از زبان هانا
از زبان هانا
مامان دا-این همینطور که موهامو نوازش میکرد، لالایی رو قطع کرد. سکوت اتاق سنگین شد، انگار دیوارهای اتاق هم داشتن گوش میدادن.
من زیر لب گفتم: «مامان؟ چرا بابا اینقدر از اون شب حرف میزنه؟ اون شب... که من اومدم، مامان سوآ کجا رفت؟»
مامان دا-این یهو دستش لرزید. هانسو دستمو محکمتر فشار داد. انگار میخواست بهم بگه «نپرس»، ولی من دیگه نمیتونستم این سیاهیِ توی ذهنمو تحمل کنم.
مامان دا-این با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «هانا... اون شب، یه شبِ خیلی بارونی بود. بیمارستان دور بود و جادهها بسته شده بودن.»
من با چشمایِ خیس نگاهش کردم. «یعنی... اون بخاطرِ بارونه؟ بابا بخاطرِ بارون ازم متنفره؟»
دا-این آهی کشید که انگار از تهِ یه چاه عمیق میومد.
«نه... مسئله فقط بارون نبود. هوسوک... بابات... اون شب انتخاب کرد. بینِ زندگیِ تو و زندگیِ سوآ. پزشکا... پزشکا گفتن فقط یکی میتونه زنده بمونه. سوآ... اون... اون تا لحظهی آخر دستِ هوسوک رو گرفته بود و التماس میکرد که تو رو نجات بدن. اون گفت: "این بچه، تنها یادگاریِ منه، نذار تنهام بمونه."»
قلبم تیر کشید. مامان سوآ؟ اون... اون منو نجات داده بود؟
دا-این ادامه داد: «هوسوک نتونست با این واقعیت کنار بیاد که سوآ برای نجاتِ تو، خودش رو قربانی کرد. اون توی چشمای تو، فقط صحنهی اون اتاق رو میبینه. اون فکر میکنه اگه تو نبودی، سوآ الان کنارش بود.»
صدای هانسو آروم توی گوشم پیچید: «هانا، بابا احمقه. اون نمیفهمه که مامان سوآ اگه زنده بود، بیشتر از هر چیزی توی دنیا تو رو دوست داشت. اون برای تو جون داد، یعنی تو انقدر باارزشی.»
من به دفتر نقاشیِ مچالهشدهام توی سطل آشغال نگاه کردم.
«یعنی من... یه "جرم" نیستم؟»
دا-این منو محکمتر بغل کرد و صورتش رو گذاشت روی موهام.
«تو یه معجزهای هانا. ولی برایِ بابات... تو یادآورِ بزرگترین باختِ زندگیش هستی.»
درست همون لحظه، صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی خونه اومد. هوسوک برگشته بود. صدایِ قدمهای سنگینش توی راهرو میپیچید.
مامان دا-این سریع از روی تخت بلند شد، انگار یه شکارچی رو دیده باشه. ترس توی چشمایِ قشنگش موج میزد. هانسو هم بلند شد و دستمو گرفت.
صدایِ بم و خستهی هوسوک توی خونه پیچید:
«دا-این؟ چرا خونه انقدر تاریکه؟ باز اون بچه رو بردی توی اتاقتون؟»
من لرزیدم. هانسو جلوی من ایستاد، مثل یه سربازِ کوچولو که میخواد از قلعهاش دفاع کنه.
مامان دا-این با صدایِ لرزون اما محکمی گفت: «هانا ترسیده بود، هوسوک. اون فقط یه بچهست...»
صدایِ هوسوک نزدیکتر شد. انگار داشت میاومد سمتِ اتاقِ من.
«بچه؟ اون چیزی جز یه خاطرهیِ نحس نیست. دا-این، بهت گفتم... من نمیخوام ریختش رو ببینم.»
من دیگه گریه نمیکردم. نفسم بند اومده بود.
دا-این با صدایِ بلندتر گفت: «اگه یه قدم دیگه جلو بیای، هوسوک... بهت قول میدم، نه هانا، نه من، دیگه هیچکدوم اینجا نخواهیم بود.»
صدایِ قدمهایِ هوسوک قطع شد. سکوتِ ترسناکی خونه رو گرفت.
مامان دا-این همینطور که موهامو نوازش میکرد، لالایی رو قطع کرد. سکوت اتاق سنگین شد، انگار دیوارهای اتاق هم داشتن گوش میدادن.
من زیر لب گفتم: «مامان؟ چرا بابا اینقدر از اون شب حرف میزنه؟ اون شب... که من اومدم، مامان سوآ کجا رفت؟»
مامان دا-این یهو دستش لرزید. هانسو دستمو محکمتر فشار داد. انگار میخواست بهم بگه «نپرس»، ولی من دیگه نمیتونستم این سیاهیِ توی ذهنمو تحمل کنم.
مامان دا-این با صدایی که به سختی شنیده میشد، گفت: «هانا... اون شب، یه شبِ خیلی بارونی بود. بیمارستان دور بود و جادهها بسته شده بودن.»
من با چشمایِ خیس نگاهش کردم. «یعنی... اون بخاطرِ بارونه؟ بابا بخاطرِ بارون ازم متنفره؟»
دا-این آهی کشید که انگار از تهِ یه چاه عمیق میومد.
«نه... مسئله فقط بارون نبود. هوسوک... بابات... اون شب انتخاب کرد. بینِ زندگیِ تو و زندگیِ سوآ. پزشکا... پزشکا گفتن فقط یکی میتونه زنده بمونه. سوآ... اون... اون تا لحظهی آخر دستِ هوسوک رو گرفته بود و التماس میکرد که تو رو نجات بدن. اون گفت: "این بچه، تنها یادگاریِ منه، نذار تنهام بمونه."»
قلبم تیر کشید. مامان سوآ؟ اون... اون منو نجات داده بود؟
دا-این ادامه داد: «هوسوک نتونست با این واقعیت کنار بیاد که سوآ برای نجاتِ تو، خودش رو قربانی کرد. اون توی چشمای تو، فقط صحنهی اون اتاق رو میبینه. اون فکر میکنه اگه تو نبودی، سوآ الان کنارش بود.»
صدای هانسو آروم توی گوشم پیچید: «هانا، بابا احمقه. اون نمیفهمه که مامان سوآ اگه زنده بود، بیشتر از هر چیزی توی دنیا تو رو دوست داشت. اون برای تو جون داد، یعنی تو انقدر باارزشی.»
من به دفتر نقاشیِ مچالهشدهام توی سطل آشغال نگاه کردم.
«یعنی من... یه "جرم" نیستم؟»
دا-این منو محکمتر بغل کرد و صورتش رو گذاشت روی موهام.
«تو یه معجزهای هانا. ولی برایِ بابات... تو یادآورِ بزرگترین باختِ زندگیش هستی.»
درست همون لحظه، صدایِ چرخشِ کلید توی قفلِ درِ ورودی خونه اومد. هوسوک برگشته بود. صدایِ قدمهای سنگینش توی راهرو میپیچید.
مامان دا-این سریع از روی تخت بلند شد، انگار یه شکارچی رو دیده باشه. ترس توی چشمایِ قشنگش موج میزد. هانسو هم بلند شد و دستمو گرفت.
صدایِ بم و خستهی هوسوک توی خونه پیچید:
«دا-این؟ چرا خونه انقدر تاریکه؟ باز اون بچه رو بردی توی اتاقتون؟»
من لرزیدم. هانسو جلوی من ایستاد، مثل یه سربازِ کوچولو که میخواد از قلعهاش دفاع کنه.
مامان دا-این با صدایِ لرزون اما محکمی گفت: «هانا ترسیده بود، هوسوک. اون فقط یه بچهست...»
صدایِ هوسوک نزدیکتر شد. انگار داشت میاومد سمتِ اتاقِ من.
«بچه؟ اون چیزی جز یه خاطرهیِ نحس نیست. دا-این، بهت گفتم... من نمیخوام ریختش رو ببینم.»
من دیگه گریه نمیکردم. نفسم بند اومده بود.
دا-این با صدایِ بلندتر گفت: «اگه یه قدم دیگه جلو بیای، هوسوک... بهت قول میدم، نه هانا، نه من، دیگه هیچکدوم اینجا نخواهیم بود.»
صدایِ قدمهایِ هوسوک قطع شد. سکوتِ ترسناکی خونه رو گرفت.
- ۲۶۹
- ۰۶ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط