رمان جونکوک

🌖DARK WORLD{ part ۶۲ }🌔


نه ات فکر کن اونار رو ندیدی...

ولی حسی که دوست داشتم دوباره اون صحنه رو ببینم بهم دست داد سرمو چرخوندم که ...
این دفعه همه چیز رو شفاف تر و
واضح تر از قبل دیدم....

هر گوشه کناری از دیوار پر از آدم هایی که مثل حیوانات.... که گردنشون با زنجیر بسته میشه دیدم

جسد های خونی و مرده که مگس ها دورشون جمع شده بودن ....

و آدم هایی که با استفاده از طناب خفه شده بودن ...

یا کسانی که پاهاشون روی یخ بود ...

× من از اینجور چیز ها خیلی میترسیدم ... شدید ...

وقتی توی بچگیم اون صحنه هاور دیدم دیگه نتونستم در مقابل اینجور چیزا قوی باشم...

× بغض بدی داخل گلوم بود ... دعا دعا میکردم لنا حالش خوب باشه...

خدایا لنا رو به تو میسپارم....

مرده دستمو گرفت و با زوری که به دستم داد اشکی از چشمم سر خورد...

ناشناس: مگه نگفتم فقدر دنبالم بیا... نکنه میخوای لنا رو مثل اینا کنم...

× نه ... خواهش میکنم... دیگه ایست نمیکنم ...

ناشناس: سریع باش دنبالم بیا...

× پشت سرش شروع به حرکت کردم..
می ترسیدم هق هق هام شنیده بشه و منو یک آدم ترسو تصور کنه...

پس انگشتامو داخل کف دستم فرو کردم و فشاری بهش وارد کردم...

از درد کف دستم آخ کوتاهی گفتم و به راهم ادامه دادم ...

به آسانسوری رسیدیم... آسانسورش زنگ زده بود و بوی زنگ زده گیش میشد حس کرد...

ناشناس: روی سرش کیسه بکشید...

× چی نه قرارمون این نبود...

ناشناس: او لیدی ... می‌دونی که واسه دیدن لنا باید هر کاری که بهت میگم رو انجام بدی در غیر این صورت بوم لنا می‌ره دنیای دیگه...

× باشه باشه...

× با اشکی که توی چشمام جمع شده بود فردی از پشت سرم کیسه مشکی روی سرم کشید... کیسه جوری بود که راه هوا برای تنفسم داشت......

اون مرد دستمو گرفت و منو وارد چیزی کرد ... اولش فکر کردم آسانسور پوسیده هست ولی نه
انگار که از جایه دیگه ای رفتیم...

ناشناس: دستتو به میله ها بگیر... وگر نه میمیری....

× من میله ای نمی بیی...

با قرار گرفتن دستم روی میله آهنی سکوت کردم محکم میله رو گرفتم که ... اون شٔی که سوار بودیم با سرعت به بالا پرتاب شد...

این دیگه چه کوفتی بود... دروغ چرا ولی از ترس به خودم می‌لرزیدم...


ناشناس: دستشو بگیر و بیارش...

×. فردی دستمو گرفت و منو دنبال خودش میکشوند...
حس ترس از اینکه به جایی نخورم یا زیر پام خالی نشه داشت دیونم میکرد...

حس ترس ... حس تنها بودن.. حس تاریکی و هر حسی که تا به الان نداشتم سراغم اومده بود...


با صدای در به خودم اومدم .... که فرد ناشناس شروع کرد به حرف زدن ... اما این بار صداش متفاوت بود...
انگار که اون فرد رو میشناختم ولی یادم نمی اومد ...

کجا دیدمش .. کی بوده... مال چه زمانی بوده... باهاش قبلا صحبت کردم...

تمام سلول های مغزم داشتن بهم فشار وارد میکردن...

سر درد بدی گرفتم ... سر دردی که درد نداشت ولی حس درد رو میتونستم حس کنم...

با صدای شخصی اشکام شروع به ریختن کرد ...


ادامه دارد...🌔


ببین کیف کن این پارت رو طولانی کردم...
دخترا واقعا نمیگم حمایت نمی‌کنید... اینو نمیگم ... و دم اونایی گرم که حمایت میکنند...ولی قبلا هر پست داخل نهایت ۸ ساعت ۳۰۰ تا لایک میخورد ولی الان از یک روزم رد میکنه میشه ۳۰۰ خواهشا حمایت کنید

بخاطر درخواست هاتون این رمان رو هنوز می‌خوام ادامه بدم پس خواهش میکنم حمایت کنید🥹🌷


حمایت یادتون نره تنکیو بای بای 😍 ⭐
دیدگاه ها (۹۴)

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

رمان جونکوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط