پارت چهار
---پارت چهار
تمام رسانهها خبر آزادی جونگکوک را منتشر کردند.
تهیونگ:
وقتی خبر را دیدم، نفس راحتی کشیدم.
میدانستم کار او نیست…
او حتی به مورچهای هم آزار نمیرساند، چه برسد به انسان.
انگار سنگینی بزرگی از روی قلبم برداشته شد.
اما یک سؤال مدام در ذهنم میچرخید…
چرا جونگکوک به شرکت برنگشته؟
چند بار خواستم تماس بگیرم؛ مثل قبل جواب نمیداد.
با این حال، دلم برایش تنگ شده بود.
بالاخره گوشی را برداشتم و شمارهاش را گرفتم…
جونگکوک:
واقعاً متأسفم… بیگناهیام ثابت شد، اما دیگه بهم کار نمیدن؟
نامردیه…
از درون ناراحت بودم. به خانه رفتم و روی تخت دراز کشیدم، غرق فکر.
ناگهان گوشیام زنگ خورد.
جا خوردم و نشستم.
شماره غریبه بود، اما حس میکردم قبلاً توی گوشیام دیدهام.
خواستم جواب ندم… دردسر جدید نمیخواستم.
اما… جواب دادم.
جونگکوک: سلام، بفرمایید.
تهیونگ: سلام… جونگکوک…
(بالاخره جواب داد… دلم خیلی براش تنگ شده بود. ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود و فقط میخواستم صداشو بشنوم.)
جونگکوک: میشه خودتون رو معرفی کنید؟
تهیونگ:
(هی… منو یادش رفته؟)
نشناختی؟ من بهترین رفیقت بودم… یه زمانی.
جونگکوک: تهیونگ؟ خودتی؟
تهیونگ: چی؟ منو یادت اومد؟ آره، خودمم.
جونگکوک: وای تهیونگ… دلم برات یه ذره شده بود، کثافت!
تهیونگ: منم همینطور. چه عجب جواب دادی، فکر کردم فراموشم کردی.
جونگکوک: چند بار شمارت افتاده بود، ولی نمیدونستم خودتی…
مگه میشه آدم بهترین رفیقش رو فراموش کنه؟
تهیونگ: هییی… چه خبر ازت؟ خوبی؟
جونگکوک:
اُم… آره، خوبم…
از پدر و مادرم، از خاله و عمو چه خبر؟
تهیونگ:
طرز حرف زدنت اینو نمیگه…
پدر و مادرت خوبن، دلشون خیلی برات تنگ شده.
مامان و بابای منم همینطور… دلشون برای تو دیوونهوار تنگ شده.
جونگکوک: تهیونگ…
تهیونگ: جانم؟
جونگکوک: هنوزم میگی «جانم»، پسر؟
تهیونگ: آره.قولها ابدیان… فقط بعضیا نمیتونن بهشون پایبند بمونن.
جونگکوک:دیگه تیکه ننداز، پسر!(میخندد)میتونم برگردم…
تهیونگ:باشه بچه!(میخندد)چی؟ کجا برگردی؟
جونگکوک:خونهی قدیمیِ پر از خاطره…
---پایان پارت چهارم
تمام رسانهها خبر آزادی جونگکوک را منتشر کردند.
تهیونگ:
وقتی خبر را دیدم، نفس راحتی کشیدم.
میدانستم کار او نیست…
او حتی به مورچهای هم آزار نمیرساند، چه برسد به انسان.
انگار سنگینی بزرگی از روی قلبم برداشته شد.
اما یک سؤال مدام در ذهنم میچرخید…
چرا جونگکوک به شرکت برنگشته؟
چند بار خواستم تماس بگیرم؛ مثل قبل جواب نمیداد.
با این حال، دلم برایش تنگ شده بود.
بالاخره گوشی را برداشتم و شمارهاش را گرفتم…
جونگکوک:
واقعاً متأسفم… بیگناهیام ثابت شد، اما دیگه بهم کار نمیدن؟
نامردیه…
از درون ناراحت بودم. به خانه رفتم و روی تخت دراز کشیدم، غرق فکر.
ناگهان گوشیام زنگ خورد.
جا خوردم و نشستم.
شماره غریبه بود، اما حس میکردم قبلاً توی گوشیام دیدهام.
خواستم جواب ندم… دردسر جدید نمیخواستم.
اما… جواب دادم.
جونگکوک: سلام، بفرمایید.
تهیونگ: سلام… جونگکوک…
(بالاخره جواب داد… دلم خیلی براش تنگ شده بود. ضربان قلبم از کنترل خارج شده بود و فقط میخواستم صداشو بشنوم.)
جونگکوک: میشه خودتون رو معرفی کنید؟
تهیونگ:
(هی… منو یادش رفته؟)
نشناختی؟ من بهترین رفیقت بودم… یه زمانی.
جونگکوک: تهیونگ؟ خودتی؟
تهیونگ: چی؟ منو یادت اومد؟ آره، خودمم.
جونگکوک: وای تهیونگ… دلم برات یه ذره شده بود، کثافت!
تهیونگ: منم همینطور. چه عجب جواب دادی، فکر کردم فراموشم کردی.
جونگکوک: چند بار شمارت افتاده بود، ولی نمیدونستم خودتی…
مگه میشه آدم بهترین رفیقش رو فراموش کنه؟
تهیونگ: هییی… چه خبر ازت؟ خوبی؟
جونگکوک:
اُم… آره، خوبم…
از پدر و مادرم، از خاله و عمو چه خبر؟
تهیونگ:
طرز حرف زدنت اینو نمیگه…
پدر و مادرت خوبن، دلشون خیلی برات تنگ شده.
مامان و بابای منم همینطور… دلشون برای تو دیوونهوار تنگ شده.
جونگکوک: تهیونگ…
تهیونگ: جانم؟
جونگکوک: هنوزم میگی «جانم»، پسر؟
تهیونگ: آره.قولها ابدیان… فقط بعضیا نمیتونن بهشون پایبند بمونن.
جونگکوک:دیگه تیکه ننداز، پسر!(میخندد)میتونم برگردم…
تهیونگ:باشه بچه!(میخندد)چی؟ کجا برگردی؟
جونگکوک:خونهی قدیمیِ پر از خاطره…
---پایان پارت چهارم
- ۳۳۳
- ۱۵ دی ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط