#هم_خون_بی_خون

#هم_خون_بی_خون


𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹


𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹³


فردا شب_____________



یونگی رفت.

رینا توی اتاقش نشسته بود و به گردنبند نگاه میکرد.

ساعت ۱۱ شب.

۱۲ شب.

۱ بامداد.


خبری نشد.

رینا نتونست تحمل کنه. از اتاق بیرون اومد و رفت پایین.


همین که رسید به سالن، یه محافظ با صورتی خون‌آلود دوید توی عمارت.


رینا: چی شده؟! یونگی کجاست؟!

محافظ: خانم رینا... کمین کردن... به ما حمله کردن...


رینا: یونگی چی؟! کجاست؟!

محافظ نگاهش رو دزدید.


محافظ: نتونستیم پیداش کنیم... فکر کنیم... فکر ...کنیم مرده...

رینا دنیا دور سرش چرخید.

رینا: نه... نه... دروغ میگی!


محافظ: متاسفم خانم رینا...

رینا افتاد روی زانوها.

فریادش توی عمارت پیچید.


رینا : ی..‌..یونگی تو قول دادی بهم....گفتی برمیگردییییی...

گریه هاش جاری شدن....



ادامه دارد.......


لایک کنید و نظر بدیننننننن🔪🎀


امروز ۳ تا پارت گذاشتم لطفا حمایت کنیدددددددد


شرطا رسید بهم تو کامنتا 🎀


شرط :

لایک : ‌ ۳۰ تا


کامنت : ۱۵ تا


بازنشر : ۱۰ تا


دوستون دارم یه دنیا بایییبی 💋
دیدگاه ها (۴)

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹¹دو هفته بعد...یونگی از...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ¹⁴یک هفته بعد...یونگی کم...

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ⁶𝑷𝒂𝒓𝒕 : ⁵سه روز بعد...رینا توی ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط