part¹⁰
part¹⁰
چند روز گذشته بود...
ا/ت تازه به سلولش برگشته بود. هنوز حالش کاملاً خوب نشده بود، اما همین که دوباره الارا را دید، لبخند کوچکی روی لبش نشست.
°ا/تتتتتت...
+الاراااااا...
الارا با عجله خودش را به ا/ت رساند.
+چطوری بچهههه؟
°خوبم... تو خوبی؟
الارا با نگرانی بهش نگاه کرد.
+خوبم؟! تو رو ببین! چقدر حالت بده... برات بمیرم، خدا اون جونگکوک رو لعنت کنه!
ا/ت آهسته خندید.
°آروم باش الارا... برگشتم دیگه.
الارا دستش را گرفت.
+ولی این بار دیگه نمیذارم تنها بمونی.
ا/ت چیزی نگفت.
چون درست همان لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد...
قدمهایی که هر دو میشناختند.
الارا آرام زمزمه کرد:
°ا/ت...
+چی؟
°فکر کنم... خودشـه.
ا/ت لبخندش محو شد.
+جونگکوک...
صدای قدمها نزدیکتر و نزدیکتر میشد...
_الارا چرا بهم گفتی خدا لعنتم کنه دلم شکست(خندهی بلند)منم آرزو کنم خدا لعنتت کنه نه اصلا خدا چرا خودم لعنتت میکنم تا تو باشی به اربابت بی احترامی نکنی...[دست الارا کشید]
+نه...[داد]
[جونگکوک ایستاد و با پوزخند به پشتش که ا/ت بود نگاه کرد به راهش ادامه داد]
[ا/ت با سرعت و با فشاریکه به نظر خودش خیلی محکم بود دست الارا رو سمت خودش کشید ولی هیچ تاثیری نداشت]
[جونگکوک الارا رو قفلکرد]
و رو به ا/ت گفت"
_اووو کیم ا/ت...چه دست پرقدرتی داری...
مثل اینکه یک ما دیگه هم باید تنبیه بشی....
چند روز گذشته بود...
ا/ت تازه به سلولش برگشته بود. هنوز حالش کاملاً خوب نشده بود، اما همین که دوباره الارا را دید، لبخند کوچکی روی لبش نشست.
°ا/تتتتتت...
+الاراااااا...
الارا با عجله خودش را به ا/ت رساند.
+چطوری بچهههه؟
°خوبم... تو خوبی؟
الارا با نگرانی بهش نگاه کرد.
+خوبم؟! تو رو ببین! چقدر حالت بده... برات بمیرم، خدا اون جونگکوک رو لعنت کنه!
ا/ت آهسته خندید.
°آروم باش الارا... برگشتم دیگه.
الارا دستش را گرفت.
+ولی این بار دیگه نمیذارم تنها بمونی.
ا/ت چیزی نگفت.
چون درست همان لحظه، صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد...
قدمهایی که هر دو میشناختند.
الارا آرام زمزمه کرد:
°ا/ت...
+چی؟
°فکر کنم... خودشـه.
ا/ت لبخندش محو شد.
+جونگکوک...
صدای قدمها نزدیکتر و نزدیکتر میشد...
_الارا چرا بهم گفتی خدا لعنتم کنه دلم شکست(خندهی بلند)منم آرزو کنم خدا لعنتت کنه نه اصلا خدا چرا خودم لعنتت میکنم تا تو باشی به اربابت بی احترامی نکنی...[دست الارا کشید]
+نه...[داد]
[جونگکوک ایستاد و با پوزخند به پشتش که ا/ت بود نگاه کرد به راهش ادامه داد]
[ا/ت با سرعت و با فشاریکه به نظر خودش خیلی محکم بود دست الارا رو سمت خودش کشید ولی هیچ تاثیری نداشت]
[جونگکوک الارا رو قفلکرد]
و رو به ا/ت گفت"
_اووو کیم ا/ت...چه دست پرقدرتی داری...
مثل اینکه یک ما دیگه هم باید تنبیه بشی....
- ۲.۰k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط