونگکوک چند لحظه مکث کرد.
ـ «یه چیزایی.»
پوزخند خیلی کمرنگی زد.
ـ «ولی نه اونقدر که بتونم بفهمم اینا کیان.»
اِریا به صفحه اشاره کرد.
ـ «پس باید بفهمیم.»
جونگکوک سرش رو بالا آورد.
ـ «تو چرا اینقدر مطمئنی؟»
اِریا شونه بالا انداخت.
ـ «چون اگه این آدمها دنبال من و تو باشن، بهتره قبل از اینکه پیدامون کنن، ما پیداشون کنیم.»
تهیونگ با ناراحتی گفت:
ـ «فقط یه مشکل کوچیک داریم.»
هر دو برگشتن سمتش.
ـ «چی؟»
تهیونگ لپتاپ رو نشون داد.
ـ «این فایل داره خودش پاک میشه.»
جونگکوک سریع برگشت سمت سیستم.
ـ «لعنتی.»
انگشتهاش با سرعت روی کیبورد حرکت کرد.
صفحه چند بار خاموش و روشن شد.
اِریا پرسید:
ـ «میتونی نگهش داری؟»
ـ «دارم تلاش میکنم.»
چند ثانیه بعد، صفحه ثابت شد.
فایل پاک نشده بود.
اما یک پیام جدید ظاهر شد:
«اگه میخواین حقیقت رو بدونین، فردا ساعت ۱۲ شب، بندر سئول.»
تهیونگ با نگرانی گفت:
ـ «این قطعاً تلهست.»
جونگکوک پوزخند زد.
ـ «معلومه.»
اِریا به پیام خیره شد.
ـ «پس میریم.»
تهیونگ با ناباوری گفت:
ـ «همین؟!»
اِریا اسلحهش رو برداشت.
ـ «آره.»
جونگکوک هم بلند شد.
پوزخندش برگشت.
ـ «بالاخره یه قرار جالب.»
اِریا نگاهش کرد.
ـ «قرار نیست تفریح باشه.»
ـ «میدونم.»
جونگکوک چند قدم جلو رفت.
ـ «ولی مطمئنم کسلکننده هم نیست.»
ادامه دارد....
خب خب اینم دو پارت امروز🤠
شرط?! نداریم یه مدت
#فیکشن#فیک#نویسنده#جونگکوک
- ۱.۳k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط