پارت:۶
حدود یک ساعت بعد، اتوبوس جلوی محل اردو توقف کرد.
صدای معلم از جلوی اتوبوس بلند شد:
«بچهها! رسیدیم. لطفاً وسایلتون رو بردارید و با گروه خودتون حرکت کنید.»
سویون که تازه از خواب بیدار شده بود، چشمهایش را مالید.
«رسیدیم؟»
هارین از ردیف پشت سرش گفت:
«آره، خانوم خوابآلود!»
سویون نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان متوجه شد سرش روی شانه جیهون بوده.
چشمهایش گرد شد.
«صبر کن... من...»
جیهون خیلی عادی گفت:
«آره. خوابت برده بود.»
سویون سریع صاف نشست.
«چرا بیدارم نکردی؟!»
جیهون شانه بالا انداخت.
«خواب بودی.»
«خب بیدارم میکردی!»
«نمیخواستم غر بزنی.»
سویون با تعجب نگاهش کرد.
«من هیچوقت غر نمیزنم!»
دویون از پشت سر گفت:
«این جمله رو باید قاب کرد!»
همه خندیدند.
سویون با حرص گفت:
«دویون! تو ساکت!»
---
بعد از تقسیم اتاقها، معلم همه گروهها را در محوطه جمع کرد.
«امروز چند مسابقه داریم. گروهی که بیشترین امتیاز رو بگیره، فردا یک جایزه ویژه دریافت میکنه.»
دویون با هیجان دستش را بالا برد.
«جایزه چیه؟»
معلم لبخند زد.
«اگه از الان بگم که دیگه هیجان نداره.»
دویون آه کشید.
«من برای جایزه زندگی میکنم.»
هارین خندید.
«تو برای خوراکی زندگی میکنی.»
«اونم درسته.»
اولین مسابقه، یک بازی گروهی بود.
اعضای هر گروه باید چند سؤال را جواب میدادند و بعد از آن، یک مسیر کوتاه را طی میکردند.
سویون با اعتمادبهنفس گفت:
«این یکی رو صددرصد میبریم.»
جیهون پرسید:
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
«پس چرا جواب سؤال اول رو اشتباه گفتی؟»
سویون مکث کرد.
«...من داشتم امتحانتون میکردم.»
جیهون خندید.
«آره، حتماً.»
سویون اخم کرد.
«تو خیلی روی اعصابی.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم!»
«میدونم.»
---
بعد از چند مسابقه، گروهشان با اختلاف کمی در رتبه دوم قرار گرفت.
سویون که عرق کرده و خسته بود، روی چمن نشست.
«دیگه نمیتونم.»
هارین کنارش نشست.
«فقط یک مسابقه دیگه مونده.»
سویون به آسمان نگاه کرد.
«من برای زندگی در طبیعت ساخته نشدم.»
جیهون که از کنارشان رد میشد، گفت:
«تو برای خوابیدن و خوردن ساخته شدی.»
سویون یک برگ از روی زمین برداشت و به طرفش پرت کرد.
«برو اونور!»
جیهون خندید و از آنها دور شد.
هارین با لبخند به سویون نگاه کرد.
«میدونی چیه؟»
«چی؟»
«فکر کنم جیهون کمکم داره ازت خوشش میاد.»
سویون با تعجب گفت:
«چی؟!»
هارین خندید.
«هیچی، هیچی!»
اما سویون برای چند لحظه ساکت شد.
نگاهش ناخودآگاه به سمت جیهون رفت.
او مشغول صحبت با دویون بود و هر چند ثانیه یکبار میخندید.
سویون خیلی آرام گفت:
«محاله...»
ولی خودش هم نمیدانست چرا قلبش کمی تندتر شده بود.
صدای معلم از جلوی اتوبوس بلند شد:
«بچهها! رسیدیم. لطفاً وسایلتون رو بردارید و با گروه خودتون حرکت کنید.»
سویون که تازه از خواب بیدار شده بود، چشمهایش را مالید.
«رسیدیم؟»
هارین از ردیف پشت سرش گفت:
«آره، خانوم خوابآلود!»
سویون نگاهی به اطراف انداخت و ناگهان متوجه شد سرش روی شانه جیهون بوده.
چشمهایش گرد شد.
«صبر کن... من...»
جیهون خیلی عادی گفت:
«آره. خوابت برده بود.»
سویون سریع صاف نشست.
«چرا بیدارم نکردی؟!»
جیهون شانه بالا انداخت.
«خواب بودی.»
«خب بیدارم میکردی!»
«نمیخواستم غر بزنی.»
سویون با تعجب نگاهش کرد.
«من هیچوقت غر نمیزنم!»
دویون از پشت سر گفت:
«این جمله رو باید قاب کرد!»
همه خندیدند.
سویون با حرص گفت:
«دویون! تو ساکت!»
---
بعد از تقسیم اتاقها، معلم همه گروهها را در محوطه جمع کرد.
«امروز چند مسابقه داریم. گروهی که بیشترین امتیاز رو بگیره، فردا یک جایزه ویژه دریافت میکنه.»
دویون با هیجان دستش را بالا برد.
«جایزه چیه؟»
معلم لبخند زد.
«اگه از الان بگم که دیگه هیجان نداره.»
دویون آه کشید.
«من برای جایزه زندگی میکنم.»
هارین خندید.
«تو برای خوراکی زندگی میکنی.»
«اونم درسته.»
اولین مسابقه، یک بازی گروهی بود.
اعضای هر گروه باید چند سؤال را جواب میدادند و بعد از آن، یک مسیر کوتاه را طی میکردند.
سویون با اعتمادبهنفس گفت:
«این یکی رو صددرصد میبریم.»
جیهون پرسید:
«مطمئنی؟»
«کاملاً.»
«پس چرا جواب سؤال اول رو اشتباه گفتی؟»
سویون مکث کرد.
«...من داشتم امتحانتون میکردم.»
جیهون خندید.
«آره، حتماً.»
سویون اخم کرد.
«تو خیلی روی اعصابی.»
«ممنون.»
«تعریف نکردم!»
«میدونم.»
---
بعد از چند مسابقه، گروهشان با اختلاف کمی در رتبه دوم قرار گرفت.
سویون که عرق کرده و خسته بود، روی چمن نشست.
«دیگه نمیتونم.»
هارین کنارش نشست.
«فقط یک مسابقه دیگه مونده.»
سویون به آسمان نگاه کرد.
«من برای زندگی در طبیعت ساخته نشدم.»
جیهون که از کنارشان رد میشد، گفت:
«تو برای خوابیدن و خوردن ساخته شدی.»
سویون یک برگ از روی زمین برداشت و به طرفش پرت کرد.
«برو اونور!»
جیهون خندید و از آنها دور شد.
هارین با لبخند به سویون نگاه کرد.
«میدونی چیه؟»
«چی؟»
«فکر کنم جیهون کمکم داره ازت خوشش میاد.»
سویون با تعجب گفت:
«چی؟!»
هارین خندید.
«هیچی، هیچی!»
اما سویون برای چند لحظه ساکت شد.
نگاهش ناخودآگاه به سمت جیهون رفت.
او مشغول صحبت با دویون بود و هر چند ثانیه یکبار میخندید.
سویون خیلی آرام گفت:
«محاله...»
ولی خودش هم نمیدانست چرا قلبش کمی تندتر شده بود.
- ۴۰۵
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط