#سکـوتمن_آهـنگتو
#سکـوتمن_آهـنگتو
#Part_10
·
·
·
دو هفته گذشت..
ا/ت دیگه تقریباً اون ماجرا رو فراموش کرده بود ؛ ازطرفی دیگه به کارشم عادت کرده بود .
دانشگاه.. کار.. خونه ؛ همون روال همیشگی .
تا اینکه یه روز عصر..
وقتی از دانشگاه اومد بیرون ، دید یه ماشین مشکی جلوی در ایستاده .
شیشهاش پایین بود و کوک رو دید که پشت فرمون نشسته بود..
ا/ت ایستاد و متعجب پرسید : " شما اینجا چیکار میکنین..؟! "
کوک لبخند زد و گفت : " سوار شو . میبرمت یه جای قشنگ! "
ا/ت : " من باید برم خونه.. کار دارم . "
کوک : " کار همیشه هست ؛ بیا ، یه ساعت هم نیست.! "
ا/ت مردد بود ؛ ولی یه چیزی تو نگاه جونگکوک بود که نتونست نه بگه..
پس سوار شد.
نیم ساعت بعد ، رسیدن به یه رستوران کوچیک تو یه کوچهٔ خلوت..
نه شلوغ بود و نه لوکس..
ساده و دنج..
نشستن روبروی هم .
جونگکوک منو گرفت و برای هردو سفارش داد .
ا/ت پرسید : " چطور منو پیدا کردی؟! "
کوک : " از شرکت پرسیدم . گفتم یه قرار کاری دارم با مترجم . "
ا/ت : " دروغ گفتی؟ "
کوک : " یه دروغ سفید.! ببخشید.! "
ا/ت لبخند زد.. : " خبب.. چرا منو اینجا آوردی؟!؟ "
جونگکوک یکم مکث کرد..
بعد گفت : " راستش... من نمیدونم! فقط حس کردم باید ببینمت.. میدونی..؟ یه چیزی تو وجودته که آدم رو جذب میکنه.. "
ا/ت نگاهش کرد.. و گفت : " من هیچچیز خاصی ندارم . "
کوک : " داری! تو با بقیه فرق داری.. وقتی منو ندیدی ، وقتی اسم BTS رو نشنیدی.. برام جالب بود... "
ا/ت : " من موسیقی دوست ندارم . "
جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت : " چی؟! "
·
·
·
#Part_10
·
·
·
دو هفته گذشت..
ا/ت دیگه تقریباً اون ماجرا رو فراموش کرده بود ؛ ازطرفی دیگه به کارشم عادت کرده بود .
دانشگاه.. کار.. خونه ؛ همون روال همیشگی .
تا اینکه یه روز عصر..
وقتی از دانشگاه اومد بیرون ، دید یه ماشین مشکی جلوی در ایستاده .
شیشهاش پایین بود و کوک رو دید که پشت فرمون نشسته بود..
ا/ت ایستاد و متعجب پرسید : " شما اینجا چیکار میکنین..؟! "
کوک لبخند زد و گفت : " سوار شو . میبرمت یه جای قشنگ! "
ا/ت : " من باید برم خونه.. کار دارم . "
کوک : " کار همیشه هست ؛ بیا ، یه ساعت هم نیست.! "
ا/ت مردد بود ؛ ولی یه چیزی تو نگاه جونگکوک بود که نتونست نه بگه..
پس سوار شد.
نیم ساعت بعد ، رسیدن به یه رستوران کوچیک تو یه کوچهٔ خلوت..
نه شلوغ بود و نه لوکس..
ساده و دنج..
نشستن روبروی هم .
جونگکوک منو گرفت و برای هردو سفارش داد .
ا/ت پرسید : " چطور منو پیدا کردی؟! "
کوک : " از شرکت پرسیدم . گفتم یه قرار کاری دارم با مترجم . "
ا/ت : " دروغ گفتی؟ "
کوک : " یه دروغ سفید.! ببخشید.! "
ا/ت لبخند زد.. : " خبب.. چرا منو اینجا آوردی؟!؟ "
جونگکوک یکم مکث کرد..
بعد گفت : " راستش... من نمیدونم! فقط حس کردم باید ببینمت.. میدونی..؟ یه چیزی تو وجودته که آدم رو جذب میکنه.. "
ا/ت نگاهش کرد.. و گفت : " من هیچچیز خاصی ندارم . "
کوک : " داری! تو با بقیه فرق داری.. وقتی منو ندیدی ، وقتی اسم BTS رو نشنیدی.. برام جالب بود... "
ا/ت : " من موسیقی دوست ندارم . "
جونگکوک ابروهاش رو بالا انداخت : " چی؟! "
·
·
·
- ۳۷۰
- ۲۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط