تا تاریک‌ترین نقطه ی زندگیت و نبینی قدر نورو نمیدونی (عسل)

نمی‌دانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با گیاه و با کتاب، حالم خوب نمی‌شد، اگر پاییز و بهار و باران و برف را دوست نداشتم؛ برای دلخوشی در خالی‌ترین حالات ممکن جهانم به کدامین اتفاق چنگ می‌زدم و کدامین طعم و تصویر را بهانه می‌کردم و کدامین دلخوشیِ کوچک را در آغوش می‌کشیدم تا به خودم بقبولانم که زندگی هنوز هم زیباست!
دیدگاه ها (۰)

پارت: 23 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**آفتابِ بی‌رحمِ یکشنبه صبح...

✦ اولین گناه ✦فصل اول: خانه‌ای که نفس نمی‌کشدباران به شیشه م...

پارت: 16 (بخش1) **زاویه دید: هیزل**یونیفرم سیاه و سفیدِ کارم...

چندشش میشد. از خیسی بین پاهاش متنفر بود. نمی‌دونست ماده ی زن...

#تکپارتیاین قطار هیچ وقت نمی‌خوابه!چان/ا.تزمانی که به محل قر...

نمی‌دانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با ...

نمی‌دانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم،اگر با نور و با گ...

نمی‌دانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با ...

نمی‌دانم اگر موسیقی و چای و قهوه را نداشتم، اگر با نور و با ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط