part13

یک نگاه سریع به اتاق و سپس به کوک داد وگفت؛ ظرفیتش گویا با برناممون جور نیست!

کوک با خنده ای گفت: تو کی دیدی زندگی ما طبق برنامه ی ماموریت پیش بره ؟!

الی لبخند کوتاهی زد و سعی کرد جدی بماند: تو سمت چپ من سمت راست مرز وسط تخت خط قرمز!!

وقتی روی تخت نشستند سکوت
میانشات سنگین بود کوک گرمش شد و با صدایی خش دار گفت :واقعا داره گرمم میشه اینجا انگار کورست!!

و بدون مکث تیشرت نازکش را از تن بیرون اورد


الی لحظه ای خشکش زد و سریع نگاهشو برگردوند

به نقطه ی نامعلومی روی دیوار خیره شد و گونه هایش سرخ شد

کوک متوجه سکوت شد و گفت: میدونی بعضی ماموریت ها از تیر و خون خطرناکن مثل همین که باید کنار تو بخوابم ...یا گرمم بشه و جلوی تو تیشرتمو دربیارم...انگار یه ازمون غیر رسمیه!!

الی نفسش رو اهسته بیرون داد: ازمون ؟!

کوک خندید :اره ازمون اینکه چقدر میتونیم عادی باشیم وقتی هیچی عادی نیست قول بده اگه وانمود کردم سردمه ...شلیک نکنی!!

الی بی صدا لبخند زد و چراغ و خاموش کرد

〈ساعت8صبح〉

الی چشمانش و باز کرد و برای ثانیه ای نفس هایش در سینه حبس شد

کوک کنارش بود اونقدر نزدیک بود که الی میتونست ریتم منظم نفس هاش رو روی پوست گردنش حس کنه

بازوی کوک روی کمر الی افتاده بود

الی اروم و بی سرو صدا بلند شد ولی کوک همان لحظه گفت: داری فرار میکنی یا فقط میخوای قهوه درست کنی؟



یعنی من هیجان شدیدی نسبت به فیکشن هایی که نوشتم پیدا کردم من حدودا بعد این فیکشن دو تا دیگه چند پارت نوشتم ذوق دارم برای گذاشتنشون ولی فعلا این فیکشن تموم نمیشه لایک و کامنت فراموش نشه🤍🎀

#فیکشن#فیک#کوک#مافیایی#بی_تی_اس#فیک_کوک
دیدگاه ها (۱)

part12

part6

part11

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط