زمزمه هایی ممنوعه part 2

زمزمه هایی ممنوعه part 2
Forbidden Whispers



هوای گرم و دم‌کرده‌ی اول تابستان، با نسیمی که از پنجره‌های باز کلاس می‌وزید، در تضاد عجیبی با سرمای نگاه جونکوک بود.
نارا، هنوز از برخورد اول که دقایقی پیش اتفاق افتاده بود، به خود می‌لرزید.
آن نگاه… آن نگاه طولانی و خیره که گویی تمام وجودش را برانداز می‌کرد، کافی بود تا حتی در گرمای تابستان، تمام استخوان‌هایش یخ بزند.
حس می‌کرد در مرکز یک طوفان نامرئی گرفتار شده است؛ طوفانی که پیش‌بینی‌اش غیرممکن بود.

در راهروهای شلوغ دانشگاه، هر قدمی که برمی‌داشت، حس می‌کرد نگاه‌هایی او را دنبال می‌کنند. نه آن نگاه‌های کنجکاو و عادی دانشجویان، بلکه نگاه‌هایی تیز و حساب‌شده. گویی تمام دنیا ناگهان در حال تماشای او بودند.
انگار جونکوک، با همان نگاه سردش، اعلام کرده بود که این دختر، بازیچه‌ی جدید اوست.

در کلاس، سعی کرد تمام تمرکزش را روی استاد بگذارد، اما ذهنش مدام به سمت سکانسی از صبح، پرواز می‌کرد برخورد ناگهانی، صدای بم و سرد جونکوک، و آن حس عجیبی که از وجودش ساطع می‌شد؛ ترکیبی از خطر، قدرت و… تنهایی؟

ناگهان صدای تقه‌ای روی میز، نارا را به خود آورد. لی سوا، دوست صمیمی‌اش، با لبخندی نگران به او خیره شده بود.

(علامت سوا ☆)


☆: هی! کجایی؟ داشتم صدات می‌کردم انگار تو یه دنیای دیگه‌ای!


نارا لبخند کمرنگی زد:: نه بابا فقط یکم گیج بودم

سوا با شیطنت چشمکی زد و گفت:
حتما باز کسی رو از اون دانشجوهای سال بالایی فضایی‌ها دیدی! زود راستش رو بگو، باز اون جئون جونکوک رو دیدی؟اره؟!
همه دارن در موردش حرف می‌زنن. انگار تازه از یه سیاره دیگه اومده باشه، نه؟

نارا سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسد:
خب، راستش…
امروز دیدمش. یه جورایی… تصادفی!

سوا خندید: تصادفی؟! تو این دانشگاه؟! باور کنم! ولی چه شکلی بود؟ از نزدیک دیدیش؟ می‌گن خیلی جذابه ولی خیلی هم خطرناکه

نارا نفَسش را بیرون داد:
جذاب هست… ولی سرد، خیلی سرد

هنوز صحبتشان تمام نشده بود که صدای همهمه در راهرو بلند شد. در ورودی کلاس باز شد و جونکوک، مثل همیشه با همان ابهت و غرور همیشگی، وارد شد. انگار حضورش، هوا را سنگین‌تر می‌کرد.
نگاهش را در کلاس چرخاند، گویی به دنبال کسی می‌گشت
نارا ناخودآگاه سرش را پایین انداخت، اما دیر شده بود

چشمان جونکوک روی او قفل شد. یک لبخند بسیار کمرنگ، که بیشتر شبیه یک پوزخند بود، گوشه‌ی لبش نشست
او به سمت صندلی نارا حرکت کرد
صندلی خالی کنارش، تنها صندلی خالی در کلاس بود.

نارا دلش فرو ریخت او داشت می‌آمد!
درست به سمت او!

جونکوک با آرامشی که ترسناک بود، کنارش ایستاد نگاهش مستقیم به چشمان نارا دوخته شده بود و گفت:
اینجا کسی نشسته؟
صدایش بم بود و در سکوت کلاس، طنین‌انداز شد

نارا با صدایی لرزان گفت: ن… نه

جونکوک بدون هیچ حرف دیگری، کیفش را روی میز گذاشت و روی صندلی کنار نارا نشست.
فاصله‌ی بسیار کمی بینشان بود
نارا می‌توانست عطر تند و خنک ادکلنش را حس کند. عطرش هم سرد بود، دقیقا مثل خودش

حالا او کنار نارا نشسته بود این دیگر تصادفی نبود این شروع یک بازی بود بازی‌ای که قوانینش را جونکوک تعیین می‌کرد و نارا، ناخواسته، در آن نقش اول بود. نگاه خیره‌ی او، حضور ناگهانی‌اش در کنارش، همه‌چیز فریاد می‌زد که این اتفاقات، تصادفی نیستند. جونکوک به سراغش آمده بود




ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نظراتتون برامون مهمه پرنسس ها امیدوارم از رمان مون خوشتون بیاد

شرط👇🏻
لایک ۳۰
نشر ۱۰

لطفا انجامش بدید شرط قبلی نرسید ولی بخاطرتون گذاشتم خدافظ تا پارت بعدی😆
دیدگاه ها (۸)

زمزمه هایی ممنوعه part 1صبح اولین روز تابستون بود، اما هوای...

تیزر رمان زمزمه هایی ممنوعه🌹🖤✨ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌ ‌‌ Forbidden Whi...

شب فرا رسیده است

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط