زمزمه هایی ممنوعه part 3

Forbidden Whispers


*بعد از چندمین استاد وارد کلاس شد

و ناگهان سکوتِ سنگینی کلاس را فرا گرفته بود
تنها صدای خش‌خش ورق زدن جزوه‌های استاد به گوش می‌رسید، اما نارا حتی یک کلمه از درس را نمی‌فهمید
تمام حواسش به حضور جونکوک در کنارش بود او حتی نگاه هم نمی‌کرد، اما سنگینیِ نگاهِ سردِ جونکوک را روی پوست صورتش حس می‌کرد
گویی داشت با چشمانش، تک‌تک حرکاتِ نارا را آنالیز می‌کرد

جونکوک ناگهان دستش را دراز کرد و خودکارِ نارا را که روی لبه‌ی میز بود، برداشت
نارا با تعجب به او نگاه کرد جونکوک بدون اینکه به چشمان او نگاه کند شروع کرد به چرخاندنِ خودکار بین انگشتان بلند و کشیده‌اش

نارا با صدایی که سعی می‌کرد آرام باشد، زمزمه کرد: اون خودکار منه.

جونکوک گوشه‌ی لبش را به سمتی کشید؛ پوزخندی که انگار می‌گفت: می‌دونم.
او خودکار را روی دفترِ نارا گذاشت، اما نه جایی که بود. دقیقاً رویِ خطِ اولِ جزوه‌اش، جایی که نارا می‌خواست بنویسد. فاصله‌ی دستش با دستِ نارا به قدری کم شد که گرمایِ بدنِ جونکوک، تضاد عجیبی با سرمایِ رفتارِ مرموزش داشت.

نارا دستش را عقب کشید، گویی که دستِ جونکوک داغ بود.
جونکوک با صدای بم و خش‌داری که فقط نارا بشنود، گفت: خیلی تند می‌نویسی...
سعی کن بیشتر گوش بدی تا بنویسی، نارا!

نارا از شنیدنِ اسمش با آن لحنِ سرد و مالکانه، نفَس در سینه‌اش حبس شد اش گفت: از کجا اسمم رو می‌دونی؟

جونکوک سرش را کمی به سمت او چرخاند. چشمانش تاریک و غیرقابل‌نفوذ بود و گفت:من چیزهایی رو که قراره برام مهم بشن، زود شناسایی می‌کنم.

نارا احساس کرد قلبش به دیواره‌های سینه‌اش می‌کوبد این یک اعتراف نبود، یک تهدیدِ نامحسوس بود. جونکوک دوباره به جلو نگاه کرد و انگار که اصلاً حرفی نزده باشد، کاملاً بی‌تفاوت شد. اما برای نارا، دیگر هیچ‌چیز در این کلاس مثل قبل نبود
او حالا در تارهای عنکبوتی گیر افتاده بود که یک شکارچیِ ماهر پهن کرده بود

وقتی استاد برای لحظه‌ای رویش را به سمت تخته کرد، جونکوک بدون اینکه نگاهش را از تخته بگیرد، زیر لب اضافه کرد: فرار نکن... چون هرچقدر بیشتر تلاش کنی، بیشتر تو چشم‌های من می‌افتی!


نارا لرزش خفیفی در دستانش حس کرد. این پسر، این وارثِ امپراتوریِ تاریک، حالا تمامِ دنیایِ آرامِ او را به لرزه درآورده بود
نارا نگران خود، زندگی آرامی که داشت بود

یعنی چی در انتظار نارا قرار گرفته؟ 🧐😕
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ


مرسی که شرط هارو رسوندید ملکه ها🤗🎀✨

شرط 😘😝👇🏻

لایک 30
نشر 10
کامنت 20


بوس بوس تا پارت بعد
دیدگاه ها (۸)

زمزمه هایی ممنوعه part 2Forbidden Whispersهوای گرم و دم‌کرده...

زمزمه هایی ممنوعه part 1صبح اولین روز تابستون بود، اما هوای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط