فرمانده ی من

#پارت_2

جونگ‌کوک مکثی کرد. نگاهش از چشم‌های من به سمتِ دست‌هایم که در جیب کاپشن پنهان شده بود، سُر خورد. انگار می‌دانست چیزی لرزشِ خفیفِ انگشتانم را لو داده است. او یک قدم دیگر جلو آمد، آن‌قدر نزدیک که می‌توانستم گرمای بدنش را در آن سرمای استخوان‌سوز حس کنم.

«دست‌هایت…» او با لحنی که بین تمسخر و سوءظن بود، گفت: «خیلی نرم به نظر می‌رسن برای کسی که می‌خواد با سلاح و خاک کار کنه. سرباز هان، تو واقعاً از کجا اومدی؟»

ضربان قلبم مثل طبل در سینه‌ام می‌کوبید. چسبِ پزشکی دور سینه‌ام از شدت استرس و تنش، کمی فشار می‌آورد. باید جلوی خودم را می‌گرفتم.

«در پادگان مرزی، کار روی زمین زیاد بود قربان. دست‌های من… عادت کرده‌اند که به جای سلاح، با ابزارهای تعمیرات کار کنند.» با صدایی که سعی می‌کردم محکم و بی‌تفاوت باشد، پاسخ دادم.جونگ‌کوک برای چند ثانیه سکوت کرد. سکوتی که سنگین‌تر از صدای باد کوهستان بود. او با نگاهی نافذ، تمام وجودم را زیر نظر گرفت. انگار می‌خواست لایه‌های لباس‌های مردانه‌ام را کنار بزند و حقیقت را ببیند.

«خوبه. پس تعمیرکار هم هستی. شاید به کارت بیاییم.» او ناگهان از من فاصله گرفت و رو به یکی از افسرانِ زیردستش کرد: «سرباز هان رو بفرست بخش تجهیزات. می‌خوام بببینم چقدر توی کار عملیاتی “سخت‌جان” هستی. اگر تا فردا صبح، اولین سری از قطعاتِ سلاح‌های سنگین رو تمیز و آماده نکردی… خودت می‌دونی که پادگان اینجا جایِ آدم‌های ضعیفه.»

او بدون اینکه منتظر جواب من بماند، چرخید و با قدم‌های بلند و باصلابت از میان سربازان گذشت. سایه‌ی بلندش در برف‌های در حال ذوب شدن، مثل یک غولِ سیاه به نظر می‌رسید.

من نفسی که حبس کرده بودم را با لذت بیرون دادم، اما لرزشم قطع نمی‌شد. بخش تجهیزات… این یعنی من می‌توانستم به نزدیک‌ترین نقطه به انبارِ اسلحه و مدارکِ قدیمی دسترسی داشته باشم. شاید سرنخی از هانیل در همان‌جا باشد.همان‌طور که به سمت ساختمانِ بزرگ و خاکستریِ تجهیزات قدم برمی‌داشتم، سایه‌ای از کنارم گذشت. سرباز جوانی بود که با چشمانی پر از ترس به من نگاه کرد. زیر لب گفت: «مراقب باش پسر… فرمانده امروز بدجنس‌تر از همیشه است. انگار بویِ یه آدمِ دروغگو رو حس کرده.»

سرم را پایین انداختم و سریع‌تر راه رفتم. دروغگو؟ او حق داشت. من دروغ بودم. من یک دختر بودم که در قلبِ پادگانِ مرگ، به دنبالِ یک شبح می‌گشت.

وقتی وارد بخش تجهیزات شدم، بوی روغنِ اسلحه و آهنِ سرد تمام فضای سالن را پر کرده بود. مردی میانسال و خسته با پیش‌بندِ چرمی، نگاهی گذرا به من انداخت.

«سرباز جدید؟ زود باش. قطعات کالیبر ۵۰ رو بیار ردیف کن. جونگ‌کوک دستور داده تا صبح آماده باشن.»من شروع کردم به کار. اما در حالی که با دست‌های لرزان، قطعاتِ سنگینِ فلزی را تمیز می‌کردم، تنها چیزی که در ذهنم می‌چرخید، چشمانِ سیاه و تیزبینِ جونگ‌کوک بود. او فقط یک فرمانده نبود؛ او یک شکارچی بود که انگار از همین حالا، بو کشیده بود که شکارش در میان آن‌هاست.
دیدگاه ها (۰)

بچه ها نظرتون چیه یک چند پارتی دیگه بنویسم بعد رمان فرمانده ...

فرمانده ی من

شروع فیک : فرمانده ی منشخصیت ها : هانا&جونگکوکهانا، دختری که...

رمان: گرفتار تو (فصل دوم)قسمت ششم: بیداریِ تلخ در قفسِ طلاوق...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط