رمان جونکوک
🌖DARK WORLD{ part ۶۱ }🌔
مکان ممنوعه...
× ترس کل بدنم رو گرفته بود ...
با استرسی که باعث میشد نتونم روی پاهام خوب وایسادم در رو کمی فشار دادم
که صدای آهنی که گویا چند سال بود
که کسی روغن کاری نکرده میداد ...
همه جا پر از حیوانات مختلف بود...
اینجا دیگه کجاست ...
با دستی که روی شونم نشست قلبم محکم به سینم میتبید...
ناشناس: او لیدی خوش اومدی...
× تو کی هستی...
ناشناس: اینجا منم که سوال میپرسم ...
اگه اومدی دنبال لنا نباید صحبت کنی...فقدر دنبالم بیا...
گوشیت ...
× چی ..
ناشناس: گفتم گوشیت بده ...
× گوشیم نمی دم...
ناشناس: نکنه دوست نداری لنا رو ببینی ...
× گوشی رو از جیبم خارج کردم و بهش دادم
ناشناس: آفرین
× دستشو از روی شونم برداشت و شروع به حرکت کردن کرد... با دست اشاره کرد دنبالش برم...
پشت سرش شروع به حرکت کردم....
با چشمام شروع کردم به آنالیز کردن تمام مکان ...
اینجا جای عادی بود .. اما به ظاهر...
یک عالم مرد هیکل گنده داشتن به اسب ها غذا میدادن...ولی چیز عجیب این بود که داخل گوش همشون چیزی بود که من نمیتونستم داخل اون فاصله ببینم...
با دیدن آدمی که آویز بود به لوله ای و سرش کیسه بود سر جام ایستادم ...
از ترس پاهام قفل کرده بود ...
بدن اون مرد خونی خونی بود... و چند نفر داشتن شکنجش میدادن...
با صدایی همون مرد که ماسک داشت و صورتش قابل دیدن نبود به سمتش برگشتم ...
ناشناس: دنبالم بیا از اینا زیاد اینجا میبینی ...
نکنه نمیخوای اون دختر کوچولو رو ببینی ...
× ن... نه... میام....
× دوباره شروع به راه رفتن کردم ...
× رسیدیم به جایی بزرگ که با بلوکه پوشیده شده بود...
× اینجا که راهیی نداره...
ناشناس: منو دسته کم گرفتی..
× با تعجب به صورت پوشیده اش نگاه میکنم
دستش داخل جیب کتش کرد و کنترلی رو از داخل جیبش خارج کرد...
با بهت و حیرت به کنترل نگاه میکردم که
کنترل رو روبه روم گرفت و با زدن دکمه ای که پشت کنترل بود بلوکه ها کنار رفت...
ناشناس: حرکت کن سریع باش...
× آروم آروم و قدم قدم از بلوکه ها عبور کردم ...
که با دیدن چیزی که اونجا بود سرمو چرخوندم...
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
این چند تا پارت آخر خیلی هیجانی هست ..
لایک هارو هرچی زودتر به ۳۰۰ برسونید پارت بعد رو میزارم بای🌷🥹🌹
مکان ممنوعه...
× ترس کل بدنم رو گرفته بود ...
با استرسی که باعث میشد نتونم روی پاهام خوب وایسادم در رو کمی فشار دادم
که صدای آهنی که گویا چند سال بود
که کسی روغن کاری نکرده میداد ...
همه جا پر از حیوانات مختلف بود...
اینجا دیگه کجاست ...
با دستی که روی شونم نشست قلبم محکم به سینم میتبید...
ناشناس: او لیدی خوش اومدی...
× تو کی هستی...
ناشناس: اینجا منم که سوال میپرسم ...
اگه اومدی دنبال لنا نباید صحبت کنی...فقدر دنبالم بیا...
گوشیت ...
× چی ..
ناشناس: گفتم گوشیت بده ...
× گوشیم نمی دم...
ناشناس: نکنه دوست نداری لنا رو ببینی ...
× گوشی رو از جیبم خارج کردم و بهش دادم
ناشناس: آفرین
× دستشو از روی شونم برداشت و شروع به حرکت کردن کرد... با دست اشاره کرد دنبالش برم...
پشت سرش شروع به حرکت کردم....
با چشمام شروع کردم به آنالیز کردن تمام مکان ...
اینجا جای عادی بود .. اما به ظاهر...
یک عالم مرد هیکل گنده داشتن به اسب ها غذا میدادن...ولی چیز عجیب این بود که داخل گوش همشون چیزی بود که من نمیتونستم داخل اون فاصله ببینم...
با دیدن آدمی که آویز بود به لوله ای و سرش کیسه بود سر جام ایستادم ...
از ترس پاهام قفل کرده بود ...
بدن اون مرد خونی خونی بود... و چند نفر داشتن شکنجش میدادن...
با صدایی همون مرد که ماسک داشت و صورتش قابل دیدن نبود به سمتش برگشتم ...
ناشناس: دنبالم بیا از اینا زیاد اینجا میبینی ...
نکنه نمیخوای اون دختر کوچولو رو ببینی ...
× ن... نه... میام....
× دوباره شروع به راه رفتن کردم ...
× رسیدیم به جایی بزرگ که با بلوکه پوشیده شده بود...
× اینجا که راهیی نداره...
ناشناس: منو دسته کم گرفتی..
× با تعجب به صورت پوشیده اش نگاه میکنم
دستش داخل جیب کتش کرد و کنترلی رو از داخل جیبش خارج کرد...
با بهت و حیرت به کنترل نگاه میکردم که
کنترل رو روبه روم گرفت و با زدن دکمه ای که پشت کنترل بود بلوکه ها کنار رفت...
ناشناس: حرکت کن سریع باش...
× آروم آروم و قدم قدم از بلوکه ها عبور کردم ...
که با دیدن چیزی که اونجا بود سرمو چرخوندم...
ادامه دارد....🌔
حمایت یادتون نره تنکیو بای بای
این چند تا پارت آخر خیلی هیجانی هست ..
لایک هارو هرچی زودتر به ۳۰۰ برسونید پارت بعد رو میزارم بای🌷🥹🌹
- ۷۲.۰k
- ۱۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط