اپیزود دومش

اپیزود دومش

هیون می‌دونست اشتباه کرده.

از لحظه‌ای که برای چند ثانیه بیشتر کنار رودخونه ایستاده بود و به لی فلیکس نگاه کرده بود، این رو فهمیده بود.

اما دیگه دیر شده بود.

---

— قربان!
صدای فریاد سربازهای گرگ‌ها توی جنگل پیچید.
فلیکس با وحشت برگشت.
— نه…!
یکی از سربازها خودش رو جلوی فلیکس انداخت.
— شاهزاده! عقب برید!
و همون لحظه، همه‌چیز به هم ریخت.
هیون حتی فرصت توضیح نداشت.
شمشیرها از غلاف بیرون اومدن.
صدای اسب‌ها.
فریادها.
و بعد—
درد.
تیغه یکی از سربازها بازوی هیون رو شکافت.
هیون عقب رفت.
اما نگاهش هنوز روی فلیکس بود.
فلیکس با صورت رنگ‌پریده فریاد زد:
— صبر کنید! اون کاری نکرده!
اما هیچ‌کس گوش نمی‌داد.
برای سربازها، هیون فقط یک چیز بود:
ولیعهد خون‌آشام‌ها.
هیون فهمید اگه بیشتر بمونه، جنگی شروع می‌شه که هیچ‌کس نمی‌تونه متوقفش کنه.
پس برای آخرین بار به فلیکس نگاه کرد.
و سوار اسبش شد.
و رفت.

---
وقتی به قلعه خون‌آشام‌ها رسید، تقریباً از شدت خونریزی روی زمین افتاد.
— شاهزاده هیون!
خدمتکارها و نگهبان‌ها به سمتش دویدن.
اما هیون فقط یک سؤال داشت.
چرا؟
چرا هنوز داشت به چشم‌های اون پسر فکر می‌کرد؟
---
همون شب.
در قلمرو گرگ‌ها.
فلیکس توی اتاقش نشسته بود.
غذاش رو نخورده بود.
با هیچ‌کس حرف نزده بود.
فقط به جنگل فکر می‌کرد.
به پسر مو مشکی‌ای که می‌تونست اون روز بکشتش.
اما نکشت.
ناگهان.
صدایی از پشت پنجره اومد.

تق.

تق.

فلیکس سرش رو بلند کرد.
هیچ‌کس نباید اونجا می‌بود.
آروم نزدیک پنجره رفت.
و درست وقتی دستش رو روی قفل گذاشت—
دست دیگری از پشت، جلوی دهنش رو گرفت.
چشم‌هاش از ترس گشاد شد.
صدایی آروم و آشنا در گوشش زمزمه کرد:

— سروصدا نکن.
قلب فلیکس از حرکت ایستاد.
چون اون صدا رو می‌شناخت.
هیون.
ولیعهد زخمی قلمرو خون‌آشام‌ها.
برگشته بود.
و این بار…
برای جنگ نیومده بود.
دیدگاه ها (۳)

اپیزود سوم هیون نباید برمی‌گشت.حداقل، این چیزی بود که عقلش ب...

اپیزود اولآزمون های سایه ماهاگر ازت بپرسن:برای کسی که واقعاً...

کاور فیک هیونلیکس ب اسم بازی ذهن / ازمون سایه های ماهمی‌دون...

Start_in_pass پارت۱۱

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط