پارت سوم

پارت سوم

دا-این هنوز تو شوک بود. هوسوک بی‌توجه به نگاه‌های پر از خشم و التماسِ همسرش، بی‌تفاوت به سمت کمد لباس‌هاش رفت. انگار اون حرف‌ها، اون فریادهایِ «هانا گناه داره»، براش فقط نویزِ پس‌زمینه بود.

هان‌سو، که دیگه نتونست ساکت بمونه، از پشتِ میز بلند شد. با اینکه فقط نه سالش بود، اما قد بلند شده بود و نگاهش پر از بلوغی زودرس بود. با صدایِ محکم و لرزونی گفت: «بابا، هانا خواهرِ منه. تو حق نداری باهاش اینجوری رفتار کنی. اون فقط یه بچه‌ست!»

هوسوک بی‌اینکه برگرده، لباسش رو از توی کمد بیرون کشید. پوزخندِ تلخی زد و گفت: «هان‌سو، تو هنوز خیلی کوچیکی که بفهمی دنیا چقدر می‌تونه بی‌رحم باشه. وقتی بزرگ بشی، می‌فهمی که بعضی چیزها رو نمیشه دوست داشت. بعضی‌ها... فقط وجودشون یه جرمه.»

دا-این که دیگه اشکش بند نمی‌اومد، جلو رفت و بازوی هوسوک رو گرفت تا مجبورش کنه نگاهش کنه: «هوسوک! داری با دستای خودت زندگیمون رو آتیش می‌زنی! هان‌سو داره ازت یاد می‌گیره که چطور بی‌رحم باشه. تو داری یه بچه رو جلوی چشممون می‌کشی!»

هوسوک با حرکتی سریع بازوش رو از دستِ دا-این بیرون کشید. چرخید و با اون چشم‌های سرد و بی‌روحش بهش خیره شد. صدایی که از حنجره‌اش خارج شد، یخ‌بندان بود:
«من مجبور نیستم چیزی رو که ازش متنفرم، دوست داشته باشم. نه به خاطرِ تو، نه به خاطرِ هان‌سو، نه حتی به خاطرِ اون دختره. من دارم بخاطرِ تو این سقف رو بالای سرش نگه می‌دارم، همین! ولی توقع نداشته باش تو خونه‌ی من، اون بچه جایگاهی داشته باشه. اون برای من فقط یه غریبه‌ست... یه غریبه‌ای که بویِ مرگِ سوآ رو میده.»

هان‌سو که دیگه تحملش تموم شده بود، از اتاق دوید بیرون سمتِ اتاقِ هانا. دا-این همون‌جا خشکش زد. می‌دید که چطور منطقِ هوسوک مثلِ یه دیوارِ بتنی، هرچی تلاش می‌کردن بهش نفوذ کنن، سر جاش باقی می‌موند.

هوسوک بدونِ اینکه دیگه کلمه‌ای بگه، از اتاق زد بیرون. صدایِ محکمِ بستنِ درِ خروجیِ خونه، مثلِ تیرِ خلاصی بود که توی فضایِ خونه شلیک شد. اون رفته بود، اما کینه‌ای که توی خونه کاشته بود، مثلِ مهِ غلیظی همه جا رو پر کرده بود.

دا-این به دیوار تکیه داد و سر خورد روی زمین. اون می‌دونست که هان‌سو حالا توی اتاقِ هاناست، اما می‌ترسید بره و ببینه هانا چطور داره با این حجم از تنفرِ پدرش کنار میاد. تنفری که حتی با گذشتِ هفت سال، مثلِ روزِ اول زنده و کشنده بود.

؟
دیدگاه ها (۴)

- از زبان هانادر رو که بستم، پام به فرش گیر کرد و تقریباً اف...

پارت دومنفسم توی سینه حبس شده بود. دستم هنوز روی دهنِ هوسوک ...

جیمین دستش رو لبه‌ی تخت گذاشت، انگشت‌هاش سفید شده بودن. تمام...

پارت اول همزمان با افتادنش بر اثر سیلی دفتر نقاشیش افتاد و ذ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط