اپیزود اول
اپیزود اول
آزمون های سایه ماه
اگر ازت بپرسن:
برای کسی که واقعاً دوستش داری، تا کجا حاضری پیش بری؟
هیون، ولیعهد قلمرو خونآشامها، اون روز هنوز جواب این سؤال رو نمیدونست.
---
آفتاب ملایمی روی جنگل مرزی افتاده بود.
روز عجیبی بود.
نه خبری از جنگ بود.
نه از حمله.
نه از مرزبانهایی که هر روز آماده نبرد میشدن
و همین، هیون رو بیشتر از هر چیزی نگران میکرد.
اسب سیاهش رو آروم بین درختها هدایت کرد.
قرار بود فقط منطقه رو بررسی کنه و برگرده.
اما ناگهان، صدای خندهای شنید.
خنده
در جنگل مرزی
هیون فوراً دستش رو روی شمشیرش گذاشت.
آروم از اسب پایین اومد و بین درختها جلو رفت.
و بعد…
خشکش زد.
چند متر جلوتر، کنار رودخونه، گروهی از سربازهای قلمرو گرگها دیده میشدن.
اما نه در حال جنگ.
نه در حال نگهبانی.
بلکه در حال آماده کردن یک پیکنیک.
و درست وسط اونها…
پسری نشسته بود
موهای روشنش زیر نور خورشید میدرخشید.
داشت میخندید.
واقعاً میخندید.
انگار اصلاً جنگی وجود نداشت.
هیون برای چند ثانیه فراموش کرد نفس بکشه.
یکی از سربازها گفت:
— شاهزاده لی، لطفاً زیاد از ما دور نشید.
پس اسمش لی بود.
پسر خندید.
— فقط تا کنار رودخونه میرم.
و قبل از اینکه سربازها بتونن چیزی بگن، از جاش بلند شد و شروع به دویدن کرد.
هیون باید همون لحظه برمیگشت.
باید گزارش میداد.
باید به یاد میآورد که اون پسر، دشمنشه.
اما به جاش…
دنبالش رفت.
چند دقیقه بعد، پسر کنار رودخونه ایستاده بود و به آب نگاه میکرد.
ناگهان صدای شکستن شاخهای اومد.
پسر با وحشت برگشت.
و برای اولین بار…
چشمهای لی فلیکس و هیون به هم افتاد.
هیچکدوم حرفی نزدن.
هیون شمشیرش رو نکشید.
فلیکس هم فرار نکرد.
فقط به هم نگاه کردن.
انگار هر دو، کسی رو پیدا کرده بودن که قرار نبود هیچوقت پیداش کنن.
و بدون اینکه بدونن…
در همون لحظه، سرنوشتشون برای همیشه تغییر کرد.
آزمون های سایه ماه
اگر ازت بپرسن:
برای کسی که واقعاً دوستش داری، تا کجا حاضری پیش بری؟
هیون، ولیعهد قلمرو خونآشامها، اون روز هنوز جواب این سؤال رو نمیدونست.
---
آفتاب ملایمی روی جنگل مرزی افتاده بود.
روز عجیبی بود.
نه خبری از جنگ بود.
نه از حمله.
نه از مرزبانهایی که هر روز آماده نبرد میشدن
و همین، هیون رو بیشتر از هر چیزی نگران میکرد.
اسب سیاهش رو آروم بین درختها هدایت کرد.
قرار بود فقط منطقه رو بررسی کنه و برگرده.
اما ناگهان، صدای خندهای شنید.
خنده
در جنگل مرزی
هیون فوراً دستش رو روی شمشیرش گذاشت.
آروم از اسب پایین اومد و بین درختها جلو رفت.
و بعد…
خشکش زد.
چند متر جلوتر، کنار رودخونه، گروهی از سربازهای قلمرو گرگها دیده میشدن.
اما نه در حال جنگ.
نه در حال نگهبانی.
بلکه در حال آماده کردن یک پیکنیک.
و درست وسط اونها…
پسری نشسته بود
موهای روشنش زیر نور خورشید میدرخشید.
داشت میخندید.
واقعاً میخندید.
انگار اصلاً جنگی وجود نداشت.
هیون برای چند ثانیه فراموش کرد نفس بکشه.
یکی از سربازها گفت:
— شاهزاده لی، لطفاً زیاد از ما دور نشید.
پس اسمش لی بود.
پسر خندید.
— فقط تا کنار رودخونه میرم.
و قبل از اینکه سربازها بتونن چیزی بگن، از جاش بلند شد و شروع به دویدن کرد.
هیون باید همون لحظه برمیگشت.
باید گزارش میداد.
باید به یاد میآورد که اون پسر، دشمنشه.
اما به جاش…
دنبالش رفت.
چند دقیقه بعد، پسر کنار رودخونه ایستاده بود و به آب نگاه میکرد.
ناگهان صدای شکستن شاخهای اومد.
پسر با وحشت برگشت.
و برای اولین بار…
چشمهای لی فلیکس و هیون به هم افتاد.
هیچکدوم حرفی نزدن.
هیون شمشیرش رو نکشید.
فلیکس هم فرار نکرد.
فقط به هم نگاه کردن.
انگار هر دو، کسی رو پیدا کرده بودن که قرار نبود هیچوقت پیداش کنن.
و بدون اینکه بدونن…
در همون لحظه، سرنوشتشون برای همیشه تغییر کرد.
- ۵۶۱
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط